{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۲

پارت ۳۲
مدیر آرام از پله‌ها بالا آمد.
نور چراغ خیابان از پنجره‌ی شکسته روی صورتش افتاد.
ـ جعبه رو بذار زمین، جونگ‌کوک.
جونگ‌کوک از جایش تکان نخورد.
ـ شما اینجا چی کار می‌کنید؟
مدیر لبخند کوتاهی زد.
ـ همون سؤالی که باید از خودت بپرسی.
آریانا آرام کنار جونگ‌کوک ایستاده بود.
دفترچه هنوز در دستش بود.
مدیر نگاهش روی دفتر ثابت ماند.
ـ اون رو هم بذار کنار.
جونگ‌کوک محکم گفت:
ـ نه.
مدیر آه کشید.
ـ تو هنوز هم مثل برادرت لجبازی می‌کنی.
جونگ‌کوک با شنیدن اسم جین، یک قدم جلو رفت.
ـ اسم برادرم رو نیار.
مدیر برای چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
ـ اگر می‌خوای بدونی اون شب چه اتفاقی افتاد، باید همه‌چیز رو بشنوی.
آریانا آرام پرسید:
ـ پس شما حقیقت رو می‌دونید؟
مدیر نگاهش کرد.
ـ بیشتر از چیزی که فکر می‌کنید.
جونگ‌کوک با عصبانیت گفت:
ـ چرا هیچ‌وقت نگفتید؟
ـ چون اون موقع تو فقط یه بچه بودی.
ـ الان دیگه بچه نیستم!
مدیر نگاهش را پایین انداخت.
ـ می‌دونم.
جونگ‌کوک مشت‌هایش را گره کرد.
ـ پس بگید چه اتفاقی افتاد.
مدیر چند لحظه سکوت کرد.
ـ اون شب، جین با من تماس گرفت.
جونگ‌کوک با ناباوری گفت:
ـ چرا؟
ـ چون فهمیده بود کسی از مدرسه پول می‌دزده.
آریانا با تعجب پرسید:
ـ پول؟
مدیر سر تکان داد.
ـ بله. جین تصادفی متوجه شده بود یکی از کارکنان مدرسه مدارک مالی رو دستکاری می‌کنه.
جونگ‌کوک گفت:
ـ و اون شخص...
مدیر جواب داد:
ـ از این موضوع خبر داشت.
ناگهان صدای ضربه‌ای از پایین خانه آمد.
مدیر فوراً ساکت شد.
جونگ‌کوک پرسید:
ـ چی شد؟
مدیر با صدای آرام گفت:
ـ اون شب، جین قرار بود مدارک رو به من بده.
ـ پس چرا ماشین شما اونجا بود؟
مدیر برای لحظه‌ای مکث کرد.
ـ چون من رفتم دنبالش.
جونگ‌کوک نفسش را حبس کرد.
ـ و بعد؟
ـ وقتی رسیدم...
جین دیگه تنها نبود.
آریانا پرسید:
ـ چه کسی همراهش بود؟
مدیر جواب نداد.
فقط به پنجره نگاه کرد.
ـ اون آدم هنوز زنده‌ست.
جونگ‌کوک با عصبانیت گفت:
ـ اسمش رو بگید!
مدیر برگشت.
ـ نمی‌تونم.
ـ چرا؟
ـ چون اگه بفهمه من حرف زدم...
جمله‌اش ناتمام ماند.
صدای قدم‌هایی دوباره از طبقه‌ی پایین شنیده شد.
این بار نزدیک‌تر.
مدیر با عجله گفت:
ـ باید از اینجا برید.
جونگ‌کوک گفت:
ـ نه! اول حقیقت رو بگو!
مدیر به جعبه اشاره کرد.
ـ اون فلش...
اگر محتویاتش رو ببینید، اسم اون شخص رو پیدا می‌کنید.
جونگ‌کوک فلش را برداشت.
ـ پس چرا خودتون نمی‌مونید؟
مدیر با تلخی خندید.
ـ چون من دیگه نمی‌تونم از این بازی بیرون بیام.
ناگهان صدای درِ ورودی خانه بلند شد.
کوب!
همه ساکت شدند.
مدیر با صدای خیلی آرام گفت:
ـ دیر شده...
اومدن.
جونگ‌کوک دست آریانا را گرفت.
ـ باید بریم.
هر سه به سمت راه خروجی پشتی رفتند.
اما درست وقتی به در رسیدند...
صدای مردی از پایین خانه بلند شد:
ـ مدیر... می‌دونم اونجایی.
جونگ‌کوک ایستاد.
صدای مرد برایش آشنا بود.
خیلی آشنا.
آن‌قدر آشنا که قلبش شروع به تپیدن کرد.
آرام زمزمه کرد:
ـ این صدا...
مدیر با ترس به او نگاه کرد.
ـ جونگ‌کوک...
ـ این صدا رو می‌شناسم.
و ناگهان...
جونگ‌کوک فهمید صاحب آن صدا چه کسی است.
پایان پارت ۳۲... #رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۳ جونگ‌کوک همان‌جا خشک شده بود.صدای مرد دوباره از طبقه...

پارت ۳۱ ساعت هفت و پنجاه دقیقه‌ی شب...جونگ‌کوک جلوی خانه‌ی ق...

پارت ۳۰ صبح روز بعد...آریانا از همان لحظه‌ای که وارد مدرسه ش...

پارت ۲۹ |جونگ‌کوک هنوز به عکس خیره شده بود.آریانا آرام گفت:ـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط