پدرخوانده²
پدرخوانده²
p¹
چند ماه از ازدواج ا.ت و جونگکوک گذشته بود.
زندگیشان از بیرون آرام به نظر میرسید، اما ا.ت هنوز احساس میکرد چیزهایی دربارهی گذشتهاش وجود دارد که جونگکوک به او نمیگوید.
آن شب، ساعت نزدیک نیمهشب بود.
ا.ت در راهروی طبقهی بالا قدم میزد که صدای جونگکوک را از اتاق کارش شنید.
+ گفتم هیچکس دیگه حق نداره دربارهی اون پرونده حرف بزنه.
صدای مرد دیگری از داخل اتاق آمد.
?ولی رئیس... اگه خودش بفهمه چی؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
+اون هیچوقت نباید بفهمه.
ا.ت همانجا ایستاد.
قلبش تندتر زد.
_دربارهی من حرف میزنن؟
صدای باز شدن در آمد.
جونگکوک از اتاق بیرون آمد و به محض دیدن ا.ت، مکث کرد.
+ اینجا چی کار میکنی؟
_ داشتم میرفتم اتاقم.
جونگکوک چند لحظه به او خیره شد.
+چیزی شنیدی؟
_ نه... چی باید میشنیدم؟
جونگکوک چیزی نگفت و از کنارش رد شد.
اما ا.ت قبل از اینکه وارد اتاقش شود، چشمش به چیزی روی میز اتاق کار افتاد.
یک پاکت قدیمی.
روی پاکت با دستخطی قدیمی نوشته شده بود:
«برای دخترم.»
ا.ت آرام وارد اتاق شد.
پاکت را برداشت.
پشت آن، نام خانوادگی واقعی خانوادهاش نوشته شده بود.
چشمانش گرد شد.
_ این... چیه؟
ناگهان صدای جونگکوک از پشت سرش آمد.
+ا.ت.
ا.ت برگشت.
جونگکوک با دیدن پاکت در دست او، کاملاً ساکت شد.
برای اولین بار، ا.ت ترس را در نگاه جونگکوک دید.
_ چرا از دیدن این نامه اینقدر ترسیدی؟
جونگکوک جلو آمد و آرام دستش را دراز کرد.
+اون رو بده به من.
_ نه.
+ا.ت، گفتم بده به من.
_اول بهم بگو داخلش چیه.
جونگکوک چیزی نگفت.
و همین سکوت، بیشتر از هر جوابی ا.ت را ترساند.
p¹
چند ماه از ازدواج ا.ت و جونگکوک گذشته بود.
زندگیشان از بیرون آرام به نظر میرسید، اما ا.ت هنوز احساس میکرد چیزهایی دربارهی گذشتهاش وجود دارد که جونگکوک به او نمیگوید.
آن شب، ساعت نزدیک نیمهشب بود.
ا.ت در راهروی طبقهی بالا قدم میزد که صدای جونگکوک را از اتاق کارش شنید.
+ گفتم هیچکس دیگه حق نداره دربارهی اون پرونده حرف بزنه.
صدای مرد دیگری از داخل اتاق آمد.
?ولی رئیس... اگه خودش بفهمه چی؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
+اون هیچوقت نباید بفهمه.
ا.ت همانجا ایستاد.
قلبش تندتر زد.
_دربارهی من حرف میزنن؟
صدای باز شدن در آمد.
جونگکوک از اتاق بیرون آمد و به محض دیدن ا.ت، مکث کرد.
+ اینجا چی کار میکنی؟
_ داشتم میرفتم اتاقم.
جونگکوک چند لحظه به او خیره شد.
+چیزی شنیدی؟
_ نه... چی باید میشنیدم؟
جونگکوک چیزی نگفت و از کنارش رد شد.
اما ا.ت قبل از اینکه وارد اتاقش شود، چشمش به چیزی روی میز اتاق کار افتاد.
یک پاکت قدیمی.
روی پاکت با دستخطی قدیمی نوشته شده بود:
«برای دخترم.»
ا.ت آرام وارد اتاق شد.
پاکت را برداشت.
پشت آن، نام خانوادگی واقعی خانوادهاش نوشته شده بود.
چشمانش گرد شد.
_ این... چیه؟
ناگهان صدای جونگکوک از پشت سرش آمد.
+ا.ت.
ا.ت برگشت.
جونگکوک با دیدن پاکت در دست او، کاملاً ساکت شد.
برای اولین بار، ا.ت ترس را در نگاه جونگکوک دید.
_ چرا از دیدن این نامه اینقدر ترسیدی؟
جونگکوک جلو آمد و آرام دستش را دراز کرد.
+اون رو بده به من.
_ نه.
+ا.ت، گفتم بده به من.
_اول بهم بگو داخلش چیه.
جونگکوک چیزی نگفت.
و همین سکوت، بیشتر از هر جوابی ا.ت را ترساند.
- ۷.۹k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط