{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هفدهم

پارت هفدهم
گوشه ای از تاریکی
.........ـ
مکان فعلی:خونه چویا
ساکورا از جمع جدید معذب بود و نمیتونست غذا بخوره
یکم از توفو گذاشت تو دهنش و به زور جویدش
چویا: ساکورا ؟ بد مزه شده؟ از توفو بدت میاد ؟
ساکورا با نگرانی گفت:نه نه خیلی خوبه ـ
فقط ـ
دازای: ولش کن چویا بچه تو جمع جدیده
ساکورا میتونی غذاتو تو اتاقت بخوری
ولی بعد برگرد خب؟
ساکورا ذوق زده گفت
ساکورا:چشمممممم*ذوق
از جاش بلند شد و سینی غذا رو گرفت تو دستش
ولی یه لحظه پوکر شد ـ
تا خواست لب باز کنه چویا با چاپستیک هاش زد تو سر دازای
چویا:تمههههههه نکنه دختر بیچاره نقشه خونه رو دارههههه
دازای :پس سگ خوبی باش و اتاقش و نشونش بده عزیزم
چویا یقه دازای رو گرفت و غرید
چویا:من سگ تو نیستم آشغال مومیایی
ساکورا خشک شد ـ
/چرا همدیگرو می‌خورن مگه غذا نیست ـ؟/
ساکورا :عام؟
چویا ساما؟
دازای ساما؟
هی؟
ولی انگار اونا صدای ساکورا رو نمیشنیدن
رسما داشتن همو پاره میکردن
ساکورا :هی هی
ولی اونا انگار نه انگار
ساکورا :هیییییییییییییییییییی!*مو هاش قرمز شد و رفتن بالا جوری که انگار از پایین بهشون باد میخوره پس چشم چپش که زیر موهاش بود نمایان شد با یه رنگ قرمز ولی اونیکی چشمش هنوز آبی بود

زمین با شدت زیادی لرزید و همه چی ریخت رو زمین همچنین چویا و دازای
دازای فورا خودشو به ساکورا رسوند و دستشو گرفت
موهبت ساکورا خنثی شد ولی هنوز عصبی بود
اشک از چشماش ریخت و سینی غذا رو گذاشت رو میز دستشو از دست دازای کشید و دوید بالا
چون هیچ جا رو نمی‌شناخت همونجا کنار پله ها نشست و شروع کرد به گریه کردن
همیشه عصبانیتش تبدیل به گریه و اشک میشد ولی اینبار دیر کرده بود و همه چیز رو به هم ریخته بود
کم کم گریش از عصبی به عذاب وجدان تبدیل شود و شدت گرفت
/باز به همه چی گند زدم ـ/
/خیلی بی مصرفم ـ/
/حتما عصبی شدن /
/وای خدا هیچوقت منو نمی‌بخشن/
که تو بغلی فرو رفت
با تعجب دستاشو از رو چشماش برداشت و به طرف نگاه کرد
با دیدن دازای بیشتر تعجب کرد
دازای:هیشششش اشکال نداره همه ما یه وقتایی عصبی میشیم ـ
ببخشید همش تقصیر ما بود عزیزم ـ
نباید روز اول که اینجایی اینکار رو میکردیم ـ

با حرفای دازای گریش شدید تر شد و شروع کرد به هق هق

ساکورا : بـ.... ببخشید حق ....من حق ......حق ...من به همه چیـ...حق ....چیز گند زدم.....حق ...حق
دازای :هیسسسس اشکال نداره که موهبتت رو نمیتونی کنترل کنی ـ
تقصیر تو نیست که موهبت داری ـ
ما بهت کمک میکنم خب؟
ساکورا انقد تو بغل دازای گریه کرد و هق زد که خوابش برد پس دازای اونو بغل کرد و بردش تو اتاقش گذاشتش رو تختش و روشو کشید
از همون اول به چویا گفته بود نیاد بالا چون احتمال درگیری مجدد بالا بود ـ
چویا همه چیز رو جمع کرده بود و داشت ظرف های سالم رو می‌شست که جز یه لیوان و چند تا چاپستیک چیزی سالم نمونده بود ـ 😐

دازای رفت پیشش و یه لیوان آب برداشت تا بخوره
دازای:باید کمتر دعوا کنیم چویا ـ
هرچی نباشه اون فقط بچس ـ*جدی
و آب رو سر کشید
.........ـ
پایاااااااان پارت
همین ـ
نمیدونم اخیرا چرا چیزی پیدا نمیکنم این پایین بنویسم ـ
دیدگاه ها (۷)

پارت هیجدهم گوشه ای از تاریکی .......ـمکان فعلی:خونه چویا چو...

همه ایده هام پریدن ـاحساس میکنم خیلی دارم مزخرف پیش میرم ـ

داداشی های گل گلاب این برادرمون داره از مای هیرو آکادمی فیک ...

هیچی ایده ندارم ...رفتم ۵۴ تا خلاصه فیلم اکشن خوندم ـ ۵۴ تاا...

پارت شانزدهم گوشه ای از تاریکی ..........ـآسانسور متوقف شد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط