خاطرات ...
#هیونجین
#استری_کیدز
قطره های کوچک باران بر شیشه محکم پنجره محکم ضربه میزدند .
پسرک با ظرافت قَلمو ی باریک آغشته با رنگ را با انگشتان لاغرش به روی سطح بوم میکشید و رنگ ، آرام بر سطحش مینشست .
اتاق تاریک او آکنده از بوم هایی با تصویر دختر زیبا بود .
دختری که عشقش زندگی او را روشن میکرد و اکنون او در خوابی عمیق و پایان ناپذیر بود و چشمانش را به روی دنیا بسته بود .
آنقدر چشم های او را عمیق میکشید که گویا هر لحظه می تواند همراه خودش آن را به عمق اقیانوس بکشد و جوری غرق شود که هرگز نجات نبیند .
چشم های دخترک بدون حرکت لب ها میخندیدند ، گریه میکردند و در آتش خشم میسوختند .
پسر در لابه لای خاطراتش اشک میریخت ، اشک هایی روان مانند جویباری نازک بر پستی بلندی های سخت و تیز کوه سرازیر میشد .
هرچند بر گونه هایش به چشم نمیخورد .
جای خالی لمس های دختر به روی پوست و رنگ پریده خود حس میکرد .
روز ها آرزو میکرد فقط یکبار دیگر او را کنارش حس کند و به بوسه ای پرشور دعوتش کند .
گوش هایش هنوز نجوای نام خودش را از زبان او میشنید .
با آخرین حرکت دستان پسرک قَلمو ردی از رنگ یه جا گذاشت .
چشم هایش را به تصویر همسرش گره زد که میخندید .
آن صحنه برایش اشنا ولی مه گرفته بود لبخند او در خاطراتش ، در رویا اش و روبروی چشم هایش جان گرفت ...
این یکی واقعا بد شد ...
#استری_کیدز
قطره های کوچک باران بر شیشه محکم پنجره محکم ضربه میزدند .
پسرک با ظرافت قَلمو ی باریک آغشته با رنگ را با انگشتان لاغرش به روی سطح بوم میکشید و رنگ ، آرام بر سطحش مینشست .
اتاق تاریک او آکنده از بوم هایی با تصویر دختر زیبا بود .
دختری که عشقش زندگی او را روشن میکرد و اکنون او در خوابی عمیق و پایان ناپذیر بود و چشمانش را به روی دنیا بسته بود .
آنقدر چشم های او را عمیق میکشید که گویا هر لحظه می تواند همراه خودش آن را به عمق اقیانوس بکشد و جوری غرق شود که هرگز نجات نبیند .
چشم های دخترک بدون حرکت لب ها میخندیدند ، گریه میکردند و در آتش خشم میسوختند .
پسر در لابه لای خاطراتش اشک میریخت ، اشک هایی روان مانند جویباری نازک بر پستی بلندی های سخت و تیز کوه سرازیر میشد .
هرچند بر گونه هایش به چشم نمیخورد .
جای خالی لمس های دختر به روی پوست و رنگ پریده خود حس میکرد .
روز ها آرزو میکرد فقط یکبار دیگر او را کنارش حس کند و به بوسه ای پرشور دعوتش کند .
گوش هایش هنوز نجوای نام خودش را از زبان او میشنید .
با آخرین حرکت دستان پسرک قَلمو ردی از رنگ یه جا گذاشت .
چشم هایش را به تصویر همسرش گره زد که میخندید .
آن صحنه برایش اشنا ولی مه گرفته بود لبخند او در خاطراتش ، در رویا اش و روبروی چشم هایش جان گرفت ...
این یکی واقعا بد شد ...
- ۲۳.۵k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط