پارت۴
پارت۴
بعد از پایان کلاس، هنوز گیج بود که چطور باید از آن نگاه فرار کند. اما بیرون از کلاس، وقتی زنگ خورد و دانش آموزان به راهرو هجوم بردند، دید که آرتم آنجا ایستاده است؛ کنار دیوار، دست ها پشت کمر، دقیق، ساکت، مثل نگهبانی که برای چیزی مهم تر از ساختمان آمده باشد.
یو ایل خواست از کنار او رد شود، اما صدای بمِ آرتم متوقفش کرد:"یو ایل"
اسمش را درست، شمرده و با همان لحن خونسرد گفت؛انگار سال هاست آن را می شناسد. یو ایل ناخودآگاه ایستاد.
آرتم ادامه داد:"از این به بعد، مسیرت رو عوض نکن."
یو ایل با تعجب برگشت:"چی؟چرا؟"
آرتم کمی پایین تر خم شد، تا صدا فقط به او برسد."چون وقتی آدم زیادی قابل توجهی باشی، بعضی ها ممکنه بهت نزدیک بشن. من از این خوشم نمیاد."
یو ایل پلک زد.
"شما...نگران منید؟"
آرتم سکوت کرد. سکوتی که طولانی تر از حد معمول شد. بعد، با خونسردی جواب داد:"من از بی نظمی خوشم نمیاد."
اما حتی خودش هم میدانست که این جواب، کامل نیست.
چند روز بعد،حضور آرتم در زندگی یو ایل بیشتر شد؛ نه به شکل مستقیم، بلکه مثل سایه ای که هرجا نور میرفت، پشت سرش می آمد.
یک بار وقتی یو ایل برای خریدن نان از نانوایی محله صف کشیده بود، دید که یک ماشین نظامی در آن سوی خیابان آرام توقف کرد. شیشه پایین آمد و نیم رخ آرتم، سرد و ساکت، در قاب پنجره ظاهر شد.
روز بعد، یکی از کارمند های مدرسه گفت برای ' بازرسی امنیتی ' چند افسر ممکن است دوباره بیایند.
و باز هم اسم آرتم، میان حرف ها بود.
یو ایل کم کم متوج شد که این "اتفاق ها" بیش از حد زیاد شده اند.
و هربار آرتم را میدید، یک چیز عجیب تر از قبل در دلش می افتاد؛ ترس هنوز بود، انا کنار آن حس دیگری جوانه میزد.
حسی خطرناک تر.
حسی که خودش نمیخواست اسمش را بداند.
بعد از پایان کلاس، هنوز گیج بود که چطور باید از آن نگاه فرار کند. اما بیرون از کلاس، وقتی زنگ خورد و دانش آموزان به راهرو هجوم بردند، دید که آرتم آنجا ایستاده است؛ کنار دیوار، دست ها پشت کمر، دقیق، ساکت، مثل نگهبانی که برای چیزی مهم تر از ساختمان آمده باشد.
یو ایل خواست از کنار او رد شود، اما صدای بمِ آرتم متوقفش کرد:"یو ایل"
اسمش را درست، شمرده و با همان لحن خونسرد گفت؛انگار سال هاست آن را می شناسد. یو ایل ناخودآگاه ایستاد.
آرتم ادامه داد:"از این به بعد، مسیرت رو عوض نکن."
یو ایل با تعجب برگشت:"چی؟چرا؟"
آرتم کمی پایین تر خم شد، تا صدا فقط به او برسد."چون وقتی آدم زیادی قابل توجهی باشی، بعضی ها ممکنه بهت نزدیک بشن. من از این خوشم نمیاد."
یو ایل پلک زد.
"شما...نگران منید؟"
آرتم سکوت کرد. سکوتی که طولانی تر از حد معمول شد. بعد، با خونسردی جواب داد:"من از بی نظمی خوشم نمیاد."
اما حتی خودش هم میدانست که این جواب، کامل نیست.
چند روز بعد،حضور آرتم در زندگی یو ایل بیشتر شد؛ نه به شکل مستقیم، بلکه مثل سایه ای که هرجا نور میرفت، پشت سرش می آمد.
یک بار وقتی یو ایل برای خریدن نان از نانوایی محله صف کشیده بود، دید که یک ماشین نظامی در آن سوی خیابان آرام توقف کرد. شیشه پایین آمد و نیم رخ آرتم، سرد و ساکت، در قاب پنجره ظاهر شد.
روز بعد، یکی از کارمند های مدرسه گفت برای ' بازرسی امنیتی ' چند افسر ممکن است دوباره بیایند.
و باز هم اسم آرتم، میان حرف ها بود.
یو ایل کم کم متوج شد که این "اتفاق ها" بیش از حد زیاد شده اند.
و هربار آرتم را میدید، یک چیز عجیب تر از قبل در دلش می افتاد؛ ترس هنوز بود، انا کنار آن حس دیگری جوانه میزد.
حسی خطرناک تر.
حسی که خودش نمیخواست اسمش را بداند.
- ۴۶۵
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط