{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part 2:

توجه :عکسو تغییر دادم فیک همونه

۱۷ سپتامبر ۲۰۱۶

کاتسوکی و ایزوکو توی کلاس تنها بودن...
کاتسوکی ایزوکو رو درحالی که چشماش پر اشک بود هل داد
کاتسوکی با صدای بلند :یبار دیگه بگو...میخای چیکاره شی؟هان....بگو میخام قهرمان شم تا بکشمت نفله ی عوضی....

این جملاتو درحالی میگفت که دفتر ایزوکو رو میخوندو نیشخند آزار دهنده ای داشت.....
همون دفتری که ایزوکو برای آیندش داشت کاملش میکرد... نوشته های درباره ابرقهرمان ها.....

ایزوکو در حالی که از ترس میلرزید:ک....کاچان...من...مگه من.....چیکارت کردم ؟ ...میخام قهرمان باشم ...مثل آلمایت....با....با لبخند ....همه رو نجات بدم....

ایزوکو سرشو خاروند و به دستاش نگاه کرد و با بغض ادامه داد: درسته...من مثل تو...ک...کوسه خفن ندارم....ولی....منم رویای خودمو دارم.....منم....منم آدمم

کاتسوکی عصبانی شد...نزدیک ایزوکو شد و یقشو محکم گرفت....رفت و زیر گوش ایزوکو پچ پچ کنان گفت:توی عوضی قهرمان بشی؟هه ....تو زیادی خیال پردازی...توکه هیچ کوسه ای نداریو بدرد نخوری...چرا خودتو از یجای بلند پرت نمیکنی پایین؟خودتو پرت کن و امیدوار باش تا توی زندگی بعدیت شاید کوسه داشتیو بدرد خوردی....دکوی نفله

ایزوکو انگار هیچ صدایی نمیشنید....انقدر اضافه بود؟انقدر حضورش آدما رو اذیت میکرد؟ حتی وقتی باکوگو یقشو ول کرد متوجه نشد....فقط به یه نقطه خیره شده بود

باکوگو متوجه مکث ایزوکو شده بود...اهمیت نداد و ایزوکو رو تنها گذاشت....به در نرسیده بود که گفت:به حرفام فکر کن...توکه بدرد نخوری و یکیو میخای تا تورو نجات بده....فکر قهرمانیرو از سرت بیرون کن

و با نیشخند ایزوکو رو تو کلاس تنها گذاشت
...........
ایزوکو نمیتونست نفس بکشه...
سرش پر از مه شده بود...اگه واقعا انقدر اضافی بود...چرا تا الان زنده بود؟
اگر کوسه داشت.....بازم اینطوری باهاش رفتار میشد؟

ایزوکو توراه خونشون بود و فکرش مشغول بود.....حتی نرفته بود تا کارای ابرقهرمانی نگاه کنه....
باکوگو دفترشو با خودش برده بود اما ایزوکو اونقدری فکرش درگیر چیزای دیگه بود که یادش نباشه...

پله های ساختمونشون چقدر زیاد شده بود؟
چقدر طولانی شده بود؟یا به نظر ایزوکو اینطوری بود؟کلیدشو دراورد تا در خونه رو باز کنه و تا اومد کلیدو بندازه تو در درو باز کنه در به روش باز شد....چهره ی نگران مادرش که توش رگه ی عصبانیت داشت جلوش ظاهر شد

مادر ایزوکو:ایزوکو پسرم....چرا انقدر دیر کردی...دیدی ساعت چند شب شده؟ چرا تلفنتو جواب نمیدی میدونی چقدر نگران شدم؟

ایزوکو به ساعت نگاه کرد....از ۱۱ گذشته بود
گوشیشو از جیبش دراورد...بیش از ۱۴ تماس بی پاسخ از مادرش داشت...

ایزوکو با صدای گرفته و خسته فقط یه جواب کوتاه داد:
(ببخشید....دیگه تکرار نمیشه)
مادر ایزوکو وقتی صدای خسته و ناراحت ایزوکو رو شنید دیر کردنشو فراموش کرد و بیشتر نگران شد:ایزوکو مادر حالت خوبه؟چرا انقدر پکری
ایزوکو لبخند زد...ولی حال جواب دادن نداشت
پس مادرشو بغل کرد و بعد رفت تو اتاقش...
مادر ایزوکو از این واکنش های ایزوکو بیشتر نگران شده بود ولی تصمیم گرفت فعلا اونو به حال خودش بزاره و رفت تو آشپزخونه تا غذارو دوباره گرم کنه.....
غذا غذای مورد علاقه ایزوکو بود ....کاتسودون

ایزوکو تو اتاقش بود .... حال انجام هیچکاریو نداشت...با همون لباس فرم مشکی مدرسش رفت روی تختش دراز کشید.....


اون تصمیمشو گرفته بود،میخاست به همه چیز پایان بده.....
............................‌................
سوال پست:عکس اولی یا عکس دومی؟؟
پ.ن:از دوست عزیزی که بهم کمک میکنه ممنونم.....میشه گفت تو نوشتن سناریو تنها نیستم و مشورت میگیرم از کاوایی چان خیلی خیلی ممنونم کارش عالیه 🫶💙
دیدگاه ها (۱۰)

my edit

part 3:۱۷ سپتامبر ۲۰۱۶ساعت ۱۱:۴۳ دقیقه ی شب ..‌‌.کاتسوکی روی...

midoriya izuku(not mine)

part 1:دوشنبه...16اکتبر ۲۰۱۸....چقدر از اون اتفاق گذشته بود؟...

مجنون سرخ چشم پارت نه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط