{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باز

باز

شب شد

و استعمار من به خیالش آغاز..
دیدگاه ها (۳)

بی توخبرے نیسٺ دگرفقط شب شده اسٺ..

فریاد می‌زنیکه مرا دوست ناگهانگم می‌شود صدایتو در قیل و قال‌...

حال ِمن را فقـط آن "فاضـلِ "معـروف نوشت«بی "طو" هر لحظه مرا ...

چشم‌های سیاه چون شب تو بی خبر از همه جهانم کرد حال گمگشتگان ...

شب‌،اغاز‌حجرت‌تو شب‌در‌خود‌شکستنم‌بود💤

چشمانم را که می بندم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط