{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من امروز از میی مستم که در ساغر نمیگنجد

من امروز، از میی مستم، که در ساغر نمی‌گنجد
چنان شادم، که از شادی، دلم در بر نمی‌گنجد
ز سودایت برون کردم، کلاه خواجگی، از سر
به سودایت که این افسر، مرا در سر، نمی‌گنجد
دیدگاه ها (۳)

لبش را هر چه بوسیدم، فزون‌تر شد هوای منندارد انتهایی خواهش ب...

هر که در عاشقی قدم نزده استبر دل از خون دیده نم نزده استاو چ...

تو تنها میتوانی آخرین درمان من باشی وبی‌شک دیگران بیهوده میج...

از تو با مصلحت خویش نمی‌پردازمهمچو پروانه که می‌سوزم و در پر...

و عمر، شیشه‌ی عطر است! پس نمی ماندپرنده تا به ابد در قفس نمی...

بگذر ز من ای آشنا چون از تو من، دیگر گذشتمدیگر تو هم بیگانه ...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 نیامد وقت آن کز من بخواهی عذرِ آزارت؟ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط