راز پشت پنجره
راز پشت پنجره
#پارت-دوم
مرده= بیا بشین فکر کنم خسته ای ..
سرم و انداختم پایین و تشکر کردم و سر جاش نشستم .. بیست دقیقه دیگه هم گذشت که دیگه داشت خوابم میبرد که گوشیم به صدا در اومد .. گوشی و از کیفم در آوردم و با دیدن اسم مامانم سریع جواب دادم
من = سلام
اوما= سلام و درد .. کدوم گوری تو دو ساعته چیکار میکنی ..
من = اوما به خدا تو ترافیک گیر کردم معلوم نیست کی برسم ..
اوما = الان به کجا رسیدی ..
من = « اسم خیابون و گفتم »
اوما= خیلِ خب.. داشتی میومدی از سر خیابون یه سری خرید دارم برات اس ام اس میکنم برو بگیر آخر هفته مهمون داریم ..
من = چشم ..
قطع کردم و کلافه پوفی کشیدم .. باز مهمون داشتیم .. تقریبا ۲۰ دقیقه دیگه داخل اتوبوس بودم که رسیدم سر خیابون خونه مون .. با تشکری از راننده از اتوبوس پیاده شدم و به سمت سوپری کنار خیابون رفتم .. میوه جات و مواد غذایی لازم رو برای آخر هفته خریدم و به سمت خونه حرکت کردم .. هوا تاریک شده بود و کوچه ها خلوت ، با ترسی که به جونم افتاده بود به سمت خونه دویدم با کلید در خونه رو باز کردم و خودم و داخل خونه انداختم و در و بستم .. قلبم به شدت تند میزد و حس میکردم یه نفر داره تعقیبم میکنه و این بدترین حس دنیا بود .. داخل خونه که شدم صدای تلویزیون تنها صدایی بود که تو خونه میپیچید .. به سمت حال رفتم و دیدم اوما مثل دختر بچه های ۵،۶ ساله روی مبل به خواب رفته بود ، به سمت اتاق رفتم و يه پتو ورداشتم و به سمت اوما رفتم و پتو رو روی مامانم انداختم .. به اتاقم رفتم و پشت میز تحریرم نشستم و به اتاقم نگاه کردم .. خونه نسبتا بزرگی داشتیم چون بابام درآمد خوبی داشت و این خونه رو درست کرده بود . اتاق من اتاق نسبتا بزرگی بود .. یه تخت یک و نیم نفره سفید وسط اتاق بود و میز تحریر هم کنار تختم بود ، اتاقم سرویس و حموم جدا داشت و راحت بودم ... به سمت کمدم رفتم و حوله کمریم و ور داشتم و به سمت حموم رفتم .. بعد از ۳۰ مین از حموم بیرون اومدم و موهام و خشک کردم و با همون حوله روی تخت دراز کشیدم .. خیلی خوابم میومد و خدارو شکر کردم که برای فردا تکلیفی ندارم .. با همون حوله به دنیای بی خبری فرو رفتم ... با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم ، به ساعت دیواری نگاه کردم و با دیدیم ساعت تعجب کردم . ساعت ۱۱ شب بود .. یعنی این همه خوابیدن بودم . گوشیم و که هنوز داشت زنگ میخورد ورداشتم و با دیدن شماره ناشناس تعجبم بیشتر شد ، جواب دادم .
من = الوو ؟ بفرمایید؟
ــــــــــــــــــــــــــــ
پارت دوم و گذاشتم براتون ..
امیدوارم دوست داشته باشین سیسی ها 😘
اگه دوست دارین کامنت بزارین تا پارت سوم و بزارم
#پارت-دوم
مرده= بیا بشین فکر کنم خسته ای ..
سرم و انداختم پایین و تشکر کردم و سر جاش نشستم .. بیست دقیقه دیگه هم گذشت که دیگه داشت خوابم میبرد که گوشیم به صدا در اومد .. گوشی و از کیفم در آوردم و با دیدن اسم مامانم سریع جواب دادم
من = سلام
اوما= سلام و درد .. کدوم گوری تو دو ساعته چیکار میکنی ..
من = اوما به خدا تو ترافیک گیر کردم معلوم نیست کی برسم ..
اوما = الان به کجا رسیدی ..
من = « اسم خیابون و گفتم »
اوما= خیلِ خب.. داشتی میومدی از سر خیابون یه سری خرید دارم برات اس ام اس میکنم برو بگیر آخر هفته مهمون داریم ..
من = چشم ..
قطع کردم و کلافه پوفی کشیدم .. باز مهمون داشتیم .. تقریبا ۲۰ دقیقه دیگه داخل اتوبوس بودم که رسیدم سر خیابون خونه مون .. با تشکری از راننده از اتوبوس پیاده شدم و به سمت سوپری کنار خیابون رفتم .. میوه جات و مواد غذایی لازم رو برای آخر هفته خریدم و به سمت خونه حرکت کردم .. هوا تاریک شده بود و کوچه ها خلوت ، با ترسی که به جونم افتاده بود به سمت خونه دویدم با کلید در خونه رو باز کردم و خودم و داخل خونه انداختم و در و بستم .. قلبم به شدت تند میزد و حس میکردم یه نفر داره تعقیبم میکنه و این بدترین حس دنیا بود .. داخل خونه که شدم صدای تلویزیون تنها صدایی بود که تو خونه میپیچید .. به سمت حال رفتم و دیدم اوما مثل دختر بچه های ۵،۶ ساله روی مبل به خواب رفته بود ، به سمت اتاق رفتم و يه پتو ورداشتم و به سمت اوما رفتم و پتو رو روی مامانم انداختم .. به اتاقم رفتم و پشت میز تحریرم نشستم و به اتاقم نگاه کردم .. خونه نسبتا بزرگی داشتیم چون بابام درآمد خوبی داشت و این خونه رو درست کرده بود . اتاق من اتاق نسبتا بزرگی بود .. یه تخت یک و نیم نفره سفید وسط اتاق بود و میز تحریر هم کنار تختم بود ، اتاقم سرویس و حموم جدا داشت و راحت بودم ... به سمت کمدم رفتم و حوله کمریم و ور داشتم و به سمت حموم رفتم .. بعد از ۳۰ مین از حموم بیرون اومدم و موهام و خشک کردم و با همون حوله روی تخت دراز کشیدم .. خیلی خوابم میومد و خدارو شکر کردم که برای فردا تکلیفی ندارم .. با همون حوله به دنیای بی خبری فرو رفتم ... با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم ، به ساعت دیواری نگاه کردم و با دیدیم ساعت تعجب کردم . ساعت ۱۱ شب بود .. یعنی این همه خوابیدن بودم . گوشیم و که هنوز داشت زنگ میخورد ورداشتم و با دیدن شماره ناشناس تعجبم بیشتر شد ، جواب دادم .
من = الوو ؟ بفرمایید؟
ــــــــــــــــــــــــــــ
پارت دوم و گذاشتم براتون ..
امیدوارم دوست داشته باشین سیسی ها 😘
اگه دوست دارین کامنت بزارین تا پارت سوم و بزارم
- ۴.۳k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط