سه روز از تصادف میگذشت
╭────────╮
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮
╰────────╯
سه روز از تصادف میگذشت.
کاترین هنوز آن یادداشت را لای کتابهایش نگه داشته بود. هر شب پیش از خواب بیرون میآورد و میخواند. هر بار قلبش تندتر میزد.
«مثل سایه پیشت میمونم، عشق من.»
نمیدانست چرا نگهشان داشته. شاید برای این که برای اولین بار بعد از سالها، کسی او را عشق من صدا زده بود. حتی اگر روی کاغذ بود. حتی اگر از آن چشمهای خاکستری آمده بود.
موسسه در حومه شهر بود.
ساختمانی خاکستری بدون هیچ تابلویی. کاترین جلوی در ایستاد و نفس عمیقی کشید. سه سال بود هر ماه این جا میآمد. سه سال بود گزارش میداد. سه سال بود زندگیاش را داده بود به آنها.
داخل که شد، همان بوی همیشگی را حس کرد. بوی مواد ضدعفونی، بوی کاغذ، بوی دروغ.
راهروی طولانی را طی کرد. اتاق آخر. در فلزی. پشت آن همیشه سالیوان نشسته بود.
✓بنشین، کاترین.
سالیوان موی سفید داشت و چشمهایی که هیچ چیز را لو نمیدادند. پروندهای جلوش بود. عکسهایی روی میز پخش بود.
کاترین نشست.
✓سلامتیات خوبه؟ تصادف... نگرانت بودیم.
-تصادف بود.
کاترین محکم گفت.
سالیوان لبخند زد. لبخندی که به چشمهایش نرسید.
✓میدونم. بررسی کردیم. ماشین پلاک مخدوش داشت. کار کسی بود که نمیخواست شناسایی بشه. کسی که میدونسته تو کی هستی.
قلب کاترین تپید.
-چی میگی؟
سالیوان پرونده را باز کرد. عکسها را نشان داد. عکسهایی از همان شب. از خیابان. از برف. از مردی که او را بغل کرده بود.
کاترین نفسش را حبس کرد.
آن مرد. همان چشمها. همان صورت.
-این کیه؟
✓کاوان ولادیم
سالیوان عکس را جلوتر گرفت.
✓رئیس مافیای روسیه. خطرناکترین مردی که توی پروندههای ما هست. قاتل. قاچاقچی. آدمکش.
کاترین به عکس خیره ماند.
همان دستی که او را بغل کرده بود. همان سینهای که سرش روی آن آرام گرفته بود.
-او من رو... نجات داد.
✓تو رو نجات نداد.
سالیوان صدایش را پایین آورد.
✓تو رو برای خودش خواست. میدونی چرا توی خونه خودت بیدار شدی؟ چون اون اجازه داد. میدونی چرا زنده موندی؟ چون اون خواست. این مرد هیچ کاری رو بیحساب انجام نمیده.
کاترین کاغذ را یادش آمد. آن یادداشت. مثل سایه پیشت میمونم.
-چرا... چرا باید من رو بخواد؟
سالیوان به چشمهایش خیره شد. بعد آرام، خیلی آرام، گفت
✓چون ما میخوایم بری پیشش.
سکوت سنگینی افتاد.
-چی؟
✓ماموریت جدیدت، کاترین. نفوذ به زندگی کاوان. جاسوسی از نزدیکترین مرد مافیای روسیه.
کاترین از جا بلند شد.
-دیوونه شدین؟ اون من رو میشناسه. همون شب منو دیده. شاید میدونه کی هستم.
✓نمیدونه.
سالیوان مطمئن گفت.
✓ما هویت تو رو عوض کردیم. برای اون تو یه روانشناسی که برای کار به روسیه اومده. یه دختر معمولی. یه قربانی تصادف که اون نجاتش داده.
کاترین دستش را روی میز گذاشت. میلرزید.
-و اگه قبول نکنم؟
سالیوان به پرونده نگاه کرد. بعد آرام گفت
✓یادت هست پدرت چطور مرد؟
کاترین یخ زد.
✓یادته کی کشتش؟
-مافیای روسیه.
کاترین زمزمه کرد.
✓همونها.
سالیوان تایید کرد.
✓و کاوان حالا رئیسشه. اونی که بالای همهست. اونی که حکم مرگ پدرت رو امضا کرده.
کاترین روی صندلی نشست. پاهایش توان نداشتند.
عکس پدرش را جلوش گذاشتند. همان عکس قدیمی. همان لبخندی که هر شب تو خواب میدید.
✓این فرصت توئه، کاترین.
سالیوان صدایش نرم شد.
✓انتقام. دادخواهی. عدالت. فقط کافیه بری پیشش. فقط کافیه اعتمادش رو جلب کنی. بعد... هر وقت خواستی، ما بهت علامت میدیم. و تو تمومش میکنی.
کاترین به عکس پدرش خیره ماند.
یادش آمد. دستی که بغلش کرده بود. پتویی که رویش کشیده بودند. کاغذی که کنارش گذاشته بودند.
-قبول میکنم.
صدایش لرزید.
-چیکار باید بکنم؟
سالیوان لبخند زد. این بار لبخند به چشمهایش رسید. اما چشمهایش همچون تیغ بود.
✓برگرد خونه. منتظر بمون. خودش میآد سراغت.
-چطور مطمئنی میآد؟
سالیوان عکسی دیگر نشان داد. عکس همان شب. عکس لحظهای که کاوان او را در آغوش گرفته بود. نگاه کاوان را بزرگ کردند. آن نگاه... پر بود از چیزی که کاترین نمیشناخت.
✓این نگاه رو میبینی؟
سالیوان پرسید.
✓این نگاه مال یه مرد عاشقه. مال یه مردی که ول نمیکنه. مال یه مردی که هر چی رو بخواد، به دست میآره.
کاترین به آن چشمهای خاکستری خیره شد.
✓چند روز دیگه میآد سراغت.
سالیوان پرونده را بست.
✓آماده باش
کاترین آن شب نخوابید.
نشسته بود لب پنجره، به برف نگاه میکرد، و به آن چشمها میاندیشید. به دستی که بغلش کرده بود. به صدایی که در گوشش زمزمه کرده بود.
یادداشت را از لای کتاب درآورد. دوباره خواند.
[مثل سایه پیشت میمونم، عشق من.]
حالا میدانست صاحبش کیست. حالا میدانست چشمهای خاکستری مال کیست.
قاتل پدرش.
و کسی که او را نجات داده بود.
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮
╰────────╯
سه روز از تصادف میگذشت.
کاترین هنوز آن یادداشت را لای کتابهایش نگه داشته بود. هر شب پیش از خواب بیرون میآورد و میخواند. هر بار قلبش تندتر میزد.
«مثل سایه پیشت میمونم، عشق من.»
نمیدانست چرا نگهشان داشته. شاید برای این که برای اولین بار بعد از سالها، کسی او را عشق من صدا زده بود. حتی اگر روی کاغذ بود. حتی اگر از آن چشمهای خاکستری آمده بود.
موسسه در حومه شهر بود.
ساختمانی خاکستری بدون هیچ تابلویی. کاترین جلوی در ایستاد و نفس عمیقی کشید. سه سال بود هر ماه این جا میآمد. سه سال بود گزارش میداد. سه سال بود زندگیاش را داده بود به آنها.
داخل که شد، همان بوی همیشگی را حس کرد. بوی مواد ضدعفونی، بوی کاغذ، بوی دروغ.
راهروی طولانی را طی کرد. اتاق آخر. در فلزی. پشت آن همیشه سالیوان نشسته بود.
✓بنشین، کاترین.
سالیوان موی سفید داشت و چشمهایی که هیچ چیز را لو نمیدادند. پروندهای جلوش بود. عکسهایی روی میز پخش بود.
کاترین نشست.
✓سلامتیات خوبه؟ تصادف... نگرانت بودیم.
-تصادف بود.
کاترین محکم گفت.
سالیوان لبخند زد. لبخندی که به چشمهایش نرسید.
✓میدونم. بررسی کردیم. ماشین پلاک مخدوش داشت. کار کسی بود که نمیخواست شناسایی بشه. کسی که میدونسته تو کی هستی.
قلب کاترین تپید.
-چی میگی؟
سالیوان پرونده را باز کرد. عکسها را نشان داد. عکسهایی از همان شب. از خیابان. از برف. از مردی که او را بغل کرده بود.
کاترین نفسش را حبس کرد.
آن مرد. همان چشمها. همان صورت.
-این کیه؟
✓کاوان ولادیم
سالیوان عکس را جلوتر گرفت.
✓رئیس مافیای روسیه. خطرناکترین مردی که توی پروندههای ما هست. قاتل. قاچاقچی. آدمکش.
کاترین به عکس خیره ماند.
همان دستی که او را بغل کرده بود. همان سینهای که سرش روی آن آرام گرفته بود.
-او من رو... نجات داد.
✓تو رو نجات نداد.
سالیوان صدایش را پایین آورد.
✓تو رو برای خودش خواست. میدونی چرا توی خونه خودت بیدار شدی؟ چون اون اجازه داد. میدونی چرا زنده موندی؟ چون اون خواست. این مرد هیچ کاری رو بیحساب انجام نمیده.
کاترین کاغذ را یادش آمد. آن یادداشت. مثل سایه پیشت میمونم.
-چرا... چرا باید من رو بخواد؟
سالیوان به چشمهایش خیره شد. بعد آرام، خیلی آرام، گفت
✓چون ما میخوایم بری پیشش.
سکوت سنگینی افتاد.
-چی؟
✓ماموریت جدیدت، کاترین. نفوذ به زندگی کاوان. جاسوسی از نزدیکترین مرد مافیای روسیه.
کاترین از جا بلند شد.
-دیوونه شدین؟ اون من رو میشناسه. همون شب منو دیده. شاید میدونه کی هستم.
✓نمیدونه.
سالیوان مطمئن گفت.
✓ما هویت تو رو عوض کردیم. برای اون تو یه روانشناسی که برای کار به روسیه اومده. یه دختر معمولی. یه قربانی تصادف که اون نجاتش داده.
کاترین دستش را روی میز گذاشت. میلرزید.
-و اگه قبول نکنم؟
سالیوان به پرونده نگاه کرد. بعد آرام گفت
✓یادت هست پدرت چطور مرد؟
کاترین یخ زد.
✓یادته کی کشتش؟
-مافیای روسیه.
کاترین زمزمه کرد.
✓همونها.
سالیوان تایید کرد.
✓و کاوان حالا رئیسشه. اونی که بالای همهست. اونی که حکم مرگ پدرت رو امضا کرده.
کاترین روی صندلی نشست. پاهایش توان نداشتند.
عکس پدرش را جلوش گذاشتند. همان عکس قدیمی. همان لبخندی که هر شب تو خواب میدید.
✓این فرصت توئه، کاترین.
سالیوان صدایش نرم شد.
✓انتقام. دادخواهی. عدالت. فقط کافیه بری پیشش. فقط کافیه اعتمادش رو جلب کنی. بعد... هر وقت خواستی، ما بهت علامت میدیم. و تو تمومش میکنی.
کاترین به عکس پدرش خیره ماند.
یادش آمد. دستی که بغلش کرده بود. پتویی که رویش کشیده بودند. کاغذی که کنارش گذاشته بودند.
-قبول میکنم.
صدایش لرزید.
-چیکار باید بکنم؟
سالیوان لبخند زد. این بار لبخند به چشمهایش رسید. اما چشمهایش همچون تیغ بود.
✓برگرد خونه. منتظر بمون. خودش میآد سراغت.
-چطور مطمئنی میآد؟
سالیوان عکسی دیگر نشان داد. عکس همان شب. عکس لحظهای که کاوان او را در آغوش گرفته بود. نگاه کاوان را بزرگ کردند. آن نگاه... پر بود از چیزی که کاترین نمیشناخت.
✓این نگاه رو میبینی؟
سالیوان پرسید.
✓این نگاه مال یه مرد عاشقه. مال یه مردی که ول نمیکنه. مال یه مردی که هر چی رو بخواد، به دست میآره.
کاترین به آن چشمهای خاکستری خیره شد.
✓چند روز دیگه میآد سراغت.
سالیوان پرونده را بست.
✓آماده باش
کاترین آن شب نخوابید.
نشسته بود لب پنجره، به برف نگاه میکرد، و به آن چشمها میاندیشید. به دستی که بغلش کرده بود. به صدایی که در گوشش زمزمه کرده بود.
یادداشت را از لای کتاب درآورد. دوباره خواند.
[مثل سایه پیشت میمونم، عشق من.]
حالا میدانست صاحبش کیست. حالا میدانست چشمهای خاکستری مال کیست.
قاتل پدرش.
و کسی که او را نجات داده بود.
- ۱۲۱
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط