و بعد نانسی آروم بغل گوش میا خم شد
و بعد نانسی آروم بغل گوش میا خم شد
+ خب حالا چه حسی داره؟ این که سانزو من رو به تو ترجیح داده تایپش از آدمایی مث تو به من تغییر کرده
اون حالا برای من همه کار میکنه اما تو هیچ نقشی تو زندگیش نداری و اینا همش تقصیر خود توعه
میا سانزو حالا دیگه مال منه... مال من تو دیگه نمیتونی هیچ کاری بکنی تا اونو از من جدا کنی
و بعد نانسی دوباره بلند شد
+ من مطمئن نیستم بعد از تو قرار باشه زندگی خوبی رو به سر ببریم به هر حال اون عصو باند خلافکارییه اما مطمئنم حالا که تو قراره از روی زندگی محو شی ما حتما زندگی بهتری خواهی داشت
متاسفم میا اما خداحافظ برای همیشه
و بعد نانسی با قذم هایی محکم برگشت و سانزو اون رو تا ماشین همراهی کرد با راننده راهی عمارت کردش
و بعد خودش دوباره برگشت
استیناشو زد بالا
_ خب میا.... حالا وقتشه بهت نشون بدم نتیجه تمام کثافت کاری هایی که با نانسی کردی چی میشه
زمان تقاص پس دادنت رسیده
ناگهان ران با یه لبخند سادیسمی از تو سایه ها در اومد و سریع سمت جعبه ای رفت که توش پر از وسایل شکنجه بود
ران یجوری اونو باز کرد که انگار داره یه کادوی کریسمس از بابانوعل رو باز میکنه با همون لبخند سادیسمی و ریندو هم بغلش بی تفاوت ایستاده بود
ران جعبه رو روی میز پخش کرد و یکی از اون ابزار هارو تو دستای سانزو قرار داد
_ خب. دیگه چجور شکنجه ای میپسندی میا خانم
ران : اوه قراره جالب بشه
ریندو : بدن خوبی داشتی حیف که قراره تیکه پاره بشه
و بعد سانزو نزدیک میا شد و شروع کردن به کندن ناخن های میا
هرکدوم رو میکند خون سرازیر میشد
حالا دیگه چیزی به جز جیغ های بلند میا توی ساختمون شنیده نمیشد
ران یه چاقو برداشت و لباس میا رو زد بالا و با چاقو روی شکمش نوشت " جنده "
ریندو که تاحالا بی تفاوت بود حالا یه لبخند سادیسمی روی لبش نشسته بود و آروم به سمت پاهای میا رفت و همونطور که میا سه تا از انگشتای پای نانسی رو بریده بود
ریندو همشونو برید
میا یک سوم موهای نانسی رو بریده بود
اونشب تمام موهاش بریده شد
روی صورتش گر زخم بود دقیقا مثل نانسی و بدنش گاره شده بود مث نانسی
ریندو و ران بهش تجاوز کردن دقیقا مث اون بادیگارد ای عوضی میا که به نانسی هفت نفره تجاوز کردن
اونشب تمام کارهایی که در حق نانسی کرده بود کارما پس داد
و در نهایت میا زیر شکنجه های سانزو " مرد "
( همونطور شد که شما خواستید عمویی ها
اخش خودمم راحت شدم)
سانزو اونشب لباس های خونیشو عوض کرد چون دوست نداشت نانسی اون رو تو اون وضعیت ببینه و به سمت خونه رفت
خیلی خسته بود
سریع سوار ماشین شد و به سمت عمارت حرکت کرد
نانسی تو آشپزخونه درحال گخت و گز بود حالا اصلا دیگه به میا فکر نمیکرد
سانز. رسید عمارت کلید انداخت و وارد خونه شد
دید همجا مرتب تر شده و فهمید نانسی بیکار نبوده
_ من برگشتم
سانزو از طرف اشگزخونه صدای پا شنید و دید نانسی با دامن ای کوتاه و یه لباس خوشگل سفید از آشپزخونه اومد بیرون
+ خوش برگشتی خسته نباشی * لبخند
نانسی تو اون لباس خیلی خوردنی تر و گوگولی تر شده بود فقط حیف که زخم هایی که میا و زیردستاش روی بدنش درست کرده بودن هنوز تو جای جای بدنش دیده میشد
_ تو این لباس خوردنی تر شدی
+ سرخ شد * ای.. ای بابا
من شام درست کردم بیا بشینیم باهم بخوریم
_ به تو درست کردی؟
+ آره خودم درست کردم
_ لازم نیست به خودت زحمت بدی بانو میخوای خدمتکار بگیرم برات؟
+ نه لازم نکرده خودم همه کار رو میکنم
_ که اینطور بله دیگه بانوی خونه خودش حواسش به خونه هست
نانسی جا خورد ولی بلافاصله از ذوق دندوناش روی لباش گذاشت و میخواست از خ حالی جیغ بکشه
غذارو گذااشت روی میز و میزو چید
خودشم نشست پشت میز
دستاشو آورد بالا
+ ایتاداکیماس
سانزو هنوز قلبش درد میکرد چون اون میدید تمام زخم ها و کبودی هایی که روی بدن نانسی بود رو میدید اما به روی خودش نمیآورد
نشست و قاشق رو تو دستاش گرفت و شروع کرد به خوردن
اولین قاشق رو گذاشت توی دهنش خواست تف کنه بیرون
خیلی بدمزه بود
راستش نانسی توی اشگزی اصلا خوب نبود آخه طفلکی اصن آشپزی بلد نبود پیش پدرش همیشه دوروز یه بار یه تیکه نون میخورد و تو عمارت بانتن که خودشون غذا میدادن هیچوقت نتونست غذا درست کنه و این اولین بارش بود
بیا ادامش الان دوباره میزارم 😍😍
+ خب حالا چه حسی داره؟ این که سانزو من رو به تو ترجیح داده تایپش از آدمایی مث تو به من تغییر کرده
اون حالا برای من همه کار میکنه اما تو هیچ نقشی تو زندگیش نداری و اینا همش تقصیر خود توعه
میا سانزو حالا دیگه مال منه... مال من تو دیگه نمیتونی هیچ کاری بکنی تا اونو از من جدا کنی
و بعد نانسی دوباره بلند شد
+ من مطمئن نیستم بعد از تو قرار باشه زندگی خوبی رو به سر ببریم به هر حال اون عصو باند خلافکارییه اما مطمئنم حالا که تو قراره از روی زندگی محو شی ما حتما زندگی بهتری خواهی داشت
متاسفم میا اما خداحافظ برای همیشه
و بعد نانسی با قذم هایی محکم برگشت و سانزو اون رو تا ماشین همراهی کرد با راننده راهی عمارت کردش
و بعد خودش دوباره برگشت
استیناشو زد بالا
_ خب میا.... حالا وقتشه بهت نشون بدم نتیجه تمام کثافت کاری هایی که با نانسی کردی چی میشه
زمان تقاص پس دادنت رسیده
ناگهان ران با یه لبخند سادیسمی از تو سایه ها در اومد و سریع سمت جعبه ای رفت که توش پر از وسایل شکنجه بود
ران یجوری اونو باز کرد که انگار داره یه کادوی کریسمس از بابانوعل رو باز میکنه با همون لبخند سادیسمی و ریندو هم بغلش بی تفاوت ایستاده بود
ران جعبه رو روی میز پخش کرد و یکی از اون ابزار هارو تو دستای سانزو قرار داد
_ خب. دیگه چجور شکنجه ای میپسندی میا خانم
ران : اوه قراره جالب بشه
ریندو : بدن خوبی داشتی حیف که قراره تیکه پاره بشه
و بعد سانزو نزدیک میا شد و شروع کردن به کندن ناخن های میا
هرکدوم رو میکند خون سرازیر میشد
حالا دیگه چیزی به جز جیغ های بلند میا توی ساختمون شنیده نمیشد
ران یه چاقو برداشت و لباس میا رو زد بالا و با چاقو روی شکمش نوشت " جنده "
ریندو که تاحالا بی تفاوت بود حالا یه لبخند سادیسمی روی لبش نشسته بود و آروم به سمت پاهای میا رفت و همونطور که میا سه تا از انگشتای پای نانسی رو بریده بود
ریندو همشونو برید
میا یک سوم موهای نانسی رو بریده بود
اونشب تمام موهاش بریده شد
روی صورتش گر زخم بود دقیقا مثل نانسی و بدنش گاره شده بود مث نانسی
ریندو و ران بهش تجاوز کردن دقیقا مث اون بادیگارد ای عوضی میا که به نانسی هفت نفره تجاوز کردن
اونشب تمام کارهایی که در حق نانسی کرده بود کارما پس داد
و در نهایت میا زیر شکنجه های سانزو " مرد "
( همونطور شد که شما خواستید عمویی ها
اخش خودمم راحت شدم)
سانزو اونشب لباس های خونیشو عوض کرد چون دوست نداشت نانسی اون رو تو اون وضعیت ببینه و به سمت خونه رفت
خیلی خسته بود
سریع سوار ماشین شد و به سمت عمارت حرکت کرد
نانسی تو آشپزخونه درحال گخت و گز بود حالا اصلا دیگه به میا فکر نمیکرد
سانز. رسید عمارت کلید انداخت و وارد خونه شد
دید همجا مرتب تر شده و فهمید نانسی بیکار نبوده
_ من برگشتم
سانزو از طرف اشگزخونه صدای پا شنید و دید نانسی با دامن ای کوتاه و یه لباس خوشگل سفید از آشپزخونه اومد بیرون
+ خوش برگشتی خسته نباشی * لبخند
نانسی تو اون لباس خیلی خوردنی تر و گوگولی تر شده بود فقط حیف که زخم هایی که میا و زیردستاش روی بدنش درست کرده بودن هنوز تو جای جای بدنش دیده میشد
_ تو این لباس خوردنی تر شدی
+ سرخ شد * ای.. ای بابا
من شام درست کردم بیا بشینیم باهم بخوریم
_ به تو درست کردی؟
+ آره خودم درست کردم
_ لازم نیست به خودت زحمت بدی بانو میخوای خدمتکار بگیرم برات؟
+ نه لازم نکرده خودم همه کار رو میکنم
_ که اینطور بله دیگه بانوی خونه خودش حواسش به خونه هست
نانسی جا خورد ولی بلافاصله از ذوق دندوناش روی لباش گذاشت و میخواست از خ حالی جیغ بکشه
غذارو گذااشت روی میز و میزو چید
خودشم نشست پشت میز
دستاشو آورد بالا
+ ایتاداکیماس
سانزو هنوز قلبش درد میکرد چون اون میدید تمام زخم ها و کبودی هایی که روی بدن نانسی بود رو میدید اما به روی خودش نمیآورد
نشست و قاشق رو تو دستاش گرفت و شروع کرد به خوردن
اولین قاشق رو گذاشت توی دهنش خواست تف کنه بیرون
خیلی بدمزه بود
راستش نانسی توی اشگزی اصلا خوب نبود آخه طفلکی اصن آشپزی بلد نبود پیش پدرش همیشه دوروز یه بار یه تیکه نون میخورد و تو عمارت بانتن که خودشون غذا میدادن هیچوقت نتونست غذا درست کنه و این اولین بارش بود
بیا ادامش الان دوباره میزارم 😍😍
- ۱۷۱
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط