{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#اربـاب‌‌سـنگدل

#اربـاب‌‌سـنگدل
#پارت_24
·
·
·
چشام رو که باز کردم ، درسته روی تخت بودم.. ولی...
ولی تو اتاقم! متعجب رو تخت نشستم و به دوروبرم نگاه کردم که نگاهم رفت سمت.....

سمت کوک که روی صندلی نشسته بود و دستش روی صورتش .

وقتی متوجه شد بلند شدم ، سرشو آورد بالا . با نگاهی سرد بهم نگاه کرد و نفسش رو با صدا بیرون داد .

کوک با صدایی سرد گفت : " بیا اینجا "

همینطور بهش نگاه میکردم.. آره از همه‌چی خبر داره . ترسیده بهش نگاه می‌کردم..

که با صدایی بلند گفت : " گفتم گم‍..‍شو بیا اینجاا "

آروم از روی تخت بلند شدم و رفتم جلوش وایسادم .

که کوک متقابل از روی صندلی بلند شد .
سرمو یکم بردم بالا و به چهرهٔ عصبیش نگاه کردم .

که کوک گفت : " تو میخواستی چه غلطی بکنی‌هاا "

پس واقعاً فهمیده همه‌چیو....
لبخندی تلخ و شکسته روی لبم نشست که کوک فریاد کشید : " گفتم چه غلطی میخواستی بکنیی "

با صدایی غم‌زده و لبخندی شکسته و دردمند گفتم : " قربانی بعدی این دنیای تاریک و بی‌رحمت رو نجات دادم.! "

که کوک عصبی بهش نزدیک‌تر شد و ا/ت ترسیده رفت عقب..

تا به دیوار خورد…

کوک : " آشغال تو میخواستی بچهٔ منو بکشی "

کوک وقتی حرف می‌زد صداش می‌لرزید و این عذاب‌وجدانم رو بیشتر می‌کرد ؛ ولی بعد با فکر به اینکه اگه تو این دنیا باشه ، چه عذابی میکشه ، از تصمیمم پشیمون نمی‌شدم .

کوک بلند داد می‌زد : " با توام..!! تو به چه جرأتی میخواستی بچه رو سقط کنی‌هاا.. ا/ت چرا چرا.. چرا لعنتی "

دستش رو مشت کرد و آورد بالا .
ترسیده چشام رو بستم.‌.
مشتش تو هوا موند و چندی بعد به دیوار نزدیک به سرم برخورد کرد و عصبی فقط کلمهٔ [ لعنتی ] رو تکرار کرد .

با صدایی بغض‌آلود گفتم : " چون نمیخواستم تو همچین دنیایی بزرگ بشه . دنیایی پر از درد.. نمیخواستم بی‌مهری پدر و مادرش رو ببینه و عذاب بکشه.. درد کشیدن مادرش رو ببینه و عذاب بکشه.. "

که کوک بعد مکثی طولانی منو کشید تو بغلش نزدیک به گوشم ، صدای بی‌رحمش توی گوشم پیچید..

گفت : " نگران نباش عزیزم.. بچه که به دنیا اومد ، خودم جونتو میگیرم . "

شکستم؟ هزار تیکه شدم..
اشک تو چشام حلقه زد
و خشکم زد...



از زبان نویسنده >>

ا/ت روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود .
الان فرقی با یه مرده نداشت..

زیر لب با خودش حرف می‌زد .

ا/ت : " من مردهٔ متحرکم نه؟! "
·
·
·
دیدگاه ها (۵)

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_23···ا/ت با صدایی لرزون و بغض‌آلود لب ز...

عشق قشنگم :)

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_19···ا/ت رو برد به خونهٔ پشت باغ .وقتی ...

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_9···که کوک لبخندی محو زد و بلند شد .و گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط