my black rose
my black rose
(رز سیاہ من )
بابابزرگ:لورا
لبخندی تلخی زدم
ات:ازت انتظار دیگہ ای نداشتم ممنون کہ_________
ات: فقط یچیز اقای کیم تھیونگ
تھیونگ:بلہ
ات:بدون ھنوزم دوست دارم خوشبخت بشین
با ھمون لبخندی کہ روی لبم بود از اون جھنم خارج شدم یعنی واقعا اینقدر برای این خانوادہ بی ارزشم مھم نیست می خوام ازدواج با ویلیام رو قبول کنم برگشتم داخل
ات:قبول میکنم
بابابزرگ:چیو
ات: ازدواج با ویلیام
نلای:ولی میتسو
ات:مھم نیست فردا شب مراسم خواستگاری رو اجرا میکنیم تمام 🙂
رزان:دخترم مطمئن________
بابابزرگ:باشہ فردا شب اجراش میکنیم
برای آخرین بار بہ تھیونگ نگاہ کردم و از رستوران بیرون اومدم سوار موتور شدم تا صبح بیرون بودم ساعت ۹ صبح بود برگشتم عمارت بابا
وارد شدم کہ ھمہ با نگرانی بلند شدن
نلای بہ سمتم اومد و منو کشید تو بغلش
نلای:نگرانت شدم دختر کجا بودی
ات:رفتہ بودم پیش ی دوست قدیمی
کوک:پس چرا گوشیتو جواب نمی دادی
ات:شارژ نداشت
شوگا:حداقل ی خبر میدادی مردیم از بی خبری
ات:مگہ براتون اھمیت دارہ
لیندا:دخترہ ی خداااا از دست تو نلای رو پس زدم بہ سمت پلہ ھا حرکت کردم کہ با صدای بابابزرگ وایسادم:
بابا۔ب:واسہ شب حاضر باش حقلہ تون رو بہ دست ھم میندازین و از ھمین امشب ھم میری خونہ ویلیام
سولار:پدر اخہ
بابابزرگ:ھمین کہ گفتم
ات: روی چی شرط گذاشتیت
بابابزرگ:۱۰ کامیون کلاشنکوف
ات: حداقل بیشتر اغاذی میکردی تو کہ بلدی با بقیہ طبادولات رو بہ خوبی انجام بدی
بابابزرگ:دخترہ ھرزہ درست حرف بزن
ات:نمی خوام فھمیدی اگہ دلت نمی خواد کہ ھمچیز رو لو بدم با من درست حرف بزن (عربدہ)
بابابزرگ:___________
ات:ھہ پیر خرفت فکر کردی فقط تو بلدی بقیہ رو بچزونی بچرخ تا بچرخی
ادامہ دارددد
(رز سیاہ من )
بابابزرگ:لورا
لبخندی تلخی زدم
ات:ازت انتظار دیگہ ای نداشتم ممنون کہ_________
ات: فقط یچیز اقای کیم تھیونگ
تھیونگ:بلہ
ات:بدون ھنوزم دوست دارم خوشبخت بشین
با ھمون لبخندی کہ روی لبم بود از اون جھنم خارج شدم یعنی واقعا اینقدر برای این خانوادہ بی ارزشم مھم نیست می خوام ازدواج با ویلیام رو قبول کنم برگشتم داخل
ات:قبول میکنم
بابابزرگ:چیو
ات: ازدواج با ویلیام
نلای:ولی میتسو
ات:مھم نیست فردا شب مراسم خواستگاری رو اجرا میکنیم تمام 🙂
رزان:دخترم مطمئن________
بابابزرگ:باشہ فردا شب اجراش میکنیم
برای آخرین بار بہ تھیونگ نگاہ کردم و از رستوران بیرون اومدم سوار موتور شدم تا صبح بیرون بودم ساعت ۹ صبح بود برگشتم عمارت بابا
وارد شدم کہ ھمہ با نگرانی بلند شدن
نلای بہ سمتم اومد و منو کشید تو بغلش
نلای:نگرانت شدم دختر کجا بودی
ات:رفتہ بودم پیش ی دوست قدیمی
کوک:پس چرا گوشیتو جواب نمی دادی
ات:شارژ نداشت
شوگا:حداقل ی خبر میدادی مردیم از بی خبری
ات:مگہ براتون اھمیت دارہ
لیندا:دخترہ ی خداااا از دست تو نلای رو پس زدم بہ سمت پلہ ھا حرکت کردم کہ با صدای بابابزرگ وایسادم:
بابا۔ب:واسہ شب حاضر باش حقلہ تون رو بہ دست ھم میندازین و از ھمین امشب ھم میری خونہ ویلیام
سولار:پدر اخہ
بابابزرگ:ھمین کہ گفتم
ات: روی چی شرط گذاشتیت
بابابزرگ:۱۰ کامیون کلاشنکوف
ات: حداقل بیشتر اغاذی میکردی تو کہ بلدی با بقیہ طبادولات رو بہ خوبی انجام بدی
بابابزرگ:دخترہ ھرزہ درست حرف بزن
ات:نمی خوام فھمیدی اگہ دلت نمی خواد کہ ھمچیز رو لو بدم با من درست حرف بزن (عربدہ)
بابابزرگ:___________
ات:ھہ پیر خرفت فکر کردی فقط تو بلدی بقیہ رو بچزونی بچرخ تا بچرخی
ادامہ دارددد
- ۱۹۷
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط