{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part12

هانا: ببین اگه خیلی به کوک نزدیک بشی کاری میکنم کوک ازت متنفر بشه فهمیدی؟(داد)

ا*ت: ولم کن تو چیکاره ای من زنشم و حق نداره بهش دست بزنی (بغض)

هانا: اخی کوچولو تو حتی نمیتونی جلوی گریه اتو بگیری
*پوزخند*

ویو ا*ت. دیدم یه کوک اومد نگو تمام مدت داشت تماشا میکرد مارو که یهو دست هانا رو گرفت تا موهای منو ول کنه

کوک: هانا *عصبی و داد*

همین الان همراه مادرت از این خونه گمشو برو بیروننن *داد*

من هم بغض کرده بودم و ترسیده بودم

که بقیه با شنیدن صدای کوک امدن تبقه ی با

_پسرم چی شده چرا داد میزنی


کوک به بقیه اهمیت نداد و هانا رو هول داد

کوک: هانا و یونا همین الان از خونه ی من گمشید برید بیرون فهمیدید *داد*

راوی: هانا و یونا ترسیده رفتن بیرون که مادر و پدر کوک دور جونگ کوک جمع شدن

ویو ا*ت. احساس کردم نگاه بدی روی خودم دارم دیدم که مادر کوک داشت بهم بد نگاه میکرد که کوک متوجه شد من سرخ شدم دید که مادرش بهم بد زل زده


کوک: مامان بسه این کارات بسه *داد

ویو کوک. دست ا*ت رو گرفتم و رفتیم پایین چمدونش رو هم برداشتم
توی ماشین سکوت بود و من اصلا حواسم نبود که دارم خیلی تند میرم


ا*ت: کوک....*با صدای لرزون*


به ا*ت نگاه کردم دیدم ترسیده و محکم به صندلی چسبیده و بغض کرده
ایستادم


ویو ا*ت. کوک ایستاد و منو بغل کرد و سرشو کرد توی گردنم و که بغض کرده بودم توی بغلش گریه کردم


ویو کوک. وقتی ا*ت گریه کرد احساس کردم که یه بچه ی کوچیک توی بغلم گریه میکنه

با چصتم اشک هاشو پاک کردم

کوک: ا*ت ببخشید ترسوندمت لطفا گریه نکن پرنسسم نمیتونم گریه ات رو تحمل کنم

ا*ت دم گوشم گفت


ا*ت: میبخشمت
دیدگاه ها (۱۴)

این عشق فیک نیست کوک: اوهوا/ت : ی سوال کوک: بفرما ا/ت : ت...

پارت ۵ ویو جونگ کوک:وقتی کارام رو تموم کردم رفتم قصر وقتی رس...

《برادره ناتنیم》(پارت ۷)ویو ا/تاون مین جو بود کهمین جو: اووو ...

دختر تنها________________________________ ویو ا/ت: داشتم با ...

~~~~~(عشق ممنوعه)~~~~~~ ...

(دلداده) م.ت: باشه تو بچه نیستی (خنده) جین:(خنده)ا/ت: چرا می...

تکپارتی جونگ کوک

ددی خون آشام من

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط