{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فقیر بودم .

فقیر بودم .
بعد از هشت ساعت کار کردن ، رها شدم .
بعد از سه ساعت درس خوندن ، سرکوفت خوردم .
و بدنِ بی جانم به سمت خانه راه افتاد در هوای تاریک .
از اتاقم متنفر بودم .
رفتم حموم ...
آب رو باز کردم و یک تیغ صورت تراشی رو توی گردنم فرو کردم و چشمامو بستم .
دیدگاه ها (۰)

فقر توی زندگیش ، شاید دست کمی از سرطان نداشت .فقر ، فقط نداش...

نمی‌دونم ترک جسم بود یا چی .اما اون موقع اصلا هیچی نمیتونست ...

همه از روح حرف میزنند .اما کسی نمیگه روح واقعاً چیه روح یعنی...

قهوه خانه

پارت چهاردهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط