تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من² [part⁷]
*ا/ت ویو*
توی صداش تهدیدی وجود داشت که باعث شد دوباره از ترس بلرزم.
-پس رک و راست بگو کی بود که بهت زنگ زده بود.
+هوووووف... چقد گیر میدی؟
-ا/ت بگو کی بود؟ (با داد)
+صاحبکارم بود.
-چی گفت؟
+گفت نمیخواد بیام سرکار.
-خب چرا همین چند کلمه رو صاف و ساده نگفتی؟
+هممم...
-گفتم چرا همون چند کلمه رو رک و راست نگفتی؟ اصلا چرا بهم دروغ گفتی؟ جوابمو بده... میخواستی حرصم بدی؟
+آرهههه... میخواستم حرصت بدم... چون...
*کوک ویو*
-چون چی؟
+چون...اصلا بهم بگو ۳۰ دسامبر اون دختره کی بود که باهاش رفتی توی پاساژ و کلی خرید کردین؟ نکنی میخواستی براش وسایل عروسیتون رو بخرین؟
-چی؟ من؟ چی داری میگی؟ ۳۰ دسامیر؟ آهاااا... اون که خواهر تهیونگ بود... رفته بودیم برا تهیونگ کادو بخریم.
+هاااا؟ خواهر تهیونگ؟ اصن چرا اید خواهرش همراهت باشه؟
مشخص بود داره سعی میکنه بحث رو عوص کنه... خوشگل کیوتم.
-گفتم که رفته بودیم واسه تهیونگ کادو تولد بگیریم.
+پس... چرا انقد با هم صمیمی بودین و میخندیدین؟
-خب... ا/ت ما دوستیم... حرف میزدیم... یه چی گفت خندیدم دیگه...
+....
-الان داری حسود میکنی؟
+پَ نَ پَ
ببه امزگیش خندیدم، حتی حسودیشم بامزه بود. اوووقداااا... ااااگوگولیییی... ا/ت گوگول است... یادم باشه برم نصبش کنم.
-خیله خوب... عزیزم آروم باش آروم... اووووو... ۳۰ دسامبر... یه هفتهی پیش... بهش فکر نکن.
بهش نگاه کردم؟ حالا اون بود که عصبانی بود ولی عصبانیتش هم بامزه بود، گیلیگیلیگیلی...
-الان عصبانی هستی؟
+نهههههه... فقط دلم میخواد خفت کنم عزیزم😊🔪
سعی کردن از حرفش نخندم... آخه لبخند روی لباش بود اما از حرفش تهدید میبارید. خودم رو براش لوس کردم، چون از اینکه داشت باهام حرف میزد ذوق داشتم.
-چی؟ آخه چلا؟ چلا میخوای شوشوی جذابت لو خفه تنی؟ من گناه ندالم؟ (با لوسی گفت)
+چی؟ الان... تو مثلا صاحبمی؟
از سوال ناگهانیش تعجب کردم و یهو لحنم جدی شد.
-خب آره.
+پس چرا انقد لوسی؟
-عاااام... چیزه...
+...
منتظر جوابم بود ولی خب، هیچ جواب قانع کنندهای نداشتم البته بجز اینکه کنارمه و دارم باهام حرف میزنه.
-خب... چیزه... ولش کن بگذریم... تو... تو منو بخشیدی دیگه... درسته؟
یهو لحنش از این سوالم جدی شد.
+معلومه که نه.
-آخه چرااااا؟
+بهم خیانت کردی... بعد انتظار داری ببخشمت؟
-ا/ت... من بهت خیانت نکردم... تو ویدیو که دیدی... ا/ت لطفا... باورم کن... توروخدااااا...
+اووووف... جونگکوک از دست تووو...
-الان این یعنی چی؟
+یعنی اینکه هنوز نبخشیدمت.
-خدایاااااا... دختر تو چتههههه؟
+من چمه؟ تو چته؟ سر صبح اومدی منو گروگان گرفتی که چی؟ ببخشمت؟ عمرااااا ( با لحن کمی تند)
لحن تندی داشت اما میتونستم متوجه مقداری لطافت توی صداش بشم.
- میتونستم بدتر از یه گروگانگیر باشم!
+هااا؟ منظورت چیه؟
-هیچی هیچی...
*ا/ت ویو*
یعنی چی که میتونست بدتر از یه گروگان باشه؟ ای خدااااااا، چیکار کنم؟ بهش برگردم؟ برنگردم؟ گناه داره نبخشمش، ولی خب ضرر نداره که یه فرصت دیگه بهش بدم... نه؟ باشه... بهش یه فرصت دیگه میدن اما امیدوارم پشیمون نشم.
-منو میبخشی،
چشماش رو دوباره توله سگی کرد، دلم برای این مدل نگاهش ضعف میرفت برای هیمن هیچوقت دلم نمیخواد بهش نه بگم. دلم میخواست بغلش کنم و بچلونمش.
+خیله خوب باشه... اما فقط یه فرصت...
یهو اون تیله های سیاه توی چشماش از شدت خوشحالی برق زد و دهانش از هیجان باز شد، یهو محکم بغلش کرد و سرش رو توی گردنم فرو کرد، میتونستم استشمام کردنش رو حس کنم.
-ا/ت واقعا ازت ممنونم... نمیدونی الان چقد خوشحالم... قول میدم پشیمونت نکنم عزیزم.
یعنی واقعا سر قولش میمونه؟ یعنی نمیزنه زیر قولش؟
وقتی که بغلم کرد، من هم متقابلا اونو بغل کردن و سرم رو روی سینش گذاشتم. میتونستم صدای ضربان قلبش رو از روی سینش که تند میزد بشنوم، صورتش رو عقب کشید و پیشونیم رو بوسید و لبش برای لحظهای روی پیشونیم موند. از پیشونیم فاصله گرفت و سرم رو بوسید، بوسه های متعددی روی سر و صورت و دوباره پیشونیم گذاشت.
+جونگکوک... بسه دیگه... (با خنده)
-آخه چرا، خیلی وقته دلم برای این کار تنگ شده بود.
+ممم... باشه.
به بوسیدن سرم و پیشونیم و صورتم ادامه داد و در آخر پیشونیم رو آروم بوسید و بعد نوک بینیام و بعدش بوسهی کوچکی روی لبام گذاشت.
قربونتون بشم... واقعا فکر میکردم از رمانم بدتون بیاد ولی الان میخوام قربونتون بشممممممم... ععععررررررر... مرگ شدممممم✨️
بدرود قشنگام😘
شرط:
Like:25
Comment:25
*ا/ت ویو*
توی صداش تهدیدی وجود داشت که باعث شد دوباره از ترس بلرزم.
-پس رک و راست بگو کی بود که بهت زنگ زده بود.
+هوووووف... چقد گیر میدی؟
-ا/ت بگو کی بود؟ (با داد)
+صاحبکارم بود.
-چی گفت؟
+گفت نمیخواد بیام سرکار.
-خب چرا همین چند کلمه رو صاف و ساده نگفتی؟
+هممم...
-گفتم چرا همون چند کلمه رو رک و راست نگفتی؟ اصلا چرا بهم دروغ گفتی؟ جوابمو بده... میخواستی حرصم بدی؟
+آرهههه... میخواستم حرصت بدم... چون...
*کوک ویو*
-چون چی؟
+چون...اصلا بهم بگو ۳۰ دسامبر اون دختره کی بود که باهاش رفتی توی پاساژ و کلی خرید کردین؟ نکنی میخواستی براش وسایل عروسیتون رو بخرین؟
-چی؟ من؟ چی داری میگی؟ ۳۰ دسامیر؟ آهاااا... اون که خواهر تهیونگ بود... رفته بودیم برا تهیونگ کادو بخریم.
+هاااا؟ خواهر تهیونگ؟ اصن چرا اید خواهرش همراهت باشه؟
مشخص بود داره سعی میکنه بحث رو عوص کنه... خوشگل کیوتم.
-گفتم که رفته بودیم واسه تهیونگ کادو تولد بگیریم.
+پس... چرا انقد با هم صمیمی بودین و میخندیدین؟
-خب... ا/ت ما دوستیم... حرف میزدیم... یه چی گفت خندیدم دیگه...
+....
-الان داری حسود میکنی؟
+پَ نَ پَ
ببه امزگیش خندیدم، حتی حسودیشم بامزه بود. اوووقداااا... ااااگوگولیییی... ا/ت گوگول است... یادم باشه برم نصبش کنم.
-خیله خوب... عزیزم آروم باش آروم... اووووو... ۳۰ دسامبر... یه هفتهی پیش... بهش فکر نکن.
بهش نگاه کردم؟ حالا اون بود که عصبانی بود ولی عصبانیتش هم بامزه بود، گیلیگیلیگیلی...
-الان عصبانی هستی؟
+نهههههه... فقط دلم میخواد خفت کنم عزیزم😊🔪
سعی کردن از حرفش نخندم... آخه لبخند روی لباش بود اما از حرفش تهدید میبارید. خودم رو براش لوس کردم، چون از اینکه داشت باهام حرف میزد ذوق داشتم.
-چی؟ آخه چلا؟ چلا میخوای شوشوی جذابت لو خفه تنی؟ من گناه ندالم؟ (با لوسی گفت)
+چی؟ الان... تو مثلا صاحبمی؟
از سوال ناگهانیش تعجب کردم و یهو لحنم جدی شد.
-خب آره.
+پس چرا انقد لوسی؟
-عاااام... چیزه...
+...
منتظر جوابم بود ولی خب، هیچ جواب قانع کنندهای نداشتم البته بجز اینکه کنارمه و دارم باهام حرف میزنه.
-خب... چیزه... ولش کن بگذریم... تو... تو منو بخشیدی دیگه... درسته؟
یهو لحنش از این سوالم جدی شد.
+معلومه که نه.
-آخه چرااااا؟
+بهم خیانت کردی... بعد انتظار داری ببخشمت؟
-ا/ت... من بهت خیانت نکردم... تو ویدیو که دیدی... ا/ت لطفا... باورم کن... توروخدااااا...
+اووووف... جونگکوک از دست تووو...
-الان این یعنی چی؟
+یعنی اینکه هنوز نبخشیدمت.
-خدایاااااا... دختر تو چتههههه؟
+من چمه؟ تو چته؟ سر صبح اومدی منو گروگان گرفتی که چی؟ ببخشمت؟ عمرااااا ( با لحن کمی تند)
لحن تندی داشت اما میتونستم متوجه مقداری لطافت توی صداش بشم.
- میتونستم بدتر از یه گروگانگیر باشم!
+هااا؟ منظورت چیه؟
-هیچی هیچی...
*ا/ت ویو*
یعنی چی که میتونست بدتر از یه گروگان باشه؟ ای خدااااااا، چیکار کنم؟ بهش برگردم؟ برنگردم؟ گناه داره نبخشمش، ولی خب ضرر نداره که یه فرصت دیگه بهش بدم... نه؟ باشه... بهش یه فرصت دیگه میدن اما امیدوارم پشیمون نشم.
-منو میبخشی،
چشماش رو دوباره توله سگی کرد، دلم برای این مدل نگاهش ضعف میرفت برای هیمن هیچوقت دلم نمیخواد بهش نه بگم. دلم میخواست بغلش کنم و بچلونمش.
+خیله خوب باشه... اما فقط یه فرصت...
یهو اون تیله های سیاه توی چشماش از شدت خوشحالی برق زد و دهانش از هیجان باز شد، یهو محکم بغلش کرد و سرش رو توی گردنم فرو کرد، میتونستم استشمام کردنش رو حس کنم.
-ا/ت واقعا ازت ممنونم... نمیدونی الان چقد خوشحالم... قول میدم پشیمونت نکنم عزیزم.
یعنی واقعا سر قولش میمونه؟ یعنی نمیزنه زیر قولش؟
وقتی که بغلم کرد، من هم متقابلا اونو بغل کردن و سرم رو روی سینش گذاشتم. میتونستم صدای ضربان قلبش رو از روی سینش که تند میزد بشنوم، صورتش رو عقب کشید و پیشونیم رو بوسید و لبش برای لحظهای روی پیشونیم موند. از پیشونیم فاصله گرفت و سرم رو بوسید، بوسه های متعددی روی سر و صورت و دوباره پیشونیم گذاشت.
+جونگکوک... بسه دیگه... (با خنده)
-آخه چرا، خیلی وقته دلم برای این کار تنگ شده بود.
+ممم... باشه.
به بوسیدن سرم و پیشونیم و صورتم ادامه داد و در آخر پیشونیم رو آروم بوسید و بعد نوک بینیام و بعدش بوسهی کوچکی روی لبام گذاشت.
قربونتون بشم... واقعا فکر میکردم از رمانم بدتون بیاد ولی الان میخوام قربونتون بشممممممم... ععععررررررر... مرگ شدممممم✨️
بدرود قشنگام😘
شرط:
Like:25
Comment:25
- ۳۴۵
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط