{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من امروز، از میی مستم، که در ساغر نمی‌گنجد

من امروز، از میی مستم، که در ساغر نمی‌گنجد
چنان شادم، که از شادی، دلم در بر نمی‌گنجد
ز سودایت برون کردم، کلاه خواجگی، از سر
به سودایت که این افسر، مرا در سر، نمی‌گنجد
دیدگاه ها (۳)

لبش را هر چه بوسیدم، فزون‌تر شد هوای منندارد انتهایی خواهش ب...

هر که در عاشقی قدم نزده استبر دل از خون دیده نم نزده استاو چ...

تو تنها میتوانی آخرین درمان من باشی وبی‌شک دیگران بیهوده میج...

از تو با مصلحت خویش نمی‌پردازمهمچو پروانه که می‌سوزم و در پر...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

#عاشقانه_های_من#شعر #شعر_های_زیبا#زیبا #خاص #عاشقانه #دلبران...

حج : مطلب ۲ از ۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط