پارت5
پارت5
***
اتاقِ یو ایل کوچک و ساکت بود، اما سکوتش از نوعِ آرامش نبود؛ از نوعِ سکوتی بود که قبل از وقوع یک طوفان میآید. یو-ایل روی تختش نشسته بود و به پنجره خیره شده بود. بازرسها در خیابان بودند، اما او میدانست که آنها دنبالِ کسی نیستند؛ آنها فقط وظیفهشان بود. چیزی که یو ایل را نگران میکرد، چیزی بود که در سایهها پنهان شده بود.
صدای قدمهای سنگین و منظم از راهرو آمد. یو ایل لرزید. این قدمها آشنا نبودند، اما سنگینیشان را در سینهاش حس میکرد. وقتی درِ اتاق با آرامش اما قاطعیت باز شد، یو ایل نفسش را در سینه حبس کرد.
آرتم آنجا ایستاده بود. همان سربازِ روسی با آن نگاهِ سرد و بدنی که انگار از سنگ تراشیده شده بود. او نه دنبالِ فراری بود و نه از کسی پنهان میشد؛ او فقط… آنجا بود.
یو ایل با صدایی که سعی میکرد نلرزد، گفت: :"تو… چطور اومدی اینجا؟ اگه کسی ببینتت…"
آرتم بدون کلامی، وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. نگاهش مستقیم روی یو-ایل قفل شد. برخلافِ تمامِ تصوراتِ یو ایل از یک سربازِ درگیر با جنگ و تعقیب و گریز، آرتم آرام بود. یک آرامشِ ترسناک.
آرتم با صدای بم و خشدارش گفت: "کسی دنبال من نیست، یو ایل. و من هم دنبال کسی نیستم."
یو ایل گیج شده بود.:"پس برای چی اومدی اینجا؟"
آرتم یک قدم جلو آمد. نورِ ضعیفِ خیابان از پنجره، نیمرخِ خشنِ او را روشن کرد.:"اومدم ببینم اون چیزی که توی چشمات دیدم حقیقت داشت یا فقط خیالِ من بود. اومدم ببینم واقعاً میتونی اون همه اتفاق رو ببینی و باز هم به زندگیِ معمولیِ خودت ادامه بدی."
او مکثی کرد و نگاهش را به دوردستها دوخت، انگار داشت چیزی را که بقیه نمیدیدند، میدید.:"تو مثل منی، یو ایل. تو هم میدونی که دنیای تو دیگه اون چیزی نیست که توی کتابهای مدرسهات نوشته شده. من فقط اومدم مطمئن بشم که… تو هنوز زندهای."
یو ایل در برابرِ آن حضورِ سنگین، احساسِ کوچکی کرد. او متوجه شد که آرتم نه یک دشمن است و نه یک نجاتدهنده؛ او چیزی است که از دنیایِ دیگری آمده تا مرزهایِ امنِ زندگیِ یو ایل را جابهجا کند.
***
اتاقِ یو ایل کوچک و ساکت بود، اما سکوتش از نوعِ آرامش نبود؛ از نوعِ سکوتی بود که قبل از وقوع یک طوفان میآید. یو-ایل روی تختش نشسته بود و به پنجره خیره شده بود. بازرسها در خیابان بودند، اما او میدانست که آنها دنبالِ کسی نیستند؛ آنها فقط وظیفهشان بود. چیزی که یو ایل را نگران میکرد، چیزی بود که در سایهها پنهان شده بود.
صدای قدمهای سنگین و منظم از راهرو آمد. یو ایل لرزید. این قدمها آشنا نبودند، اما سنگینیشان را در سینهاش حس میکرد. وقتی درِ اتاق با آرامش اما قاطعیت باز شد، یو ایل نفسش را در سینه حبس کرد.
آرتم آنجا ایستاده بود. همان سربازِ روسی با آن نگاهِ سرد و بدنی که انگار از سنگ تراشیده شده بود. او نه دنبالِ فراری بود و نه از کسی پنهان میشد؛ او فقط… آنجا بود.
یو ایل با صدایی که سعی میکرد نلرزد، گفت: :"تو… چطور اومدی اینجا؟ اگه کسی ببینتت…"
آرتم بدون کلامی، وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. نگاهش مستقیم روی یو-ایل قفل شد. برخلافِ تمامِ تصوراتِ یو ایل از یک سربازِ درگیر با جنگ و تعقیب و گریز، آرتم آرام بود. یک آرامشِ ترسناک.
آرتم با صدای بم و خشدارش گفت: "کسی دنبال من نیست، یو ایل. و من هم دنبال کسی نیستم."
یو ایل گیج شده بود.:"پس برای چی اومدی اینجا؟"
آرتم یک قدم جلو آمد. نورِ ضعیفِ خیابان از پنجره، نیمرخِ خشنِ او را روشن کرد.:"اومدم ببینم اون چیزی که توی چشمات دیدم حقیقت داشت یا فقط خیالِ من بود. اومدم ببینم واقعاً میتونی اون همه اتفاق رو ببینی و باز هم به زندگیِ معمولیِ خودت ادامه بدی."
او مکثی کرد و نگاهش را به دوردستها دوخت، انگار داشت چیزی را که بقیه نمیدیدند، میدید.:"تو مثل منی، یو ایل. تو هم میدونی که دنیای تو دیگه اون چیزی نیست که توی کتابهای مدرسهات نوشته شده. من فقط اومدم مطمئن بشم که… تو هنوز زندهای."
یو ایل در برابرِ آن حضورِ سنگین، احساسِ کوچکی کرد. او متوجه شد که آرتم نه یک دشمن است و نه یک نجاتدهنده؛ او چیزی است که از دنیایِ دیگری آمده تا مرزهایِ امنِ زندگیِ یو ایل را جابهجا کند.
- ۷۷
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط