#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_19
·
·
·
ا/ت رو برد به خونهٔ پشت باغ .
وقتی وارد شدن ا/ت بهتزده به هرطرف خونه نگاه میکرد .
چشمش به اون میزچوبی افتاد که روش چهار تا جای بود با دستبند انگار که خیلیا رو اونجا بستن و شکنجه دادن..!!
یه گوشه هم پر از چاقو با اندازههای مختلف و در آخر چند تا تفنگ و وسایلی دیگه که ا.ت تا الان ندیده بود و مخصوص شکنجه بودن..
کوک با صدایی سرد گفت : " راه بیفت . "
ا/تذرفت دنبالش و
رفتن تو یه اتاق .
اتاقی که توش پر از جسد آدمایی بود که امروز جلوی چشم ا/ت به شکلی ترسناک کشته شده بودن!
ا/ت سرشو انداخت پایین و چشاشو محکم بست .
کوک با لحن سرد و صدایی بم گفت : " نگاه کن . "
ا/ت : " … "
کوک زیرچشمی به ا/ت نگاه کرد و ایندفعه بلند فریاد زد : " گفتم بهشون نگاه کننن "
ا/ت سرشو آورد بالا و با چشمایی خیس به کوک نگاه کرد و گفت : " کوک.. "
که کوک دوباره بلند گفت : " گفتم نگاه کنن "
ا/ت ترسیده با داد کوک یکم تو خودش جمع شد .
کوک محکم چونهٔ ا/ت رو گرفت و نگاهش رو برگردوند سمت اون جنازهها..
کوک : " خوب ببین… اینایی که نای دیدنشونو نداری بهخاطر تو مردن که از تو محافظت کنن . خوب ببین "
ا/ت اشکهاش همینطور میریخت . ترس کل وجودش رو گرفته بود..
که کوک مچ دست ا/ت رو گرفت تو دستش محکم..
ا/ت : " چی..چیکار ...میکنی "
کوک حلقه ازدواجشون رو از انگشت ا/ت کشید و بیرون و انداخت توی همون جنازهها .
بعد هم دست ا/ت رو ول کرد و رفت سمت در خروجی .
و گفت : " انگشترو پیدا میکنی.. بعدش میای بیرون . "
ا/ت خشکش زد و متعجب گفت : " چ..چی "
تا به خودش اومد ، کوک رفته بود و درو قفل کرده بود.!
ا/ت دوید سمت در و به در میکوبید..
با گریه گفت : کوک.... کوککک توروخدا درو باز کن..من میترسم خواهش میکنم درو باز کن..
جوری میترسید و خیالاتی شد که حس میکرد اون جسدها دارن بهش نگاه میکنن .
و این فکر موج عظیمی از ترس رو تو بدنش انداخت..
·
·
·
#پارت_19
·
·
·
ا/ت رو برد به خونهٔ پشت باغ .
وقتی وارد شدن ا/ت بهتزده به هرطرف خونه نگاه میکرد .
چشمش به اون میزچوبی افتاد که روش چهار تا جای بود با دستبند انگار که خیلیا رو اونجا بستن و شکنجه دادن..!!
یه گوشه هم پر از چاقو با اندازههای مختلف و در آخر چند تا تفنگ و وسایلی دیگه که ا.ت تا الان ندیده بود و مخصوص شکنجه بودن..
کوک با صدایی سرد گفت : " راه بیفت . "
ا/تذرفت دنبالش و
رفتن تو یه اتاق .
اتاقی که توش پر از جسد آدمایی بود که امروز جلوی چشم ا/ت به شکلی ترسناک کشته شده بودن!
ا/ت سرشو انداخت پایین و چشاشو محکم بست .
کوک با لحن سرد و صدایی بم گفت : " نگاه کن . "
ا/ت : " … "
کوک زیرچشمی به ا/ت نگاه کرد و ایندفعه بلند فریاد زد : " گفتم بهشون نگاه کننن "
ا/ت سرشو آورد بالا و با چشمایی خیس به کوک نگاه کرد و گفت : " کوک.. "
که کوک دوباره بلند گفت : " گفتم نگاه کنن "
ا/ت ترسیده با داد کوک یکم تو خودش جمع شد .
کوک محکم چونهٔ ا/ت رو گرفت و نگاهش رو برگردوند سمت اون جنازهها..
کوک : " خوب ببین… اینایی که نای دیدنشونو نداری بهخاطر تو مردن که از تو محافظت کنن . خوب ببین "
ا/ت اشکهاش همینطور میریخت . ترس کل وجودش رو گرفته بود..
که کوک مچ دست ا/ت رو گرفت تو دستش محکم..
ا/ت : " چی..چیکار ...میکنی "
کوک حلقه ازدواجشون رو از انگشت ا/ت کشید و بیرون و انداخت توی همون جنازهها .
بعد هم دست ا/ت رو ول کرد و رفت سمت در خروجی .
و گفت : " انگشترو پیدا میکنی.. بعدش میای بیرون . "
ا/ت خشکش زد و متعجب گفت : " چ..چی "
تا به خودش اومد ، کوک رفته بود و درو قفل کرده بود.!
ا/ت دوید سمت در و به در میکوبید..
با گریه گفت : کوک.... کوککک توروخدا درو باز کن..من میترسم خواهش میکنم درو باز کن..
جوری میترسید و خیالاتی شد که حس میکرد اون جسدها دارن بهش نگاه میکنن .
و این فکر موج عظیمی از ترس رو تو بدنش انداخت..
·
·
·
- ۲۳۳
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط