پناهاو
#پناهاو
#پارتدوم
آلستور به فکر فرو رفته بود ... مثل همیشه صدای درونی دیگر براش وجود نداشت، سکوت های عمیق ، درون های پر ایده .. ولی کسی که خریدار نبود .. فکر می کرد ، فکر ، فکر ، انگاری دنیای بود که فقط خودش وجود داره ، انگار حتی کسی براش تاحالا تصمیم نگرفته بیشتر تفکر می کرد ... بیشتر .. هنگامی تفکر می کرد که بارون شدید تر می شد مثل احساسات ، فکر ، تصمیم هنگامی که انگار خواب ، بود .ولی با حقیقت های تلخ رو به رو بود . با خودش تکرار می کرد :« درسته قلب من له شده ، و دیگه نمی تپه ولی انگار دارم حس می کنم که داره می تپه . » آلستور با خودش تکرار کرد :« این ماسک لبخند رو باید رو صورتم نگه دارم .. چون کسی فک نکنم بتونه درک کنه حال منو .. ، هیچ کس ، شاید حالا هاسک .. ولی .. اونم .. چطوری حالم رو کسی نمی تونه درک کنه چرا برای اولین بار عاشق شدم؟ ولی این من نبودم .. من یه بی احساس مستقل بود. » تو بلکون به افق خیره شده بود که کلاغ کوچولوش دوباره آمده بود .. رفت پیشش یه نامه از چارلی که توش نوشته بود :«الستور .. می دونم حالت بده ولی اگر حالت بده می تونی بیای تو اتاقم باهم حرف بزنیم مطمئنم اینجوری .. حالت بهتره نمی شه .» آلستور لبخند واقعی زد انگاری عشقش بیشتر شد :« چارلی ... دوست خوبم .. ولی ، الان نه »
انگاری توی دریایی بود که عمق بی نهایت داره در دیگاه اول ولی ممکنه توی سیاهیش بمیری .» انگاری آلستور واقعا عاشق شده بود مثل دونه های بارون که کم کم زمین رو خیس می کرد .. آلستور کلافه شده بود چون از عشقی دیگه داشت می مرد...
آنجل روی تختش خوابیده بود و داشت تهدید های مختلف ولنتینو می دید .. خسته شده بود از همه چیز خسته شده بود... حرفی برای گفتن نداشت فقط نگاه می کرد و زم زمه می کرد :«من واقعا بی ارزشم ... هیچ کس منو نمی خواد» آنقدر گریه کرده بود که دیگه معلوم بود که گریه کرده .. در می زدن حسد بزن کی بود ؟ هاسک !!
هاسک در می زد ولی انگار کسی نبود تا آنجل در باز کرد بغلش کرد و روی پشم های نرم هاسک داشت عادت می کرد و بیشتر از قبل گریش می گرفت هاسک خجالت زده شده بود.. هاسک گفت :« نمی خوای دربارش حرف بزنیم انجی؟ » آنجل با صدای خیلی خسته گفت :« الان فقط به تو احتیاج دارم .. چرا که نه ... » هاسک به اتاق آنجل رفت آنجل از بغلش درآمد روی تخت اشاره کرد :« اینجا بشین » هاسک دستشو گرفت روی تخت نشستن آنجل کم کم شروع کرد گفت :« دنیا رو به رو من وایساده کسی نمی خواد زندگی منو تماشا کنه من بی ارزشم حتی کسی - » هاسک اجازه نداد جمله بعدی تکرار کنه آروم گفت :«انجل تو بی ارزش نیستی .. اینو بودن . » هاسک که دید گریش بیشتر شد بغلش کرد ..
الستور بیشتر فکر می کرد .. اندازه اون چیزی که فکر می کنی ! دیگه توان فکر کردن نداشت انگاری دیگه نمی خواست فکر کنه و می خواست حقیقت رو به دیگران منتقل کنه .. چون واضح بود که مثل همیشه نیست ، انگار یه چیزی کمه .. اونم حس قبیله که همه رو به شکل دوست می دید ولی این یکی فرق داشت ..
پایان پارت دوم
#لوسیفر
#مورنینگ_استار
#لوسیفر_مورنینگ_استار
#هازبین_هتل
#هزبین_هتل
#آلستور
#آلستر
#الستور
#الستر
#چارلی
#چارلی_مورنینگ_استار
#وگی
#آنجل
#هاسک
#نیفتی
#چری_بمب
#هلوواباس
#هلواباس
#هلووا
#باس
#هلووا_باس
#بلیتزو
#بلیتز
#بلیتزی
#استولاس
#آنجل_داست
#امیلی
#آدام
#آدم
#لوت
#ولوت
#لیلی
#لیلیث
#واکس
#ولنتینو
#رادیواپل
#رادیو_اپل
#پارتدوم
آلستور به فکر فرو رفته بود ... مثل همیشه صدای درونی دیگر براش وجود نداشت، سکوت های عمیق ، درون های پر ایده .. ولی کسی که خریدار نبود .. فکر می کرد ، فکر ، فکر ، انگاری دنیای بود که فقط خودش وجود داره ، انگار حتی کسی براش تاحالا تصمیم نگرفته بیشتر تفکر می کرد ... بیشتر .. هنگامی تفکر می کرد که بارون شدید تر می شد مثل احساسات ، فکر ، تصمیم هنگامی که انگار خواب ، بود .ولی با حقیقت های تلخ رو به رو بود . با خودش تکرار می کرد :« درسته قلب من له شده ، و دیگه نمی تپه ولی انگار دارم حس می کنم که داره می تپه . » آلستور با خودش تکرار کرد :« این ماسک لبخند رو باید رو صورتم نگه دارم .. چون کسی فک نکنم بتونه درک کنه حال منو .. ، هیچ کس ، شاید حالا هاسک .. ولی .. اونم .. چطوری حالم رو کسی نمی تونه درک کنه چرا برای اولین بار عاشق شدم؟ ولی این من نبودم .. من یه بی احساس مستقل بود. » تو بلکون به افق خیره شده بود که کلاغ کوچولوش دوباره آمده بود .. رفت پیشش یه نامه از چارلی که توش نوشته بود :«الستور .. می دونم حالت بده ولی اگر حالت بده می تونی بیای تو اتاقم باهم حرف بزنیم مطمئنم اینجوری .. حالت بهتره نمی شه .» آلستور لبخند واقعی زد انگاری عشقش بیشتر شد :« چارلی ... دوست خوبم .. ولی ، الان نه »
انگاری توی دریایی بود که عمق بی نهایت داره در دیگاه اول ولی ممکنه توی سیاهیش بمیری .» انگاری آلستور واقعا عاشق شده بود مثل دونه های بارون که کم کم زمین رو خیس می کرد .. آلستور کلافه شده بود چون از عشقی دیگه داشت می مرد...
آنجل روی تختش خوابیده بود و داشت تهدید های مختلف ولنتینو می دید .. خسته شده بود از همه چیز خسته شده بود... حرفی برای گفتن نداشت فقط نگاه می کرد و زم زمه می کرد :«من واقعا بی ارزشم ... هیچ کس منو نمی خواد» آنقدر گریه کرده بود که دیگه معلوم بود که گریه کرده .. در می زدن حسد بزن کی بود ؟ هاسک !!
هاسک در می زد ولی انگار کسی نبود تا آنجل در باز کرد بغلش کرد و روی پشم های نرم هاسک داشت عادت می کرد و بیشتر از قبل گریش می گرفت هاسک خجالت زده شده بود.. هاسک گفت :« نمی خوای دربارش حرف بزنیم انجی؟ » آنجل با صدای خیلی خسته گفت :« الان فقط به تو احتیاج دارم .. چرا که نه ... » هاسک به اتاق آنجل رفت آنجل از بغلش درآمد روی تخت اشاره کرد :« اینجا بشین » هاسک دستشو گرفت روی تخت نشستن آنجل کم کم شروع کرد گفت :« دنیا رو به رو من وایساده کسی نمی خواد زندگی منو تماشا کنه من بی ارزشم حتی کسی - » هاسک اجازه نداد جمله بعدی تکرار کنه آروم گفت :«انجل تو بی ارزش نیستی .. اینو بودن . » هاسک که دید گریش بیشتر شد بغلش کرد ..
الستور بیشتر فکر می کرد .. اندازه اون چیزی که فکر می کنی ! دیگه توان فکر کردن نداشت انگاری دیگه نمی خواست فکر کنه و می خواست حقیقت رو به دیگران منتقل کنه .. چون واضح بود که مثل همیشه نیست ، انگار یه چیزی کمه .. اونم حس قبیله که همه رو به شکل دوست می دید ولی این یکی فرق داشت ..
پایان پارت دوم
#لوسیفر
#مورنینگ_استار
#لوسیفر_مورنینگ_استار
#هازبین_هتل
#هزبین_هتل
#آلستور
#آلستر
#الستور
#الستر
#چارلی
#چارلی_مورنینگ_استار
#وگی
#آنجل
#هاسک
#نیفتی
#چری_بمب
#هلوواباس
#هلواباس
#هلووا
#باس
#هلووا_باس
#بلیتزو
#بلیتز
#بلیتزی
#استولاس
#آنجل_داست
#امیلی
#آدام
#آدم
#لوت
#ولوت
#لیلی
#لیلیث
#واکس
#ولنتینو
#رادیواپل
#رادیو_اپل
- ۶.۶k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط