تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من² [part⁸]
*ا/ت ویو*
قلبم از این کارش به تپش افتاد و با لپای سرخ بهش نگاه کردم، دیدم که داره بیشتر بهم نزدیک میشه که لبم رو ببوسه، منم که از خدام بود، بهش نزدیک شدم که با صدای هاپ هاپ سگی که به سمتمون دوید، به خودم اومدم، چشمم به یه سگه افتاد، ترسیدم و وحشت به سگه نگاه کردم و سعی کردم جیغ نزنم اما نمیتونستم که دیدم جلوی پاهام نشست، با چشمای گشاد شده بهش نگاه کردم و نمیدونستم این سگه از کجا اومد، نتونستم جلوی خودمو بگیرم و از ترس جیغ زدم و بعد رفتم پشت کوک قایم شدم... آخه این از کجا پیداش شد.
+کوک... این از کجا... پ-پیداش شد؟!
*کوک ویو*
متوجه رضایت ا/ت شدم، تا خواستم بوسش کنم که صدای بم بلند شد و اومد و جلوی پای ا/ت نشست، نفهمیدم چی شد اما یهو صدای جیغ ا/ت بلند شد و بعدش ناخن هایی رو که پشتم، توی لباسم فرو رفت رو حس کردم و برگشتم و دیدم که ا/ت بود. از حرکتش ریز ریز خندیدم، گوگولی بامزه.
-نترس عزیزم... گاز نمیگیره...
روی زمین زانو زدم تا حدی که هم قد بم باشم.
-از کی تا حالا تو کارای بابا دخالت میکنی؟ (با خنده)
به ا/ت نگاه کردم که هنوز ترسیده بود، دوباره به بم نگاه کردن و سرش رو نوازش کردم، بم به ا/ت زل زده بود، انگار از وجود یه فرد جدید توی عمارت لذت میبرد.
- راستی بم... معرفی میکنم... همسر آیندم... یعنی مامانت... ا/ت.
در حالی که به ا/ت اشاره کردم گفتم، بم با شنیدن این حرف، هاپ هاپ کرد که باعث شد لبخندی بزنم. چرخیدم به سمت ا/ت و گفتم.
-ا/ت... ایشون سگه بنده و همچنین فرزندم هست... بم...
بم دوباره شروع کرد به هاپ هاپ کردم.
-باید از این به بعد باید تحملش کنی... از این به بعد قراره هر روز با این صحنه مواجه شی.
بلند شدم و برگشتم سمت ا/ت و دوباره رو به روش وایستادم.
-ا/ت... بیا... مشکلی نیست... میتونی نازش کنی.
+و-ولی... می-میترسم...
-نترس... گاز نمیگیره... در ضمن تا من چیزی نگم کاری نمیکنه... پس نگران نباش.
دست ا/ت رو گرفتم و به بم نزدیکش کردم، دوباره روی زمین زانو زدم تا دوباره هم قد بم بشم و ا/ت هم همینکار رو کرد و به ا/ت اشاره کردم که میتونه بم رو نوازش کنه. ا/ت با احتیاط و ترس دست ظریفش رو به سمت سر بم برد تا نوازشش کنه. دستش رو روی سر بم گذاشت و آروم سرش رو نوازش کرد و بر خلاف زمانی که من بم رو نوازش میکردم، بم کاملا مطیع بود. انگار از لمس ا/ت خوشش میومد. به لمسش تکیه داد و چشماش رو برای لحظهای بست، انگار نوازش بیشتری از سمت ا/ت میخواست. شاید از حس دستای ظرف ا/ت روی سرش لذت میبرد.
-دیدی عزیزم ترس نداره!
+ممم... یه جورایی آره.
دستم رو به سمت سر ا/ت بردم و در حالی که ا/ت با دستای ظریفش سر بم رو نوازش میکرد، من هم با دستام سر ا/ت رو نوازش کردم. میتونستم ساعت ها وقتم رو صرف نوازش ا/ت بکنم، دلم میخواست همیشه پیش خودم باشه. به نوازش سرش ادامه دادم که صدای آرومی مثل قاروقور شنیدم ولی با خودم گفتم شاید توهم زدم ولی یهو برگشت و گفت.
+کوکی من گشنمه...
قلبم از حرفش به تپش افتاد، کوکی؟ اووووقداااااااا فداتشم مننننن... اهممم.. کک آرام باش... پس ا/ت کوچولوی من گشنشه. لبخندی زدم و گفتم.
-باشه فداتشم... بیا بریم برات غذا درست کنم.
در جواب لبخندی زد و برای آخرین بار سر بم رو نوازش کرد و بعدش بلند شدم، منم بلند شدم و دستم رو دور کمرش حلقه کردم و به خودم چسبوندمش و به سمت آشپزخونه هدایتش کردم، وقتی ا/ت رو لمس کردم، دوباره صدای بم بلند شد، انگار از ا/ت خوشش اومده بود و نمیخواست کسی بهش دست بزنه، درسته، هر کسی ا/ت رو میدید عاشقش میشد، موندم چطوری توی این دو هفته، کسی نیومد ا/ت رو بدزده برا خودش.
-بم... انقد حسودی نکن فسقلی (با خنده)
و بم دوباره پرس کرد و دوید و لنگه شلوار ا/ت رو گرفت.
-هوووو... به زنم دست نزنننن... (با داد)
یعنی که به زنم دست میزنه؟ به زنم دست نزننننننن... سگ بی ادب... آخه من تو رو اینطوری تربیت کردم؟
-بم عزیزم دستتو بکش.
آروم با لبخندی گفتم و سعی کردم مهربون باشه اما تهدیدی توی صدام بود، بهش نگاه کردم و دیدم که بالاخره دستش رو کشید.
-آفرین پسر خوب.
کمر ا/ت رو محکمتر گرفتم و بیشتر به خودم چسبوندمش. کوک آخه اون سگ آدم نیست که... چرا اینقدر حسودی تو؟ آخه ات مال منههههههه...
شرمنده که انقد طولش دادم... واقعا الان حال خوبی ندارم که دومی رو بزارم... شاید دیر بزارم😃
بدرود😶
شرط:
Like:25
Comment:25
*ا/ت ویو*
قلبم از این کارش به تپش افتاد و با لپای سرخ بهش نگاه کردم، دیدم که داره بیشتر بهم نزدیک میشه که لبم رو ببوسه، منم که از خدام بود، بهش نزدیک شدم که با صدای هاپ هاپ سگی که به سمتمون دوید، به خودم اومدم، چشمم به یه سگه افتاد، ترسیدم و وحشت به سگه نگاه کردم و سعی کردم جیغ نزنم اما نمیتونستم که دیدم جلوی پاهام نشست، با چشمای گشاد شده بهش نگاه کردم و نمیدونستم این سگه از کجا اومد، نتونستم جلوی خودمو بگیرم و از ترس جیغ زدم و بعد رفتم پشت کوک قایم شدم... آخه این از کجا پیداش شد.
+کوک... این از کجا... پ-پیداش شد؟!
*کوک ویو*
متوجه رضایت ا/ت شدم، تا خواستم بوسش کنم که صدای بم بلند شد و اومد و جلوی پای ا/ت نشست، نفهمیدم چی شد اما یهو صدای جیغ ا/ت بلند شد و بعدش ناخن هایی رو که پشتم، توی لباسم فرو رفت رو حس کردم و برگشتم و دیدم که ا/ت بود. از حرکتش ریز ریز خندیدم، گوگولی بامزه.
-نترس عزیزم... گاز نمیگیره...
روی زمین زانو زدم تا حدی که هم قد بم باشم.
-از کی تا حالا تو کارای بابا دخالت میکنی؟ (با خنده)
به ا/ت نگاه کردم که هنوز ترسیده بود، دوباره به بم نگاه کردن و سرش رو نوازش کردم، بم به ا/ت زل زده بود، انگار از وجود یه فرد جدید توی عمارت لذت میبرد.
- راستی بم... معرفی میکنم... همسر آیندم... یعنی مامانت... ا/ت.
در حالی که به ا/ت اشاره کردم گفتم، بم با شنیدن این حرف، هاپ هاپ کرد که باعث شد لبخندی بزنم. چرخیدم به سمت ا/ت و گفتم.
-ا/ت... ایشون سگه بنده و همچنین فرزندم هست... بم...
بم دوباره شروع کرد به هاپ هاپ کردم.
-باید از این به بعد باید تحملش کنی... از این به بعد قراره هر روز با این صحنه مواجه شی.
بلند شدم و برگشتم سمت ا/ت و دوباره رو به روش وایستادم.
-ا/ت... بیا... مشکلی نیست... میتونی نازش کنی.
+و-ولی... می-میترسم...
-نترس... گاز نمیگیره... در ضمن تا من چیزی نگم کاری نمیکنه... پس نگران نباش.
دست ا/ت رو گرفتم و به بم نزدیکش کردم، دوباره روی زمین زانو زدم تا دوباره هم قد بم بشم و ا/ت هم همینکار رو کرد و به ا/ت اشاره کردم که میتونه بم رو نوازش کنه. ا/ت با احتیاط و ترس دست ظریفش رو به سمت سر بم برد تا نوازشش کنه. دستش رو روی سر بم گذاشت و آروم سرش رو نوازش کرد و بر خلاف زمانی که من بم رو نوازش میکردم، بم کاملا مطیع بود. انگار از لمس ا/ت خوشش میومد. به لمسش تکیه داد و چشماش رو برای لحظهای بست، انگار نوازش بیشتری از سمت ا/ت میخواست. شاید از حس دستای ظرف ا/ت روی سرش لذت میبرد.
-دیدی عزیزم ترس نداره!
+ممم... یه جورایی آره.
دستم رو به سمت سر ا/ت بردم و در حالی که ا/ت با دستای ظریفش سر بم رو نوازش میکرد، من هم با دستام سر ا/ت رو نوازش کردم. میتونستم ساعت ها وقتم رو صرف نوازش ا/ت بکنم، دلم میخواست همیشه پیش خودم باشه. به نوازش سرش ادامه دادم که صدای آرومی مثل قاروقور شنیدم ولی با خودم گفتم شاید توهم زدم ولی یهو برگشت و گفت.
+کوکی من گشنمه...
قلبم از حرفش به تپش افتاد، کوکی؟ اووووقداااااااا فداتشم مننننن... اهممم.. کک آرام باش... پس ا/ت کوچولوی من گشنشه. لبخندی زدم و گفتم.
-باشه فداتشم... بیا بریم برات غذا درست کنم.
در جواب لبخندی زد و برای آخرین بار سر بم رو نوازش کرد و بعدش بلند شدم، منم بلند شدم و دستم رو دور کمرش حلقه کردم و به خودم چسبوندمش و به سمت آشپزخونه هدایتش کردم، وقتی ا/ت رو لمس کردم، دوباره صدای بم بلند شد، انگار از ا/ت خوشش اومده بود و نمیخواست کسی بهش دست بزنه، درسته، هر کسی ا/ت رو میدید عاشقش میشد، موندم چطوری توی این دو هفته، کسی نیومد ا/ت رو بدزده برا خودش.
-بم... انقد حسودی نکن فسقلی (با خنده)
و بم دوباره پرس کرد و دوید و لنگه شلوار ا/ت رو گرفت.
-هوووو... به زنم دست نزنننن... (با داد)
یعنی که به زنم دست میزنه؟ به زنم دست نزننننننن... سگ بی ادب... آخه من تو رو اینطوری تربیت کردم؟
-بم عزیزم دستتو بکش.
آروم با لبخندی گفتم و سعی کردم مهربون باشه اما تهدیدی توی صدام بود، بهش نگاه کردم و دیدم که بالاخره دستش رو کشید.
-آفرین پسر خوب.
کمر ا/ت رو محکمتر گرفتم و بیشتر به خودم چسبوندمش. کوک آخه اون سگ آدم نیست که... چرا اینقدر حسودی تو؟ آخه ات مال منههههههه...
شرمنده که انقد طولش دادم... واقعا الان حال خوبی ندارم که دومی رو بزارم... شاید دیر بزارم😃
بدرود😶
شرط:
Like:25
Comment:25
- ۱.۱k
- ۰۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط