{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 112
✦.................................

یونا از شدت بغض نفسش گرفت

تهیونگ: این چند روزی که جوابمو نمیدادی کجا بودی؟ با کی بودی؟

یونا: هیچکس!

تهیونگ: پس این بچه-

یونا داد زد:

یونا: بچه‌ی توئه!

اتاق در سکوت فرو رفت... حتی تهیونگ انگار برای چند ثانیه معنی جمله را نفهمید. یونا با چشم‌های پر از اشک نفس‌نفس زد و این بار صدایش از ترس به خشم رسید:

یونا: من جز تو با کسی نبودم... بچه‌ی خودته.

تهیونگ بی‌حرکت ماند... یونا اشک‌هایش را با پشت دست پاک کرد.

یونا: حدود یه هفته‌ست که شک داشتم... چند روز بود حالم بد میشد، سرم گیج میرفت، نمیتونستم غذا بخورم... فکر کردم از فشار عصبیه.

نگاهش را به تست روی میز دوخت

یونا: تا تست خریدم...

تهیونگ هنوز حرف نمیزد

یونا: و مثبت شد... همون موقع فهمیدم چرا این چند روز این‌قدر حالم بده.

تهیونگ بالاخره به خودش آمد

تهیونگ: چرا بهم نگفتی؟

یونا با ناباوری خندید

یونا: کی باید میگفتم؟ وقتی داشتی بهم میگفتی شاید عاشقم نباشی؟ وقتی داشتم بهت میگفتم رابطه‌مون تمومه؟

تهیونگ: یونا!

یونا: بس کن!!

اشکش دوباره پایین افتاد

یونا: حتی خودمم هنوز نمیدونم با این قضیه چیکار کنم، بعد تو اومدی اینجا و اولین چیزی که به ذهنت رسید این بود که من با یکی دیگه بودم؟

تهیونگ فکش را محکم کرد

تهیونگ: من فکر کردم-

یونا: آره، فکر کردی!

یونا با دست لرزان به سینه‌اش زد

یونا: چون خیلی راحت میتونی به من شک کنی، مگه نه؟ چون من همون دخترم که اولش فقط به خاطر نیکی اومدی سراغش.

تهیونگ: ...

یونا: ولی این یکی رو دیگه نمیتونی بندازی گردن نیکی

تهیونگ نگاهش کرد.

یونا: این بچه مال توئه!

این بار نگاه تهیونگ از خشم خالی شده بود؛ نه آرام بود، نه سرد. فقط شوکه بود، نگاهش دوباره به جعبه‌ی روی میز افتاد بعد خیلی آهسته پرسید:

تهیونگ: مطمئنی؟

چشم‌های یونا از شدت ناراحتی گرد شد

یونا: واقعاً بعد از همه‌ی اینا هنوز باید بپرسی؟

تهیونگ فوراً جواب نداد. یونا با صدای شکسته گفت:

یونا: فقط یه نفر پدر بچه‌ی تو شکممه...

یونا: و اون تویی.

تهیونگ نفسش را آهسته بیرون داد و دستش را روی صورتش کشید، برای اولین بار آن اعتمادبه‌نفس همیشگی‌اش کاملاً از صورتش رفته بود

تهیونگ: من...

حرفش نیمه‌کاره ماند.

یونا: برو.

تهیونگ: یونا-

یونا: برو تهیونگ.

تهیونگ چند ثانیه همان‌جا ماند، نگاهش بین صورت خیس یونا و تست روی میز می‌چرخید.. بعد خیلی آرام جلو رفت تست را برنداشت؛ فقط جعبه را برداشت و روی میز کنار آن گذاشت.

تهیونگ: فردا میریم بیمارستان.

یونا سرش را بلند کرد

یونا: چی؟

تهیونگ: میخوام مطمئن بشم.

یونا: خودم میرم.

تهیونگ نگاهش کرد؛ این بار خبری از آن لحن دستوری نبود

تهیونگ: نه.

یونا اخم کرد

تهیونگ: این یکی رو دیگه تنهایی نمیری.

و قبل از اینکه یونا جواب بدهد، تهیونگ نگاهش را پایین انداخت؛ انگار هنوز خودش هم نمیدانست با خبری که همین چند دقیقه پیش زندگی‌اش را از مسیر قبلی خارج کرده، دقیقاً باید چه کار کند

اما یک چیز را میدانست؛ این بار رفتن از کنار یونا به همین راحتی نبود.

ـ [ همان شب | عمارت جئون | اتاق سولی ]

سولی روی لبه‌ی تخت نشسته بود؛ چراغ‌ های اتاق خاموش بودند و تنها نور زرد چراغ کنار تخت، گوشه‌ای از صورت درهم‌ رفته‌اش را روشن می‌کرد.

بشقاب غذایی که دایون چند دقیقه قبل آورده بود، دست‌نخورده روی میز مانده بود. سولی حتی یک‌بار هم سمتش نگاه نکرد

دایون سینی را روی میز گذاشت و چند ثانیه به غذا نگاه کرد، بعد چشمش به سولی افتاد

دایون: بازم نخوردی؟

سولی جواب نداد

دایون: سولی!

سولی بالاخره سرش را بلند کرد؛ زیر چشم‌ هایش خسته و تیره شده بود و موهایش نامرتب دور صورتش ریخته بودند...

سولی: نمیخوام.

دایون آه کوتاهی کشید و صندلی کنار میز را جلو کشید...

دایون: چندروزه چیزی نخوردی

سولی: گفتم نمیخوام!

دایون چند لحظه ساکت ماند بعد خیلی آرام گفت:

دایون: پس حداقل یه چیزی بخور که از حال نری.
دیدگاه ها (۱)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 113✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۱۱۴✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 111✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 110✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 86✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط