ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه تا دهنشو باز میکرد آ

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه، تا دهنشو باز میکرد آب میرفت تو دهنش، نمیتونست بگه. دست کردم تو تنگ درش آوردم. شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن. دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو. اینقده بالا پایین پرید، خسته شد خوابید. دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. ولی الان چند ساعته بیدار نشده. یعنی فکر کنم بیدارشده، دیده انداختمش اون تو، قهر کرده خودشو زده به خواب...! این داستان رفتار ما بابعضی آدمای اطرافمونه. دوسشون داریم و دوستمون دارند، ولی اونا رو نمیفهمیم؛ فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتار رو با اونا میکنیم...



خسرو شکیبایی
روحش شاد واقعا قشنگ بود....
دیدگاه ها (۷)

تا غدیر 38 روز مانده یک عاشقانه ساده: علی جان!!! پدر کون و ...

دلم رفت.... میلاد با سعادت ولی نعمت ما ایرانیا ارباب هشتم...

تا غدیر عبدالله الاکبر39روز مانده روایت است که یه روز اولی و...

تا غدیر عید الله الاکبر 40روز ماندهبخشی از زیارت زیبای جامعه...

#چرا_ما12کلارا:لباس و انتخاب کردم و رفتم به دخترا بگم امشب م...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ¹⁰..داهی : برادرش بلافاصله مرد چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط