پارت هیجدهم

پارت هیجدهم
گوشه ای از تاریکی
.......ـ
مکان فعلی:خونه چویا
چویا :دازای من همون اول بهت گفتم نباید تو این خونه بچه بیاریم ـ
اصلا محیط درستی نیست ـ
من مافیام تو کارگاهی که یه زمان مافیا بوده الان هم چیز کمی از یه مافیا نداره ـ
بچه بدبخت دیوونه میشه ـ
دازای:پس نباید بزاریم چویا *از پشت چویا رو بغل می‌کنه
دازای :برا خودمون هم بهتره تو خونه از جو کارمون بیایم بیرون*صورتشو تو گودی گردن چویا فرو می‌کنه

چویا سرخ میشه و آروم دستاشو میزاره رو دستای دازای که رو شکمش بالا پایین میشدن
چویا:میخوای چیکار کنیم ؟
دازای:اولا تو مدرسه ثبت نامش میکنیم
بعدش هم مثل زوج های عادی رفتار میکنم
اگر با عصبی شدن موهبتش فعال میشه
پس احتمالاً با احساسات دیگه هم اتفاق های دیگه ای میوفته*گودی گردن چویا رو می‌بوسه

چویا با اینکار دازای گردنشو خم میکنه و سر دازای رو یکم فشار میده
صدای ضربان قلبش از چند متر اونور تر شنیده میشه

چویا:نکن ـ
دازای یکم می‌ره بالا تر و بوسه عمیق تری می‌زاره رو گردن چویا
چویا:دازای نکن ـ
دازای بیشتر می‌ره بالا و خط فک چویا رو میبوسه

عرق میشینه رو پیشونی چویا
چویا :اه دازای شورشو در نیار دیگه
دازای:جوری میگه انگار بدش میاد ـ
و بینیشو فرو می‌کنه تو موهای نارنجی چویا و عمیق بو می‌کشه
چویا:میگم فردا که میریم سر کار ساکورا رو چیکار کنیم؟
دازای :من میبرمش ـ
چویا سریع تو بغل دازای می‌چرخه و داد میزنه
چویا:لازم نکرده اون کونیکیدا روانی بچم رو حروم می‌کنه *هوار
دازای :چه زود رفتی تو فاز مامانا*خنده ریز
چویا سرخ میشه
چویا :اوففف دازای ولم کرد گرمهههه
دازای بیشتر بغلش می‌کنه و بلندتر می‌خنده
چویا هم ناچار دستاشو دور گردن دازای حلقه می‌کنه و بغلش می‌کنه
بعد چند دقیقه جدا میشن
دازای:بیا بریم بخوابیم ـ
خوابم میاد *خمیازه

........ـ
فردا صبح
ساکورا چشماشو باز می‌ کنه و آروم اطراف رو آنالیز می‌کنه
که یه متر میپره هوا
ساکورا : وای واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای من کجاااااامممممم*هواررر
با ترس به اتاقی که توش بود نگاه می‌کنه ـ
یه اتاق بزرگ با تم آبی سفید
رنگهای مورد علاقش ـ
یه تخت دونفره بزرگ و به میز آرایشی با یه میز کار کنار میز آرایشی یه کشو بزرگ بود و کنار میز کار به کتابخونه پروانه ای
یه کشو هم کنار میز کار
چند تا در بود که اونو گیج میکرد که از کجا بره بیرون
یه دفعه دازای حراسون اومد تو ـ
دازای:چی شده ؟کی مرده ؟کی کشته؟کجا کشته ؟کی دفنش کردن؟
ساکورا با دیدن این واکنش دازای خندید
دازای آروم شد و گفت
دازای:ساکورا ؟ خوبی؟
ساکورا همینجور که ته خنده هنوز تو حرفاش معلوم بود گفت
ساکورا:خوبم ، خوبم ـ
دازای نفس عمیق کشید و گفت
دازای:بیا بریم صبحونه بخوردیم دیشبم چیزی نخوردی
ساکورا همینجور که داشت اطراف رو نگاه میکرد دنبال دازای راه افتاد
دازای:ساکورا
ساکورا :های دازای ساما
دازای:همینو میگم ـ
ساکورا:بله؟
دازای:بهم نگو ساما ـ
نه به من نه به چویا ـ
ساکورا در کمال تعجب چشمی گفت و رفت سمت میز
.........ـ
پایان پارت
جدی چقد من کم حرف شدم ـ
دیدگاه ها (۹)

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

بهار بدون تو

رمان سوم پارت هشتم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> فردا صبح وی...

꧁عمارت عشق꧂Part number 33یهو اتوکو محو شد.خودش موند و خلا .....

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

دو قطب مخالف🧡💙# قسمت ۳۰: «اعتراف به همه» 🔥❄️**صحنه ۱ - داخلی...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

part 180دو روز از وقتی که چویا از اون چهار دیواری خلاص شده ب...

ابلیس

رمان بهترین من،پارت۳☆ساعت 12:00دازای میره تو خونه ی چویا*چوی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط