بگذار از آن شهر ریا دیگر نگویم

بگذار از آن شهر ریا دیگر نگویم

از قصّه ی شام بلا دیگر نگویم

من را نگاه بی حیای کوفیان کشت

زخم زبان شام را دیگر نگویم

آقا همین بس که تو را از من گرفتند

از کوفه و سنگ جفا دیگر نگویم

می دانی ای آرام جانم ای حسینم

پس از سر و تشت طلا دیگر نگویم

طاقت نداری تا بگویم ای برادر

آتش به جان خیمه ها . . . دیگر نگویم

داغ سه ساله پشت زینب را شکسته

این داغ سنگین بود و ما . . . دیگر نگویم

من بودم و یک دشت باغ لاله امّا

با داغ خود کشتی مرا دیگر نگویم

یک کربلا بس بود تا زینب بمیرد

از کربلا تا کربلا دیگر نگویم
دیدگاه ها (۱)

ما از دعای خیر به هیئت رسیده‌ایماز دولتِ حسین به عزت رسیده‌ا...

..: یا فاطمه الزهرا :..ما فقط زیر پر چادرتان آرامیم...حس واب...

امام حسین(ع) آقا، ارباب فقیرم نوشتید، من راضی‌امبه این شب به...

بر مشامم می رسد بوی خوش چایی تانبر دلم ترسم بماند اربعین پاب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط