قشنگ ترین اشتباه پارت
قشنگ ترین اشتباه پارت ⁴⁷
حرفاش واقعا جدید بود....
انگار فقط کافی بود شکنجه بشه که بفهمه چقدر بهم علاقه داره....پس خوشحالم که تونست بفهمه !!
{ ویو ا.ت }
تنها لبخندی زدم و سرمو به صندلی تکیه دادم....
کمی بعد رسیدیم....پیاده شدیم و باهم وارد خونه شدیم !!
اولین جایی که رفتم اتاقم بود....
نگاهی به آینه انداختم....وای نه !!
موهام به هم گره خورده بود و لبام خشکیده بود و زخم شده بود....
از اون بدتر بدنم پر از جای کبودی بود....اینطوری نمیشه که !!
حولمو برداشتم و وارد حمام شدم....
چند مین بعد اومدم بیرون و همونطور با حوله جلوی آینه نشستم....موهامو خشک کردم !!
بلند شدم و یه دست لباس خوشگل خونگی پوشیدم....
به جای کبودیا هم پماد زدم....موهامو بالا بستم و از اتاق خارج شدم !!
به آشپزخونه رفتم و در یخچال رو باز کردم....
به جیمین که جلوی تلوزیون نشسته بود گفتم....
+ جیمین غذا خوردی ؟!
_ نه....
همزمان بلند شد و به آشپزخونه اومد....
+ چرا ؟!
یه دستش توی جیبش بود....
با دست دیگش چونمو گرفت و گفت....
_ آخه بدون چاگیا هیچی از گلوم پایین نمیره !!
تک خنده ای کردم و دستشو پس زدم....
گفتم....
+ غذا درست کنم ؟!
_ اوهوم....
+ چی میخوری ؟!
_ جاجانگمیون !!
+ باشه....
بدون معطلی شروع کردم به آشپزی....
چند مین بعد جیمین رو صدا کردم که بیاد....نشستیم و باهم شروع کردیم !!
خودم که خیلی وقت بود که دست پختم رو نخورده بودم و بنظرم خیلی خوشمزه بود....
ولی جیمین چی....اونم دوست داره ؟!
پرسیدم....
+ چطوره ؟!
_ از اون چیزی که یادم میادم بهتره !!
تک خنده ای کردم و ادامه دادم....
کمی بعد گفت....
_ بهتره همین امشب وسایلات رو جمع کنی....
+ باشه !!
_ خوبه....
+ یه سوال بپرسم ؟!
_ اوهوم....
+ پدرت میدونه مافیایی ؟!
_ نه....
چرا میپرسی ؟!
+ میخواستم بدونم....
_ اوکی !!
+ چندوقته مافیایی ؟!
_ از دو سال پیش....
اینو چرا میپرسی ؟!
+ میخواستم بدونم چند وقت با دروغ زندگی کردم !!
_ تو اگه اون موقع هم میدونستی هیچ چیز تغییر نمیکرد....
یادمه خیلی راز نگهدار بودی !!
+ درسته !!
ادامه دارد....
²⁰ لایک
حرفاش واقعا جدید بود....
انگار فقط کافی بود شکنجه بشه که بفهمه چقدر بهم علاقه داره....پس خوشحالم که تونست بفهمه !!
{ ویو ا.ت }
تنها لبخندی زدم و سرمو به صندلی تکیه دادم....
کمی بعد رسیدیم....پیاده شدیم و باهم وارد خونه شدیم !!
اولین جایی که رفتم اتاقم بود....
نگاهی به آینه انداختم....وای نه !!
موهام به هم گره خورده بود و لبام خشکیده بود و زخم شده بود....
از اون بدتر بدنم پر از جای کبودی بود....اینطوری نمیشه که !!
حولمو برداشتم و وارد حمام شدم....
چند مین بعد اومدم بیرون و همونطور با حوله جلوی آینه نشستم....موهامو خشک کردم !!
بلند شدم و یه دست لباس خوشگل خونگی پوشیدم....
به جای کبودیا هم پماد زدم....موهامو بالا بستم و از اتاق خارج شدم !!
به آشپزخونه رفتم و در یخچال رو باز کردم....
به جیمین که جلوی تلوزیون نشسته بود گفتم....
+ جیمین غذا خوردی ؟!
_ نه....
همزمان بلند شد و به آشپزخونه اومد....
+ چرا ؟!
یه دستش توی جیبش بود....
با دست دیگش چونمو گرفت و گفت....
_ آخه بدون چاگیا هیچی از گلوم پایین نمیره !!
تک خنده ای کردم و دستشو پس زدم....
گفتم....
+ غذا درست کنم ؟!
_ اوهوم....
+ چی میخوری ؟!
_ جاجانگمیون !!
+ باشه....
بدون معطلی شروع کردم به آشپزی....
چند مین بعد جیمین رو صدا کردم که بیاد....نشستیم و باهم شروع کردیم !!
خودم که خیلی وقت بود که دست پختم رو نخورده بودم و بنظرم خیلی خوشمزه بود....
ولی جیمین چی....اونم دوست داره ؟!
پرسیدم....
+ چطوره ؟!
_ از اون چیزی که یادم میادم بهتره !!
تک خنده ای کردم و ادامه دادم....
کمی بعد گفت....
_ بهتره همین امشب وسایلات رو جمع کنی....
+ باشه !!
_ خوبه....
+ یه سوال بپرسم ؟!
_ اوهوم....
+ پدرت میدونه مافیایی ؟!
_ نه....
چرا میپرسی ؟!
+ میخواستم بدونم....
_ اوکی !!
+ چندوقته مافیایی ؟!
_ از دو سال پیش....
اینو چرا میپرسی ؟!
+ میخواستم بدونم چند وقت با دروغ زندگی کردم !!
_ تو اگه اون موقع هم میدونستی هیچ چیز تغییر نمیکرد....
یادمه خیلی راز نگهدار بودی !!
+ درسته !!
ادامه دارد....
²⁰ لایک
- ۶.۲k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط