سناریو اگر این پست بالا تر از تا لایک نشه دیگه نمی زار
سناریو اگر این پست بالا تر از 30 تا لایک نشه دیگه نمی زارم
بچه ها همه بلند شدند
ودنبال استاد رفتند
رسیدند به یک در دقتی درو باز کردن
یک اتاق بزرگ بود نه نمیشه بهش گفت اتاق خانه آره بهش میشه گفت
خانه
ایزاوا باکوگو رو صدا زد و ازش خواست
از قدرتش برای نابود کردن این ستون
استفاده کنه
(راستی سمنتوس هم بود اونجا)
باکوگو بایک انفجارش ستون رو شکوند و در بین استفاده از قدرتش زیر لب گفت
:بمیر
ایزاوا چشم هاشو کوچیک کرد مثل حالت زوم کردن روی یکی
میدوریا نگاه وحشتناکی به باکوگو انداخت
:بمیر واقعا باکوگو 😟
ایزاوا به میدوریا اشاره کرد
:تو اسمت چی بود آره میدوریا خوب تو بیا
با حالتی شیطانی گفت
میدوریا با ترس رفت کنار استاد
:میدوریا می خوام که ازت اون ستون خاکستری رو بشکنی اگر قدرتت قدرتی نیست که بشه این کارو باهاش
کرد یک کاره دیگه بهت می دم
میدوریا نگاهی به ستون انداخت
:آین ستون حتی از ستونی که به باکوگو داد هم بزرگ تره
میدوریا بر گشت و ایزاوا رو دید که داره لبخند می زنه
:فکر نکنم این لبخند معنی خوبی داشته باشه
باکوگو داد زد
:دکو نفله زود باش
ایزوکو دستشو مشت کرد و و به حالت مشت زدن گرفت
ایزاوا خیره به ایزوکو رو
با خودش گفت
:اون قدرت خاصی داره که نمی تونه
کنترلش کنه شاید بخواد جابزنه
میدوریا رفت سمت ستون و با یک ضربه ستون و البته دیوار پشت ستون هم نابود کرد
همه ی دانش آموزان خیری بودند
ایزاوا خیره بود ولی نمی خواست
چهره ی تعجب آمیزشو رو نشون بده پس با آرامش چشم هاشو بست
:هوم میدوریا ایزوکو پس قدرتت اینقدر قوی بازم ولی نمی تونی کنترلش کنی درسته 😒
میدوریا با دست درد ناکش رو کرد به استاد
ایزاوا نگاهش رو رو به بچه ها کرد و دید که باکوگو نا چهره ای😡😨
تعجبی و عصبانی به میدوریا نگاه می کند
بچه ها همه بلند شدند
ودنبال استاد رفتند
رسیدند به یک در دقتی درو باز کردن
یک اتاق بزرگ بود نه نمیشه بهش گفت اتاق خانه آره بهش میشه گفت
خانه
ایزاوا باکوگو رو صدا زد و ازش خواست
از قدرتش برای نابود کردن این ستون
استفاده کنه
(راستی سمنتوس هم بود اونجا)
باکوگو بایک انفجارش ستون رو شکوند و در بین استفاده از قدرتش زیر لب گفت
:بمیر
ایزاوا چشم هاشو کوچیک کرد مثل حالت زوم کردن روی یکی
میدوریا نگاه وحشتناکی به باکوگو انداخت
:بمیر واقعا باکوگو 😟
ایزاوا به میدوریا اشاره کرد
:تو اسمت چی بود آره میدوریا خوب تو بیا
با حالتی شیطانی گفت
میدوریا با ترس رفت کنار استاد
:میدوریا می خوام که ازت اون ستون خاکستری رو بشکنی اگر قدرتت قدرتی نیست که بشه این کارو باهاش
کرد یک کاره دیگه بهت می دم
میدوریا نگاهی به ستون انداخت
:آین ستون حتی از ستونی که به باکوگو داد هم بزرگ تره
میدوریا بر گشت و ایزاوا رو دید که داره لبخند می زنه
:فکر نکنم این لبخند معنی خوبی داشته باشه
باکوگو داد زد
:دکو نفله زود باش
ایزوکو دستشو مشت کرد و و به حالت مشت زدن گرفت
ایزاوا خیره به ایزوکو رو
با خودش گفت
:اون قدرت خاصی داره که نمی تونه
کنترلش کنه شاید بخواد جابزنه
میدوریا رفت سمت ستون و با یک ضربه ستون و البته دیوار پشت ستون هم نابود کرد
همه ی دانش آموزان خیری بودند
ایزاوا خیره بود ولی نمی خواست
چهره ی تعجب آمیزشو رو نشون بده پس با آرامش چشم هاشو بست
:هوم میدوریا ایزوکو پس قدرتت اینقدر قوی بازم ولی نمی تونی کنترلش کنی درسته 😒
میدوریا با دست درد ناکش رو کرد به استاد
ایزاوا نگاهش رو رو به بچه ها کرد و دید که باکوگو نا چهره ای😡😨
تعجبی و عصبانی به میدوریا نگاه می کند
- ۲.۱k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط