آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
part 50
به طبقه پایین رسیدیم
خانه کاملاً تاریک بود.
جونگکوک چراغ گوشیاش رو روشن کرد.
نور روی زمین افتاد.
یک در باز بود.
جونگکوک: این در قبلاً باز بود؟
ا. ت: نمیدونم.
جونگکوک: منم نمیدونم.
ا. ت: خیلی خوب.
جونگکوک: چرا؟
ا. ت: چون بالاخره در یک چیز با هم مشترکیم.
جونگکوک: ا. ت.
ا. ت: باشه، ساکت.
جونگکوک وارد اتاق شد.
من پشت سرش رفتم.
روی زمین...
یک پاکت افتاده بود.
جونگکوک آن را برداشت.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای ا. ت مین»
من خشکم زد.
ا. ت: برای من؟
جونگکوک به من نگاه کرد.
جونگکوک: ظاهراً.
ا. ت: من اینجا تا حالا نیومده بودم.
جونگکوک: میدونم.
ا. ت: پس چرا کسی برای من نامه گذاشته؟
جونگکوک پاکت رو به سمتم گرفت.
جونگکوک: بازش کن.
ا. ت: چرا من؟
جونگکوک: چون برای توئه.
ا. ت: اگه داخلش چیزی ترسناک باشه؟
جونگکوک: من کنارتم.
ا. ت: اگه داخلش چیزی درباره پدرم باشه؟
جونگکوک: من کنارتم.
ا. ت: اگه داخلش پول باشه؟
جونگکوک: ...
ا. ت: چی؟
جونگکوک: تو واقعاً امید عجیبی داری.
ا. ت: ممنون.
پاکت رو گرفتم.
آرام بازش کردم.
داخلش فقط یک کاغذ بود.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«ا. ت مین، اگر میخواهی بدانی پدرت سه سال پیش کجا بود، به اتاق زیرزمین برو.»
من و جونگکوک همزمان به هم نگاه کردیم.
جونگکوک: نه.
ا. ت: چی نه؟
جونگکوک: تو وارد زیرزمین نمیشی.
ا. ت: ولی نامه برای منه.
جونگکوک: مهم نیست.
ا. ت: شاید جواب همهچیز اونجاست.
جونگکوک: پدرم گفت نباید بری.
ا. ت: و از کی تا حالا ما به حرف پدرت گوش میدیم؟
جونگکوک ساکت شد.
من لبخند زدم.
ا. ت: دیدی؟ جواب نداری.
جونگکوک: تو واقعاً دردسری.
ا. ت: خودت گفتی این تصمیم بدی نیست که با من آشنا شدی.
جونگکوک برای چند ثانیه به من خیره شد.
بعد خیلی آرام گفت:
جونگکوک: هنوز هم همینو میگم.
قلبم یکدفعه تند زد.
اما قبل از اینکه چیزی بگم...
صدای قفل شدن در از انتهای راهرو آمد.
هر دو برگشتیم.
جونگکوک: ا. ت...
ا. ت: چی؟
جونگکوک: ما تنها نیستیم
ادامه
شرط 15 لایک 10 کامنت
part 50
به طبقه پایین رسیدیم
خانه کاملاً تاریک بود.
جونگکوک چراغ گوشیاش رو روشن کرد.
نور روی زمین افتاد.
یک در باز بود.
جونگکوک: این در قبلاً باز بود؟
ا. ت: نمیدونم.
جونگکوک: منم نمیدونم.
ا. ت: خیلی خوب.
جونگکوک: چرا؟
ا. ت: چون بالاخره در یک چیز با هم مشترکیم.
جونگکوک: ا. ت.
ا. ت: باشه، ساکت.
جونگکوک وارد اتاق شد.
من پشت سرش رفتم.
روی زمین...
یک پاکت افتاده بود.
جونگکوک آن را برداشت.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای ا. ت مین»
من خشکم زد.
ا. ت: برای من؟
جونگکوک به من نگاه کرد.
جونگکوک: ظاهراً.
ا. ت: من اینجا تا حالا نیومده بودم.
جونگکوک: میدونم.
ا. ت: پس چرا کسی برای من نامه گذاشته؟
جونگکوک پاکت رو به سمتم گرفت.
جونگکوک: بازش کن.
ا. ت: چرا من؟
جونگکوک: چون برای توئه.
ا. ت: اگه داخلش چیزی ترسناک باشه؟
جونگکوک: من کنارتم.
ا. ت: اگه داخلش چیزی درباره پدرم باشه؟
جونگکوک: من کنارتم.
ا. ت: اگه داخلش پول باشه؟
جونگکوک: ...
ا. ت: چی؟
جونگکوک: تو واقعاً امید عجیبی داری.
ا. ت: ممنون.
پاکت رو گرفتم.
آرام بازش کردم.
داخلش فقط یک کاغذ بود.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«ا. ت مین، اگر میخواهی بدانی پدرت سه سال پیش کجا بود، به اتاق زیرزمین برو.»
من و جونگکوک همزمان به هم نگاه کردیم.
جونگکوک: نه.
ا. ت: چی نه؟
جونگکوک: تو وارد زیرزمین نمیشی.
ا. ت: ولی نامه برای منه.
جونگکوک: مهم نیست.
ا. ت: شاید جواب همهچیز اونجاست.
جونگکوک: پدرم گفت نباید بری.
ا. ت: و از کی تا حالا ما به حرف پدرت گوش میدیم؟
جونگکوک ساکت شد.
من لبخند زدم.
ا. ت: دیدی؟ جواب نداری.
جونگکوک: تو واقعاً دردسری.
ا. ت: خودت گفتی این تصمیم بدی نیست که با من آشنا شدی.
جونگکوک برای چند ثانیه به من خیره شد.
بعد خیلی آرام گفت:
جونگکوک: هنوز هم همینو میگم.
قلبم یکدفعه تند زد.
اما قبل از اینکه چیزی بگم...
صدای قفل شدن در از انتهای راهرو آمد.
هر دو برگشتیم.
جونگکوک: ا. ت...
ا. ت: چی؟
جونگکوک: ما تنها نیستیم
ادامه
شرط 15 لایک 10 کامنت
- ۴۳۷
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط