چندپارتیوقتی مافیا بود وpt
چندپارتی:وقتی مافیا بود و....pt⁴
ایرن:
جیمین چند دقیقه فقط داشت به اون دختر نگاه میکرد...که یونجو دستشو جلوش تکون داد:"امم ببخشید..آقا.."
جیمبن به خودش اومد:"اوه اومدی؟؟"
+"ب..بله..با من...کاری..داشتید؟؟"
"خب معلومه که کار داشتم! بیا بشین"
لیوان ویسکیش رو گذاشت روی میز و خودش پشت میز نشست و یونجو هم روی صندلی کنار میز نشست و سرشو انداخت پایین..جیمین دستاشو بهم قفل کرد:"خب ببین دختر جون..."
و ادامه داد:"من میدونم که تو شاید از من متنفر باشی یا حتی ازم بترسی...نمیگم حق نداری..به هر حال همه از یه مافیا میترسن.."
یونجو:
مافیا؟؟اون یه..مافیا بود؟..بابام منو به یه مافیا داده...هه..حالا گیر افتادم دست یه مافیا...ولی اون اصلا شبیه یه مافیا نبود..بیشتر شبیه جوجه بود!
ادامه داد:"ولی کاری به کارت ندارم...البته اگه کاری به کارم نداشته باشی!
اگه چندتا قانونی که بهت میگم رو رعایت کنی من کاری بهت ندارم ولی اگه رعایت نکنی...اتفاق خوبی نمی افته..فهمیدی؟"
+"ب..بله*اروم*"
سرم پایین بود و داشتم با انگشتام بازی میکردم..ادامه داد:"خیلی خب..ببین امم..اسمت چوی یونجو بود درسته؟؟ خیلی خب ببین یونجو...منم پارک جیمینم
تو میتونی همون...جیمین صدام کنی...اول از همه نباید بدون خبر و اجازه ی من بری بیرون از این عمارت..دوم اینکه و مهم ترینش اینه که به هیچکس..به هیچکس نمیگی من شغلم چیه..اصلا لازم نیست راجع به من به کسی چیزی بگی به جز بابات...به هیچکس هیچی نمیگی!..زبون درازی،بد حرف زدن و لج بازی کردن اینجا اتفاقات خوبی نمیوفته!...هرچی خواستی به خدمتکار ها میگی..و آخری اینه که...به هیچ وجه..کار به کارم نداشته باش..من اینجا بهت آسیبی نمیزنم به شرط اینکه تمام چیزایی که بهت گفتم رو رعایت کنی..فهمیدی؟؟"
بله ای زیر لب گفتم و بعد گفت:"خیلی خب..میتونی بری!"
از جام بلند شدم خواستم برم که گفت:"صبر کن..راستی اینو یادم رفت بگم..من یه سری جاها مجبورم تورو با خودم ببرم و به عنوان همسرم معرفیت کنم..حواست باشه که کار اشتباهی نکنی!"
+"همسر؟..خیلی..خب باشه..با من کاری ندارید؟"
"انقدر هم رسمی صحبت نکن!"
+"با من کاری..نداری؟
"برو"
از اتاق بیرون رفتم..کاملا برعکس تصوراتم بود!
یه مرد خوشتیپ و خوش قیافه ولی جدی بود...یه عالمه قانون برام گذاشت!
نمیدونم ولی...ایکاش یه جور دیگه و یه جای دیگه باهم آشنا میشدیم..ایکاش..
*یه ماه بعد*
قفل دفترچه خاطرات چرمی قرمزمو باز کردم..مدادم تراش کردم و شروع به نوشتن کردم:"
دفترچه خاطرات عزیزم!
نمیدونم چرا ولی...جیمین کلا بهم اهمیت نمیده..ما مدت هاست که باهم حرفی نزدیم حتی جواب سلام همدیگرو به زور میدیم...میدونم اون هیچ حسی به من نداره...ولی..آیا منم حسی بهش نداشتم؟؟
نمیدونم...اون حتی به من نگاهم نمیکرد!
درحالی که من میتونستم تا صبح فقط به چهره ی اون نگاه کنم و لذت ببرم..
خب...اون حس منو نسبت به خودش نمیدونه...اگه میدونست
چیکار میکرد؟؟"
داشتم مینوشتم که صدای "اهم" رو از پشت سرم شنیدم..از جام پریدم..جیمین دست به سینه پشت سرم وایساده بود...
ادامه دارد...
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
ایرن:
جیمین چند دقیقه فقط داشت به اون دختر نگاه میکرد...که یونجو دستشو جلوش تکون داد:"امم ببخشید..آقا.."
جیمبن به خودش اومد:"اوه اومدی؟؟"
+"ب..بله..با من...کاری..داشتید؟؟"
"خب معلومه که کار داشتم! بیا بشین"
لیوان ویسکیش رو گذاشت روی میز و خودش پشت میز نشست و یونجو هم روی صندلی کنار میز نشست و سرشو انداخت پایین..جیمین دستاشو بهم قفل کرد:"خب ببین دختر جون..."
و ادامه داد:"من میدونم که تو شاید از من متنفر باشی یا حتی ازم بترسی...نمیگم حق نداری..به هر حال همه از یه مافیا میترسن.."
یونجو:
مافیا؟؟اون یه..مافیا بود؟..بابام منو به یه مافیا داده...هه..حالا گیر افتادم دست یه مافیا...ولی اون اصلا شبیه یه مافیا نبود..بیشتر شبیه جوجه بود!
ادامه داد:"ولی کاری به کارت ندارم...البته اگه کاری به کارم نداشته باشی!
اگه چندتا قانونی که بهت میگم رو رعایت کنی من کاری بهت ندارم ولی اگه رعایت نکنی...اتفاق خوبی نمی افته..فهمیدی؟"
+"ب..بله*اروم*"
سرم پایین بود و داشتم با انگشتام بازی میکردم..ادامه داد:"خیلی خب..ببین امم..اسمت چوی یونجو بود درسته؟؟ خیلی خب ببین یونجو...منم پارک جیمینم
تو میتونی همون...جیمین صدام کنی...اول از همه نباید بدون خبر و اجازه ی من بری بیرون از این عمارت..دوم اینکه و مهم ترینش اینه که به هیچکس..به هیچکس نمیگی من شغلم چیه..اصلا لازم نیست راجع به من به کسی چیزی بگی به جز بابات...به هیچکس هیچی نمیگی!..زبون درازی،بد حرف زدن و لج بازی کردن اینجا اتفاقات خوبی نمیوفته!...هرچی خواستی به خدمتکار ها میگی..و آخری اینه که...به هیچ وجه..کار به کارم نداشته باش..من اینجا بهت آسیبی نمیزنم به شرط اینکه تمام چیزایی که بهت گفتم رو رعایت کنی..فهمیدی؟؟"
بله ای زیر لب گفتم و بعد گفت:"خیلی خب..میتونی بری!"
از جام بلند شدم خواستم برم که گفت:"صبر کن..راستی اینو یادم رفت بگم..من یه سری جاها مجبورم تورو با خودم ببرم و به عنوان همسرم معرفیت کنم..حواست باشه که کار اشتباهی نکنی!"
+"همسر؟..خیلی..خب باشه..با من کاری ندارید؟"
"انقدر هم رسمی صحبت نکن!"
+"با من کاری..نداری؟
"برو"
از اتاق بیرون رفتم..کاملا برعکس تصوراتم بود!
یه مرد خوشتیپ و خوش قیافه ولی جدی بود...یه عالمه قانون برام گذاشت!
نمیدونم ولی...ایکاش یه جور دیگه و یه جای دیگه باهم آشنا میشدیم..ایکاش..
*یه ماه بعد*
قفل دفترچه خاطرات چرمی قرمزمو باز کردم..مدادم تراش کردم و شروع به نوشتن کردم:"
دفترچه خاطرات عزیزم!
نمیدونم چرا ولی...جیمین کلا بهم اهمیت نمیده..ما مدت هاست که باهم حرفی نزدیم حتی جواب سلام همدیگرو به زور میدیم...میدونم اون هیچ حسی به من نداره...ولی..آیا منم حسی بهش نداشتم؟؟
نمیدونم...اون حتی به من نگاهم نمیکرد!
درحالی که من میتونستم تا صبح فقط به چهره ی اون نگاه کنم و لذت ببرم..
خب...اون حس منو نسبت به خودش نمیدونه...اگه میدونست
چیکار میکرد؟؟"
داشتم مینوشتم که صدای "اهم" رو از پشت سرم شنیدم..از جام پریدم..جیمین دست به سینه پشت سرم وایساده بود...
ادامه دارد...
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
- ۴۶.۶k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط