اسم: فرکانس سکوت
اسم: فرکانس سکوت
پارت دوم
از دیدگاه...؟
دو ساعت قبل از شروع مهمونی...(قبل از شروع برای کسایی که نفهمیدید این ورژن انسانیه)
کمی دیگر از چاییم مینوشم.
؟؟: از آخرین باری که دیدمت پیر تر شدی رزی. کی فکرش رو میکرد اینقدر...شکسته بشی.
نگاهی به رزی کردم. چشمهای سبزش مثل همیشه من رو نگاه میکرد. فریبکار و زیرک.
رزی: با این حال تو اصلا پیر نشدی...شاید بخاطر اینه که از خانوادهی نو-
؟؟: نمیخوام اون اسم رو به زبون بیاری. من هیچوقت جزوی از اونها نبودم. از تکتکشون متنفرم. روزی میرسه که همشون رو میکشم...
رزی: هعی آروم باش. میتونی با هرکس دیگه ای درباره تنفرت حرف بزنی اما اینجا نه.
به بیرون نگاه کردم. آسمون هنوز هم زیباست...و هیچکس نمیدونه زیر این آسمون زیبا چه نفرت هایی وجود داره. بجز من و رزی و اون و...یک نفر دیگه...
؟؟: رزی تو دوست قدیمی منی. همیشه باهام هم نظر بودی و...
رزی: میدونم میخوای چی بگی ولی ما نمیتونیم همینطوری اون ها رو از بین ببریم. اون شاید احمق باشه ولی قویه. و من نمیتونم همینطوری خطرناک ترین "حیوون خونگیم" رو به جونش بندازم. شاید من اون رو "حیوون خونگی" صدا کنم ولی اون برای من مهمه. من برای اون مثل مادری که از دست داده هستم... متاسفم ولی نمیتونم قبول کنم...
؟؟:رزی... اگه قبول نکنی... کاری میکنم اعدامت کنند.
رزی: داری من رو تهدید میکنی؟!
از جام بلند شدم. میدونستم قبول نمیکنه ولی چاره ای نداره.
؟؟: میدونی که قدرتش رو دارم رزی.
رزی اخم میکنه. شاید من و اون بهترین دوست های هم باشیم اما هر دوتای ما میدونیم این یه بازی قدرته. بازی ای که با یه اشتباه از بین میری. من میدونم دارم چیکار میکنم. و از همه بهتر من همیشه دست بالا رو داشتم. من و رزی شاید لقب های "بهترین دوست" رو به هم دادیم ولی همهاش برای رسیدن به خواستههای منه.
رزی: معلومه که جایگاهش رو داری. تو مهرهی ارزشمندی توی پرادایس رو هستی... ولی من قبول نمیکنم خیلی ریسکی ای عه! همه چیز اون معامله ریسکی ای عه! اگه شکست بخوره اینطوری جون هزاران نفر از بین میره.
؟؟: برام مهم نیست رزی. بعد از اون روز دیگه هیچی برام مهم نیست.
رزی: تو فقط به فکر انتقامی. به بچه ات فکر کن! تمام امیدهاش بخاطر انتقام تو از بین میره. اگه به موفقیت برسی هیچوقت مامان صدات نمیکنه. تکرار میکنم هیچوقت.
؟؟: اشکال نداره. اگه به قدرت برسم...واقعا براش مادری میکنم...
رزی: پس هنوز هم میخوای معامله کنی؟ حتی اگه فقط بیست درصد شانس موفقیت رو داری؟
؟؟: بله رزی.
رزی: قبوله...الستور رو میفرستم تا کار رو تموم کنه. روز خوبی داشته باشی دوست من...نه...روز خوبی داشته باشی حوا یا بهتره بگم روو.
نگاه آخری به رزی کردم و از اونجا خارج شدم.
نیم ساعت قبل از شروع مهمونی...
از دیدگاه الستور...
رزی:میتونی انجامش بدی؟
الستور: این معادله احمقانست.(پ.ن: معلومه که اولین چیزی که الستور توی کل رمان میگه اینه😍💔) اصلا کسی که تو همچین معامله ای باهاش کردی کی بوده که اینقدر از لوسیفر متنفر بوده؟
رزی با چشمای خسته بهم نگاه میکنه.
رزی: فکر کنم نگم بهتره...خودم به زور قبول کردم.
الستور: یعنی الان داری میپرسی که من برم پادشاه تارتاروس رو بدزدم و بعد بکشمش؟ رزی عزیزم اگه این رو به هرکس دیگه ای این رو میگفتی توی صورتت میخندید. و چیزی که از همه بدتره اینه که دزدیدن لوسیفر اونم تو یه مهمونی وقتی همه چشم ها به اونه؟ داری شوخی میکنی دیگه؟
رزی: نگران نباش...دو ماه بهمون وقت داده.
الستور: و اگه اون دو ماه تموم شه؟
رزی: اتفاق خوبی نمیوفته...
به موهام چنگ میزنم... دلم برای مادرم تنگ شده. یادم میاد وقتی عصبانی یا ناراحت بودم موهام رو ناز میکرد ولی الان؟ مجبورم چنگ بزنم تا آروم بگیرم.
رزی:اگه توی مهمونی نتونستی بدزدیش اشکال نداره ولی سعی کن بهش نزدیک بشی.
الستور: رزی این...تقریبا غیرممکنه.
رزی: متأسفم ولی باید انجامش بدی.
الستور:ژُ پِه وِغِمان لُ پغی دُ مِه پِشِه.(معنی: واقعا دارم بهای گناهام رو میدم. *بله یکم فرانسوی هم اضافه کردم.*)
رزی نفس عمیقی میکشه.
رزی:آماده شو. مهمونی قراره شروع بشه. و ما نباید دیر برسیم...
زمان حال
دیدگاه واکس:
با ولووت و ولنتینو وارد شدیم. تالار مثل چیزی که تصور کردم بود. بزرگ و کمی قدیمی. تالار به سه طبقه تقسیم میشه. طبقه پایین که به در پشتی راه داره و میزهایی با سفره های سفید اینور و اونور ریختن. استیج گرد کوچکی هم وسط تالار بود که حتما برای سخنرانی لوسیفر یا لیلیثه. پله های مارپیچی به طبقه دوم میرسن. فکر کنم طبقه دوم چند تا اتاق "خواب" داره. و طبقه دوم بیشتر شبیه راهرو با نرده های طلایی که به طبقه اول دید داره. زمین هم به نظر میاد از مرمر باشه. طبقه سوم بالکنی بزرگی برای نوشیدن داره.
پارت دوم
از دیدگاه...؟
دو ساعت قبل از شروع مهمونی...(قبل از شروع برای کسایی که نفهمیدید این ورژن انسانیه)
کمی دیگر از چاییم مینوشم.
؟؟: از آخرین باری که دیدمت پیر تر شدی رزی. کی فکرش رو میکرد اینقدر...شکسته بشی.
نگاهی به رزی کردم. چشمهای سبزش مثل همیشه من رو نگاه میکرد. فریبکار و زیرک.
رزی: با این حال تو اصلا پیر نشدی...شاید بخاطر اینه که از خانوادهی نو-
؟؟: نمیخوام اون اسم رو به زبون بیاری. من هیچوقت جزوی از اونها نبودم. از تکتکشون متنفرم. روزی میرسه که همشون رو میکشم...
رزی: هعی آروم باش. میتونی با هرکس دیگه ای درباره تنفرت حرف بزنی اما اینجا نه.
به بیرون نگاه کردم. آسمون هنوز هم زیباست...و هیچکس نمیدونه زیر این آسمون زیبا چه نفرت هایی وجود داره. بجز من و رزی و اون و...یک نفر دیگه...
؟؟: رزی تو دوست قدیمی منی. همیشه باهام هم نظر بودی و...
رزی: میدونم میخوای چی بگی ولی ما نمیتونیم همینطوری اون ها رو از بین ببریم. اون شاید احمق باشه ولی قویه. و من نمیتونم همینطوری خطرناک ترین "حیوون خونگیم" رو به جونش بندازم. شاید من اون رو "حیوون خونگی" صدا کنم ولی اون برای من مهمه. من برای اون مثل مادری که از دست داده هستم... متاسفم ولی نمیتونم قبول کنم...
؟؟:رزی... اگه قبول نکنی... کاری میکنم اعدامت کنند.
رزی: داری من رو تهدید میکنی؟!
از جام بلند شدم. میدونستم قبول نمیکنه ولی چاره ای نداره.
؟؟: میدونی که قدرتش رو دارم رزی.
رزی اخم میکنه. شاید من و اون بهترین دوست های هم باشیم اما هر دوتای ما میدونیم این یه بازی قدرته. بازی ای که با یه اشتباه از بین میری. من میدونم دارم چیکار میکنم. و از همه بهتر من همیشه دست بالا رو داشتم. من و رزی شاید لقب های "بهترین دوست" رو به هم دادیم ولی همهاش برای رسیدن به خواستههای منه.
رزی: معلومه که جایگاهش رو داری. تو مهرهی ارزشمندی توی پرادایس رو هستی... ولی من قبول نمیکنم خیلی ریسکی ای عه! همه چیز اون معامله ریسکی ای عه! اگه شکست بخوره اینطوری جون هزاران نفر از بین میره.
؟؟: برام مهم نیست رزی. بعد از اون روز دیگه هیچی برام مهم نیست.
رزی: تو فقط به فکر انتقامی. به بچه ات فکر کن! تمام امیدهاش بخاطر انتقام تو از بین میره. اگه به موفقیت برسی هیچوقت مامان صدات نمیکنه. تکرار میکنم هیچوقت.
؟؟: اشکال نداره. اگه به قدرت برسم...واقعا براش مادری میکنم...
رزی: پس هنوز هم میخوای معامله کنی؟ حتی اگه فقط بیست درصد شانس موفقیت رو داری؟
؟؟: بله رزی.
رزی: قبوله...الستور رو میفرستم تا کار رو تموم کنه. روز خوبی داشته باشی دوست من...نه...روز خوبی داشته باشی حوا یا بهتره بگم روو.
نگاه آخری به رزی کردم و از اونجا خارج شدم.
نیم ساعت قبل از شروع مهمونی...
از دیدگاه الستور...
رزی:میتونی انجامش بدی؟
الستور: این معادله احمقانست.(پ.ن: معلومه که اولین چیزی که الستور توی کل رمان میگه اینه😍💔) اصلا کسی که تو همچین معامله ای باهاش کردی کی بوده که اینقدر از لوسیفر متنفر بوده؟
رزی با چشمای خسته بهم نگاه میکنه.
رزی: فکر کنم نگم بهتره...خودم به زور قبول کردم.
الستور: یعنی الان داری میپرسی که من برم پادشاه تارتاروس رو بدزدم و بعد بکشمش؟ رزی عزیزم اگه این رو به هرکس دیگه ای این رو میگفتی توی صورتت میخندید. و چیزی که از همه بدتره اینه که دزدیدن لوسیفر اونم تو یه مهمونی وقتی همه چشم ها به اونه؟ داری شوخی میکنی دیگه؟
رزی: نگران نباش...دو ماه بهمون وقت داده.
الستور: و اگه اون دو ماه تموم شه؟
رزی: اتفاق خوبی نمیوفته...
به موهام چنگ میزنم... دلم برای مادرم تنگ شده. یادم میاد وقتی عصبانی یا ناراحت بودم موهام رو ناز میکرد ولی الان؟ مجبورم چنگ بزنم تا آروم بگیرم.
رزی:اگه توی مهمونی نتونستی بدزدیش اشکال نداره ولی سعی کن بهش نزدیک بشی.
الستور: رزی این...تقریبا غیرممکنه.
رزی: متأسفم ولی باید انجامش بدی.
الستور:ژُ پِه وِغِمان لُ پغی دُ مِه پِشِه.(معنی: واقعا دارم بهای گناهام رو میدم. *بله یکم فرانسوی هم اضافه کردم.*)
رزی نفس عمیقی میکشه.
رزی:آماده شو. مهمونی قراره شروع بشه. و ما نباید دیر برسیم...
زمان حال
دیدگاه واکس:
با ولووت و ولنتینو وارد شدیم. تالار مثل چیزی که تصور کردم بود. بزرگ و کمی قدیمی. تالار به سه طبقه تقسیم میشه. طبقه پایین که به در پشتی راه داره و میزهایی با سفره های سفید اینور و اونور ریختن. استیج گرد کوچکی هم وسط تالار بود که حتما برای سخنرانی لوسیفر یا لیلیثه. پله های مارپیچی به طبقه دوم میرسن. فکر کنم طبقه دوم چند تا اتاق "خواب" داره. و طبقه دوم بیشتر شبیه راهرو با نرده های طلایی که به طبقه اول دید داره. زمین هم به نظر میاد از مرمر باشه. طبقه سوم بالکنی بزرگی برای نوشیدن داره.
- ۷۰
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط