دکتر ماسکشو زد پایین
دکتر ماسکشو زد پایین
دکتر : خب آقا تبریک میگم اون دختر زنده مونده
سانزو دوباره ناخودآگاه روی زانوهاش افتاد از خوشحالی اشک تو چشماش جمع شد
دکتر ادامه داد : البته هنوز بیهوشه و چندروزیطول میکشه تا دوباره بیدار بشه و بتونه روی پاهاش وایسه خیلی سخت بود چون بدنش تماما زخمی و کبود بود
حواستون بهش باشه بدنش نسبت به قبل خیلی ضعیفتر هست و خواهی شد ولی کافی بود یکم دیرتر میاوردینش اونوقت این دختر صد در صد مرده بود
سانزو خیلی از دکتر تشکر کرد و رفت پیش نانسی سرشو بوسید و دستاشو گرفت
_ نانسی همین که دوباره از جات بلند شدی باهم میریم به یکی از عمارت های بزرگ و امن تر بعدش باهم به خوبی و خوشی زندگی میکنیم و بچه دار میشیم هرچقدر که تو بخوای هرچندتا بچه که خواستی
اصن دورمون پر بچه میکنیم
و بعد سانزو لبخند زیبایی دندونی زد و اشکهای تو چشمشو پاک کرد
گوشی سانزو وقتی که آروم کنار نانسی خوابیده بود زنگ خورد
_ الو
ران : الو سانزو همینجور که گفتی میارو گرفتیم و هنوز باهاش کاری نکردیم
خیلی رومخه و هی زر میزنه میشه خلاصش کنیم؟
_ نه صبر کن من خودم باید به حسابش برسم اما الان نمیتونم حتی یک قدم از پیش نانسی تکون بخورم وقتی نانسی به هوش اومد و باهم رفتیم سر زندگیمون خودم میدونم باهاش چیکار کنم فقط تا اونموقع حواستون باشه فرار نکنه یا نمیره
ران : ههههه باشه فقط ریندو یکم.. خودت که میدونی دیگه اشکال که نداره؟
_ نه نداره
و بعد سانزو گوشی رو قطع کرد و دوباره سرش گذاشت روی پاهای نانسی سرشو ناز کرد
چندروزی گذشت و سانزو حتی یک قدمم از گیش نانسی تکون نخورد و بلاخره نانسی تکون خورد
کم کم تکون خورد و چشماشو باز کرد
_ نانسی!! نانسی تو بیدار شدی
سانزو نزدیک نانسی شد
+ سا.. سانزو تو اینجا چیکار میکنی؟
سانزو همچی رو برای نانسی توضیح داد و حتی دونه به دونه روزهایی که کنارش بود و وقتی نانسی بیهوش بود رو باهاش حرف میزد رو گفت
_ نانسی تو. روز خیلی خوبی از خواب بیدار شدی
+ همم؟ مگه امروز چه روزیه؟
_ روز تولدت!
نانسی جا خورد و خوشحال شد اون نمیدونست کسی میدونه تولدش کیه
و بعد سانزو براش کیک آورد باهم خوردن
چندروز بعد نانسی از بیمارستان مرخص شد
و سانزو هم با ماشین اونو برد به سمت عمارت دیگه ای
+ کجا میریم؟
_ یه عمارت دیگه زندگی میکنیم از اون عمارت خاطره های خوبی ندارم دوست ندارم دیگه توش زندگی کنم
اون شب اونجا خیلی ترسیده بودم
و بعد سانزو و نانسی رفتن تو عمارت و سانزو همه جارو به نانسی نشون داد
_ خب خانم کوچولو دیگه جایی نمونده
+ نه
_ نانسی من... من اونشب مشروب هایی که توشون تحریک کننده ریخته بودن رو خوردم و همون باعث شد که اونشب تورو با میا اشتباه بگیرم و با اون بخوابم همش نقشه میا بود نانسی منو ببخش
سانزو روی زمین نشست و کامل روی زمین خم شد
نانسی خیلی تعجب کرده بود
+ نمیدونم نمیتونم همین الان ببخشمت باید برام جبران کنی
_ چطوری جبران کنم هرکاری باشه میکنم
+ باید بهم قول بدی هیچوقت تنهام نزاری
سانزو از جاش بلند شد و لبخند آروم زد و سرشو کج کرد
به سمت نانسی خم شد
_ این دیگه چجور قولیه مگه مشخص نیست؟ قول میدم هیچوقت تنهات نزارم قول میدم
و بعد نزدیک نانسی شد و آروم اون رو بوسید
باهم ناهار خوردن و دقیقه عین یه زوج زیبا کنار هم میخندیدن
_ خب نانسی باید بهت یه چیزی بگم
+ همم بگو
_ من میارو تو یه جایی زندانی کردم خواستم قبل از مرگش باهاش حرف بزنی
نانسی خواست لب به نه گفتن باز کنه که سانزو با همون چاره ی خشن و ترسناک سر بالا آورد
_ نگو نه که عمرا اوه بهش رحم کنم بخوای پا فشاری کنی هم تو هم خودمو همراهش میکشم
+ با.. باشه
_ خب میخوای چیکار کنی؟
+ هممم باشه
_ پس امشب میبرمت
ویو توی یه جای متروکه
میا رو به صندلی بسته بودن و دستاشو از پشت بسته بودن
نانسی وارد اتاق شد و میا مردمک چشماش گشاد شد اون فکر میکرد که نانسی باید مرده باشه چون به زیردستاش گفته بود که اون رو نیمه جون کنن و ببرن تو خونه ی سانزو تا وقتی سانزو اون صحنه رو ببینه افسرده بشه و بتونه انتقام از اونو هم بگیره
چون اون فک میکرد حالا که نیمه جون شده بوده حتما میمیره
اما نانسی زنده مونده بود
نانسی با قدم هایی محکم نزدیک میا شد
+ میا همه ی این بلاها و تو سر من و سانزو آوردی دیگه هیلی دلم میخواد که ببخشمت و برا دل بسوزونم اما نمیتونم حتی نمیتونم فک کنم که توهم واقعا تو این زندگی یکم گناه داشتی چون اگه واقعا سانزو رو دوست داشتی این بلاها و سرش نمیآورد
الان ادامش میزارم🎀
دکتر : خب آقا تبریک میگم اون دختر زنده مونده
سانزو دوباره ناخودآگاه روی زانوهاش افتاد از خوشحالی اشک تو چشماش جمع شد
دکتر ادامه داد : البته هنوز بیهوشه و چندروزیطول میکشه تا دوباره بیدار بشه و بتونه روی پاهاش وایسه خیلی سخت بود چون بدنش تماما زخمی و کبود بود
حواستون بهش باشه بدنش نسبت به قبل خیلی ضعیفتر هست و خواهی شد ولی کافی بود یکم دیرتر میاوردینش اونوقت این دختر صد در صد مرده بود
سانزو خیلی از دکتر تشکر کرد و رفت پیش نانسی سرشو بوسید و دستاشو گرفت
_ نانسی همین که دوباره از جات بلند شدی باهم میریم به یکی از عمارت های بزرگ و امن تر بعدش باهم به خوبی و خوشی زندگی میکنیم و بچه دار میشیم هرچقدر که تو بخوای هرچندتا بچه که خواستی
اصن دورمون پر بچه میکنیم
و بعد سانزو لبخند زیبایی دندونی زد و اشکهای تو چشمشو پاک کرد
گوشی سانزو وقتی که آروم کنار نانسی خوابیده بود زنگ خورد
_ الو
ران : الو سانزو همینجور که گفتی میارو گرفتیم و هنوز باهاش کاری نکردیم
خیلی رومخه و هی زر میزنه میشه خلاصش کنیم؟
_ نه صبر کن من خودم باید به حسابش برسم اما الان نمیتونم حتی یک قدم از پیش نانسی تکون بخورم وقتی نانسی به هوش اومد و باهم رفتیم سر زندگیمون خودم میدونم باهاش چیکار کنم فقط تا اونموقع حواستون باشه فرار نکنه یا نمیره
ران : ههههه باشه فقط ریندو یکم.. خودت که میدونی دیگه اشکال که نداره؟
_ نه نداره
و بعد سانزو گوشی رو قطع کرد و دوباره سرش گذاشت روی پاهای نانسی سرشو ناز کرد
چندروزی گذشت و سانزو حتی یک قدمم از گیش نانسی تکون نخورد و بلاخره نانسی تکون خورد
کم کم تکون خورد و چشماشو باز کرد
_ نانسی!! نانسی تو بیدار شدی
سانزو نزدیک نانسی شد
+ سا.. سانزو تو اینجا چیکار میکنی؟
سانزو همچی رو برای نانسی توضیح داد و حتی دونه به دونه روزهایی که کنارش بود و وقتی نانسی بیهوش بود رو باهاش حرف میزد رو گفت
_ نانسی تو. روز خیلی خوبی از خواب بیدار شدی
+ همم؟ مگه امروز چه روزیه؟
_ روز تولدت!
نانسی جا خورد و خوشحال شد اون نمیدونست کسی میدونه تولدش کیه
و بعد سانزو براش کیک آورد باهم خوردن
چندروز بعد نانسی از بیمارستان مرخص شد
و سانزو هم با ماشین اونو برد به سمت عمارت دیگه ای
+ کجا میریم؟
_ یه عمارت دیگه زندگی میکنیم از اون عمارت خاطره های خوبی ندارم دوست ندارم دیگه توش زندگی کنم
اون شب اونجا خیلی ترسیده بودم
و بعد سانزو و نانسی رفتن تو عمارت و سانزو همه جارو به نانسی نشون داد
_ خب خانم کوچولو دیگه جایی نمونده
+ نه
_ نانسی من... من اونشب مشروب هایی که توشون تحریک کننده ریخته بودن رو خوردم و همون باعث شد که اونشب تورو با میا اشتباه بگیرم و با اون بخوابم همش نقشه میا بود نانسی منو ببخش
سانزو روی زمین نشست و کامل روی زمین خم شد
نانسی خیلی تعجب کرده بود
+ نمیدونم نمیتونم همین الان ببخشمت باید برام جبران کنی
_ چطوری جبران کنم هرکاری باشه میکنم
+ باید بهم قول بدی هیچوقت تنهام نزاری
سانزو از جاش بلند شد و لبخند آروم زد و سرشو کج کرد
به سمت نانسی خم شد
_ این دیگه چجور قولیه مگه مشخص نیست؟ قول میدم هیچوقت تنهات نزارم قول میدم
و بعد نزدیک نانسی شد و آروم اون رو بوسید
باهم ناهار خوردن و دقیقه عین یه زوج زیبا کنار هم میخندیدن
_ خب نانسی باید بهت یه چیزی بگم
+ همم بگو
_ من میارو تو یه جایی زندانی کردم خواستم قبل از مرگش باهاش حرف بزنی
نانسی خواست لب به نه گفتن باز کنه که سانزو با همون چاره ی خشن و ترسناک سر بالا آورد
_ نگو نه که عمرا اوه بهش رحم کنم بخوای پا فشاری کنی هم تو هم خودمو همراهش میکشم
+ با.. باشه
_ خب میخوای چیکار کنی؟
+ هممم باشه
_ پس امشب میبرمت
ویو توی یه جای متروکه
میا رو به صندلی بسته بودن و دستاشو از پشت بسته بودن
نانسی وارد اتاق شد و میا مردمک چشماش گشاد شد اون فکر میکرد که نانسی باید مرده باشه چون به زیردستاش گفته بود که اون رو نیمه جون کنن و ببرن تو خونه ی سانزو تا وقتی سانزو اون صحنه رو ببینه افسرده بشه و بتونه انتقام از اونو هم بگیره
چون اون فک میکرد حالا که نیمه جون شده بوده حتما میمیره
اما نانسی زنده مونده بود
نانسی با قدم هایی محکم نزدیک میا شد
+ میا همه ی این بلاها و تو سر من و سانزو آوردی دیگه هیلی دلم میخواد که ببخشمت و برا دل بسوزونم اما نمیتونم حتی نمیتونم فک کنم که توهم واقعا تو این زندگی یکم گناه داشتی چون اگه واقعا سانزو رو دوست داشتی این بلاها و سرش نمیآورد
الان ادامش میزارم🎀
- ۲۲۸
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط