{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختر با ناز به خدا گفت: چطور زیبا می آفرینی ام و انتظار د

دختر با ناز به خدا گفت: چطور زیبا می آفرینی ام و انتظار داری خود را برای همگان جلوه گر نکنم؟

خدا گفت:زیبای من!
تو را فقط برای خودم آفریدم !

دخترک،پشت چشمی نازک کرد و گفت:خدا که بخل نمی ورزد،بگذار آزاد باشم

*خدا چادر را به دخترک هدیه داد*

دخترک با بغض گفت : با این ؟!

اینطور که محدودترم.اصلا می خواهی زندانی ام کنی؟

یعنی اسیر این چادر مشکی شوم ؟؟؟؟

خدا قاطع جواب داد : بدون چادر،اسیر نگاه های آلوده خواهی شد...

هر چیز قیمتی را که در دسترس همه نمی گذارند.تو جواهری !

دخترک با غم گفت:آخر...آخر،آنوقت دیگر کسی مرا دوست نخواهد داشت.

نه نگاهی به سمت من خواهد آمد و نه کسی به من توجه میکند …

خدا عاشقانه جواب داد : من خریدار توام!
منم که زود راضی می شوم و نامم سریع الرضاست.

آدمیانند و هزاران نوع سلیقه!

هرطور که بپوشی و بیارایی،باز هم از تو راضی نمی شوند!

اصلا مگر تو فقیر نگاه مردمی؟ !

آن نگاه ها مصدومت میکند !
دیدگاه ها (۶)

قدیما داماد سر خونه شدن ننگ بود !الان پرتاب سه امتیازی محسو...

ﺑﻌﻀﻴﺎ ﻫﻢ : : : : : : : ﺗﻮ ویسگون ﻣﺜل ﻣأﻣﻮﺭ ﻣﺨﻔﯽ ﻫﺴﺘﻦ ! ﻧﻪ ﻋ...

بخون و درس بگیر........خیلی جالبه :ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮبچه ﭘﺮﺳﯿﺪ ...

حکایتی در باب حجاب خانم ها در نماز: تاریخ :1394/07/28 ساعت...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟑𝟗ورا هیچ چیزی از حرفای ...

Part 8

سناریو بلولاک/قفل آبی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط