part
part 1:
دوشنبه...16اکتبر ۲۰۱۸....
چقدر از اون اتفاق گذشته بود؟
نمیدونست
فقط خیره شده بود و فکر میکرد.....
چشماش قرمز و پف کرده بودن ... چقدر خسته به نظر میرسید ...کاتسوکی از خودش متنفر بود...
ایزوکو غرق خواب بود....یا کاتسوکی اینطور فکر میکرد؟
روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود...لباس آبی بیمارستان تنش بود و دستگاه تنفس بهش وصل بود ...چشمای سبز زمردیش آخرین بار کی به کاتسوکی نگاه میکرد؟
اها...یادش اومد.....پشت بوم ساختمون مدرسشون
درحالی که لبخند میزد و چشمای درشتش پر اشک بود میگفت:کاچان ...حرفتو یادته؟میخام تورو به آرزوت برسونم ...ببخش که بدنیا اومدم...
خودشو پرت کرد
تا دستای کاتسوکی برای نجاتش برسه دیر شده بود....اون افتاد...غرق در خون بود....
از اون روز به بعد....همیشه کاتسوکی میرفت اونجا.....نمیخاست یادش بره ...اما دقیقا چیرو؟
خودشم نمیدونست
چرا....آدما قبل از حرف زدن بهش فکر نمیکنن؟
شاید...اگر کاتسوکی از همون اولش میدوریا رو طرد نمیکرد و کمی بیشتر جنبیده بود تا دستاش دستای ایزوکو رو بگیرن و جلوی افتادنشو بگیره.....
باید از همون اول مواظبش میبود ....
باید جلوی خودشو میگرفت...جلوی کسایی که اذیتش میکردنو میگرفت....
حالت تهوع داشت...نمیتونست نفس بکشه...اشکای درشت بیرحمانه از چشمای کشیدش روی گونه های رنگ پریدش میلغزید...
اون ....میخاست قهرمان بشه....
نمیتونست آروم بگیره....نمیتونست درست فکر کنه.... یه چیزی...روی قلبش سنگینی میکرد
اون زندگی ایزوکو رو ازش گرفته بود...یعنی
یعنی بعد از دوسال بهوش میومد؟
کاتسوکی درحال فکر کردن بود تا صدای مادر ایزوکو رو شنید به خودش اومد و از جاش بلند شد و تعظیم کرد
اینکو: پسرم باز اومدی اینجا ؟ بشین راحت باش
کمی مکث کرد
چقدر تو این دوسال پیر شده بود...بیشتر موهای سفید شده بود و چهرش پیرتر شده بود
ایزوکو و مادرش خیلی شبیه به هم بودن
موهای سبزشون...چشمای درشت و زمردیشون...کلا کپی هم بودن ....کاتسوکی با نگاه کردن به مادر ایزوکو بیشتر دلش برای ایزوکو و کاراش تنگ میشد
زیر زبون ور ور کردنش ...رو مخ رفتنش..کاچان کاچان گفتنش
چقدر از کاتسوکی میترسید
هروقت که کاتسوکی تو چشمای ایزوکو نگاه میکرد....ترس تو چشماشو میدید
میشد گفت ایزوکو نه تنها از نظر ظاهری بلکه اخلاقاشم به مامانش رفته بود
به خودش اومد
مادر ایزوکو سرفه میکرد
پس کمکش کرد:میدوریا سان ...حالتون خوب نیست بزارید کمک کنم بشینید
مادر ایزوکو با لبخند ملیح روی صورتش :نه پسرم نگران نباش...دارومو بخورم خوب میشم...
توی کیفشو گشت و داروهای جدیدی که دکتر براش تجویز کردو دراورد
مادر ایزوکو:پسرم...میتونی برام آب بیاری؟بدون آب نمیتونم این داروهارو بخورم
کاتسوکی:بله حتما
برای مادر ایزوکو یه لیوان آب برد و اون هم داروهاشو خورد...داروهاش بیشتر شده لودن یا کاتسوکی اینطور فکر میکرد
از بیرون که نگاه میکردی ...کاتسوکی همون رفتار پرخاشگرانه رو با دیگران داشت ....اما وقتی برای ملاقات ایزوکو میومد یا با مادرش صحبت میکرد به کل رفتارش عوض میشد....
شایدم بخاطر عذاب وجدانش بود...یا بخاطر علاقه ای که به ایزوکو داشت؟
نمیدونست...
نمیدونست از کی ایزوکو رو دوست داره
اگر دوستش داره...چرا اونموقع انقدر در حقش بدی کرد؟
.........
اصلا....چطور به اینجا رسیدیم؟
................................................................................
پ.ن:(این پارت دو کامنت و پنج تا لایک بگیره پارت بعدیو میزارم هرچی بیشتر بریم انتظاراتمم بیشتره 😊)
راستی برای عکسش نظر بدید خوبه یا عوض شه؟🤔
دوشنبه...16اکتبر ۲۰۱۸....
چقدر از اون اتفاق گذشته بود؟
نمیدونست
فقط خیره شده بود و فکر میکرد.....
چشماش قرمز و پف کرده بودن ... چقدر خسته به نظر میرسید ...کاتسوکی از خودش متنفر بود...
ایزوکو غرق خواب بود....یا کاتسوکی اینطور فکر میکرد؟
روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود...لباس آبی بیمارستان تنش بود و دستگاه تنفس بهش وصل بود ...چشمای سبز زمردیش آخرین بار کی به کاتسوکی نگاه میکرد؟
اها...یادش اومد.....پشت بوم ساختمون مدرسشون
درحالی که لبخند میزد و چشمای درشتش پر اشک بود میگفت:کاچان ...حرفتو یادته؟میخام تورو به آرزوت برسونم ...ببخش که بدنیا اومدم...
خودشو پرت کرد
تا دستای کاتسوکی برای نجاتش برسه دیر شده بود....اون افتاد...غرق در خون بود....
از اون روز به بعد....همیشه کاتسوکی میرفت اونجا.....نمیخاست یادش بره ...اما دقیقا چیرو؟
خودشم نمیدونست
چرا....آدما قبل از حرف زدن بهش فکر نمیکنن؟
شاید...اگر کاتسوکی از همون اولش میدوریا رو طرد نمیکرد و کمی بیشتر جنبیده بود تا دستاش دستای ایزوکو رو بگیرن و جلوی افتادنشو بگیره.....
باید از همون اول مواظبش میبود ....
باید جلوی خودشو میگرفت...جلوی کسایی که اذیتش میکردنو میگرفت....
حالت تهوع داشت...نمیتونست نفس بکشه...اشکای درشت بیرحمانه از چشمای کشیدش روی گونه های رنگ پریدش میلغزید...
اون ....میخاست قهرمان بشه....
نمیتونست آروم بگیره....نمیتونست درست فکر کنه.... یه چیزی...روی قلبش سنگینی میکرد
اون زندگی ایزوکو رو ازش گرفته بود...یعنی
یعنی بعد از دوسال بهوش میومد؟
کاتسوکی درحال فکر کردن بود تا صدای مادر ایزوکو رو شنید به خودش اومد و از جاش بلند شد و تعظیم کرد
اینکو: پسرم باز اومدی اینجا ؟ بشین راحت باش
کمی مکث کرد
چقدر تو این دوسال پیر شده بود...بیشتر موهای سفید شده بود و چهرش پیرتر شده بود
ایزوکو و مادرش خیلی شبیه به هم بودن
موهای سبزشون...چشمای درشت و زمردیشون...کلا کپی هم بودن ....کاتسوکی با نگاه کردن به مادر ایزوکو بیشتر دلش برای ایزوکو و کاراش تنگ میشد
زیر زبون ور ور کردنش ...رو مخ رفتنش..کاچان کاچان گفتنش
چقدر از کاتسوکی میترسید
هروقت که کاتسوکی تو چشمای ایزوکو نگاه میکرد....ترس تو چشماشو میدید
میشد گفت ایزوکو نه تنها از نظر ظاهری بلکه اخلاقاشم به مامانش رفته بود
به خودش اومد
مادر ایزوکو سرفه میکرد
پس کمکش کرد:میدوریا سان ...حالتون خوب نیست بزارید کمک کنم بشینید
مادر ایزوکو با لبخند ملیح روی صورتش :نه پسرم نگران نباش...دارومو بخورم خوب میشم...
توی کیفشو گشت و داروهای جدیدی که دکتر براش تجویز کردو دراورد
مادر ایزوکو:پسرم...میتونی برام آب بیاری؟بدون آب نمیتونم این داروهارو بخورم
کاتسوکی:بله حتما
برای مادر ایزوکو یه لیوان آب برد و اون هم داروهاشو خورد...داروهاش بیشتر شده لودن یا کاتسوکی اینطور فکر میکرد
از بیرون که نگاه میکردی ...کاتسوکی همون رفتار پرخاشگرانه رو با دیگران داشت ....اما وقتی برای ملاقات ایزوکو میومد یا با مادرش صحبت میکرد به کل رفتارش عوض میشد....
شایدم بخاطر عذاب وجدانش بود...یا بخاطر علاقه ای که به ایزوکو داشت؟
نمیدونست...
نمیدونست از کی ایزوکو رو دوست داره
اگر دوستش داره...چرا اونموقع انقدر در حقش بدی کرد؟
.........
اصلا....چطور به اینجا رسیدیم؟
................................................................................
پ.ن:(این پارت دو کامنت و پنج تا لایک بگیره پارت بعدیو میزارم هرچی بیشتر بریم انتظاراتمم بیشتره 😊)
راستی برای عکسش نظر بدید خوبه یا عوض شه؟🤔
- ۱۰.۳k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط