پارت هفت فیلم خواستگاری
پارت هفت فیلم خواستگاری😂:
منصور:«بله خانوم دکتر واقعا من از طرف خواهرم عرض پوزش میکنم،لطفا مارو ببخشید خیلی کار اشتباهی کردیم»-ممنون،یادمم باشه یه ساعت بعد بیام سرمتو بزنم/بعدشم رفت.بهار:«دوسش داری؟»منصور:«اه بابا اینا هم هی سرم میزنن هی سرم بخدا اونقدر سرم زدن دقیقه به دقیقه دنبال مستراح میگردم»-منصور،ازت سوال پرسیدم/-ها؟...چی؟.../-دوسش داری؟/-کیو/-اون دختره/-کدوم دختره/-بابا همین که الان اومد گفت خفه بشید/-هُــش،درست صحبت کن،اونجوری نگفتا/-پس دوسش داری/-من همچین حرفی زدم؟/-نزدی ولی مشخصه/-من.../-ببین منصور،اگه قرار باشه با این زنه ازدواج کنی نه تو برادر منی نه من خواهر توعم/-مگه چشه؟/-چشه؟این مگه شاغل نیس؟زن شاغل به چه درد آدم میخوره،حداقل یه زن خانه دار باشه،شاید قابل قبول باشه/-درد همینه؟/-ها؟مگه این یدونه چیز کمیه؟/-به تو چه من شوهر کی میشم/-هُــش،میزنم دهنتو جر میدما/-با برادرت اینجوری صحبت نکن،منم پا میشم لهت میکنما/-پاشو لهم کن ببینیم/رها اومد:«ببخشید،مثل اینکه یکم قبل اومدم گفتم آرومتر صحبت کنید😐»منصور:«خیلی ببخشید خانوم محترم،اگه ایشونو ببرین من حرف نمیزنم»-میتونم بپرسم با ایشون چه نسبتی دارید؟/-ام...یکی از فامیلای دورمه/بهار تعجب کرد:«چی؟،خانوم دروغ میگه من خواهرشم»-اصلا...بله خواهرمه،ولی...دختر خوبیه فقط یکم منو اذیت میکنه😁وگرنه خیلی مهربونه/رها:«میتونم بپرسم چند سالتونه؟»-ایشون؟/-نه...خود شما/منصور تعجب کرد،بعد خودشو جمع و جور کرد:«بله بله...من ۲۰ سالمه»خواهرش زد شونش،شونه منصور درد گرفت:«نه،عه...خواهرم ۲۰ سالشه،من...سیُ...ی...نه ۳۷ سالمه😁»-آها،خیلی ممنون،بعدا با هم حرف میزنیم/رفت.بهار به منصور چپ نگا کرد:«چی حرف میزنین؟»منصـ:«من چه بدونم»-چرا الان نگفت/-گفتم من نمیدونم من که رها،یعنی خانوم دکتر نیستم که بدونم چی تو ذهنش میگذره/-حتما امر خیره/-واقعا؟/-هوم تو که از خداته،بیا،من گذاشتم و تو باهاش ازدواج کردی/پا شد رفت./-کجا میری؟بهار/بعد نشون داد منصور و رها با هم ازدواج کرده بودن هردو لباس دامادی و عروس تنشون بود و خوشحال بودن.گفتن:«عروس خانوم،آیا وکیلم؟»رها:«بله»همه دست زدن و جیغ و هورا.نشون داد منصور تو خواب بود یهو داد زد.برگشت دید عضلانی زدن از پشت😂.دکتر با انگشتش زد به آمپول:«تمام،اینم از آمپول عضلانیش،کار دیگه ای نیست؟»یکی از دکترای مرد دیگه:«خیر،ممنون»همه رفتن.رها که داخل بود و با منصور تنها بود اومد جلو:«پس اسمت منصور نصیری بود،درسته؟»منصور با تعجب و درد برگشت:«بله»-ام...شما مجردید درسته؟/-بله/-خواستم،اگه خواستید،برای مراسم خواستگاری قرار بزاریم.
منصور:«بله خانوم دکتر واقعا من از طرف خواهرم عرض پوزش میکنم،لطفا مارو ببخشید خیلی کار اشتباهی کردیم»-ممنون،یادمم باشه یه ساعت بعد بیام سرمتو بزنم/بعدشم رفت.بهار:«دوسش داری؟»منصور:«اه بابا اینا هم هی سرم میزنن هی سرم بخدا اونقدر سرم زدن دقیقه به دقیقه دنبال مستراح میگردم»-منصور،ازت سوال پرسیدم/-ها؟...چی؟.../-دوسش داری؟/-کیو/-اون دختره/-کدوم دختره/-بابا همین که الان اومد گفت خفه بشید/-هُــش،درست صحبت کن،اونجوری نگفتا/-پس دوسش داری/-من همچین حرفی زدم؟/-نزدی ولی مشخصه/-من.../-ببین منصور،اگه قرار باشه با این زنه ازدواج کنی نه تو برادر منی نه من خواهر توعم/-مگه چشه؟/-چشه؟این مگه شاغل نیس؟زن شاغل به چه درد آدم میخوره،حداقل یه زن خانه دار باشه،شاید قابل قبول باشه/-درد همینه؟/-ها؟مگه این یدونه چیز کمیه؟/-به تو چه من شوهر کی میشم/-هُــش،میزنم دهنتو جر میدما/-با برادرت اینجوری صحبت نکن،منم پا میشم لهت میکنما/-پاشو لهم کن ببینیم/رها اومد:«ببخشید،مثل اینکه یکم قبل اومدم گفتم آرومتر صحبت کنید😐»منصور:«خیلی ببخشید خانوم محترم،اگه ایشونو ببرین من حرف نمیزنم»-میتونم بپرسم با ایشون چه نسبتی دارید؟/-ام...یکی از فامیلای دورمه/بهار تعجب کرد:«چی؟،خانوم دروغ میگه من خواهرشم»-اصلا...بله خواهرمه،ولی...دختر خوبیه فقط یکم منو اذیت میکنه😁وگرنه خیلی مهربونه/رها:«میتونم بپرسم چند سالتونه؟»-ایشون؟/-نه...خود شما/منصور تعجب کرد،بعد خودشو جمع و جور کرد:«بله بله...من ۲۰ سالمه»خواهرش زد شونش،شونه منصور درد گرفت:«نه،عه...خواهرم ۲۰ سالشه،من...سیُ...ی...نه ۳۷ سالمه😁»-آها،خیلی ممنون،بعدا با هم حرف میزنیم/رفت.بهار به منصور چپ نگا کرد:«چی حرف میزنین؟»منصـ:«من چه بدونم»-چرا الان نگفت/-گفتم من نمیدونم من که رها،یعنی خانوم دکتر نیستم که بدونم چی تو ذهنش میگذره/-حتما امر خیره/-واقعا؟/-هوم تو که از خداته،بیا،من گذاشتم و تو باهاش ازدواج کردی/پا شد رفت./-کجا میری؟بهار/بعد نشون داد منصور و رها با هم ازدواج کرده بودن هردو لباس دامادی و عروس تنشون بود و خوشحال بودن.گفتن:«عروس خانوم،آیا وکیلم؟»رها:«بله»همه دست زدن و جیغ و هورا.نشون داد منصور تو خواب بود یهو داد زد.برگشت دید عضلانی زدن از پشت😂.دکتر با انگشتش زد به آمپول:«تمام،اینم از آمپول عضلانیش،کار دیگه ای نیست؟»یکی از دکترای مرد دیگه:«خیر،ممنون»همه رفتن.رها که داخل بود و با منصور تنها بود اومد جلو:«پس اسمت منصور نصیری بود،درسته؟»منصور با تعجب و درد برگشت:«بله»-ام...شما مجردید درسته؟/-بله/-خواستم،اگه خواستید،برای مراسم خواستگاری قرار بزاریم.
- ۴.۳k
- ۲۲ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط