چندپارتیوقتی مافیا بود وpt
چندپارتی:وقتی مافیا بود و....pt¹
صدای داد جونگ سوک تو کل بار پیچید...انگار تازه مستی از سرش پریده بود!:"ای دغل باز! تقلب کردی من مطمئنم!"
جیمین فقط با پوزخند و خیلی ریلکس نگاهش میکرد:"آقای چوی..بیخیال..بازیه دیگه!..تقصیر من که نیست"
و بعد از جاش بلند شد:"به هر حال..نباید سر دخترت شرط میبستی!..اونم وقتی انقدر افتضاح بودی.."
کتشو پوشید:"فردا ساعت هشت صبح!"
و با بادیگارداش از اونجا خارج شد..جونگ سوک روی زمین افتاد:"نه نه..امکان نداره نه..نه..نه..من..من چیکار کردم؟؟"
اون دختر دست گلش رو تقدیم میکرد به...یه مافیا؟؟
قمار کردن اون همچیزو ازش گرفته بود...الانم که باید دخترشو خیلی راحت به یه نفر دیگه میداد!
با نا امیدی برگشت خونه...برق های خونه خاموش بود...رفت سمت اتاق دخترش..روی تخت خیلی آروم خوابیده بود..نمیدونست که چی در انتظارشه وگرنه قطعا تا صبح گریه میکرد!
جونگ سوک کنارش نشست..موهای نرم و حالت دار و بلندشو نوازش کرد:"ببخشید دخترم..ببخشید.."
جونگ سوک اوایل که قمار میکرد خیلی پول در اورد ولی بعدش...همه چیزشو از دست داد!
معتاد این کار شده بود...بعد از اینکه همچیزشو از دست داده بود...دیگه چیزی نداشت پس مجبور شد سر دخترش شرط ببنده..فکر کرد ایندفعه دیگه میبر..ولی مثل همیشه باخت!
.
.
.
*ساعت هشت صبح*
وقت رفتن بود...احتمالا این آخرین باری بود که جونگ سوک یونجو رو میدید!
در اتاق دختر رو آروم باز کرد...هنوز خواب بود..با دستای لرزونش اروم یونجو رو تکون داد:''یونجو..بلند شو..پاشو.."
یونجو آروم چشماشو باز کرد:"اومم....بابا؟؟...چی شده چیه؟*خوابالو*"
جونگ سوک با تردید و بغض گفت:"وقت..رفتنه.."
یونجو نشست روی تخت و با تعجب گفت:"وقت چی..منظورت چیه بابا؟؟برو بزار بخوابم تروخدا"
یهو جونگ سوک نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر گریه:"ببخشید...ببخشید..ببخشید بابا من...من..متاسفم!"
یونجو:"ب..بابا چرا..چرا گریه میکنی؟؟ چیزی شده؟؟"
یهو زنگ خونشون به صدا در اومد..یونجو از جاش بلند شد..در خونه رو باز کرد..چندتا مرد هیکلی پشت در بودن...یونجو فکر کرد که باز هم طلبکار های باباش اومدن تا باباشو کتک بزنن پس با لکنت گفت:"اگ..اگه با..با..پ..پدرم کار دارید الان خونه نیستش!"
یکی از اون مرد ها گفت:"شما خانم چوی یونجو هستید؟"
+"ی..بله..چطور؟؟"
"وسایلتونو جمع کتید تا ده دقیقه ی دیگه پایین باشید"
+''چی؟؟"
صدای جونگ سوک رو از پشت سرش شنید:"ببخشید بابا...یبخشیدد..من باختم...ولی قرار نبود ببازم.."
یونجو با چشمای اشکی به سمت پدزش رفت:"ب..بابا..تو چی میگی..چی رو باختی..این آقایون کین؟؟"
جونگ سوک فقط سرشو انداخته بود پایین و چیزی نگفته بود
ادامه دارد..
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
صدای داد جونگ سوک تو کل بار پیچید...انگار تازه مستی از سرش پریده بود!:"ای دغل باز! تقلب کردی من مطمئنم!"
جیمین فقط با پوزخند و خیلی ریلکس نگاهش میکرد:"آقای چوی..بیخیال..بازیه دیگه!..تقصیر من که نیست"
و بعد از جاش بلند شد:"به هر حال..نباید سر دخترت شرط میبستی!..اونم وقتی انقدر افتضاح بودی.."
کتشو پوشید:"فردا ساعت هشت صبح!"
و با بادیگارداش از اونجا خارج شد..جونگ سوک روی زمین افتاد:"نه نه..امکان نداره نه..نه..نه..من..من چیکار کردم؟؟"
اون دختر دست گلش رو تقدیم میکرد به...یه مافیا؟؟
قمار کردن اون همچیزو ازش گرفته بود...الانم که باید دخترشو خیلی راحت به یه نفر دیگه میداد!
با نا امیدی برگشت خونه...برق های خونه خاموش بود...رفت سمت اتاق دخترش..روی تخت خیلی آروم خوابیده بود..نمیدونست که چی در انتظارشه وگرنه قطعا تا صبح گریه میکرد!
جونگ سوک کنارش نشست..موهای نرم و حالت دار و بلندشو نوازش کرد:"ببخشید دخترم..ببخشید.."
جونگ سوک اوایل که قمار میکرد خیلی پول در اورد ولی بعدش...همه چیزشو از دست داد!
معتاد این کار شده بود...بعد از اینکه همچیزشو از دست داده بود...دیگه چیزی نداشت پس مجبور شد سر دخترش شرط ببنده..فکر کرد ایندفعه دیگه میبر..ولی مثل همیشه باخت!
.
.
.
*ساعت هشت صبح*
وقت رفتن بود...احتمالا این آخرین باری بود که جونگ سوک یونجو رو میدید!
در اتاق دختر رو آروم باز کرد...هنوز خواب بود..با دستای لرزونش اروم یونجو رو تکون داد:''یونجو..بلند شو..پاشو.."
یونجو آروم چشماشو باز کرد:"اومم....بابا؟؟...چی شده چیه؟*خوابالو*"
جونگ سوک با تردید و بغض گفت:"وقت..رفتنه.."
یونجو نشست روی تخت و با تعجب گفت:"وقت چی..منظورت چیه بابا؟؟برو بزار بخوابم تروخدا"
یهو جونگ سوک نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر گریه:"ببخشید...ببخشید..ببخشید بابا من...من..متاسفم!"
یونجو:"ب..بابا چرا..چرا گریه میکنی؟؟ چیزی شده؟؟"
یهو زنگ خونشون به صدا در اومد..یونجو از جاش بلند شد..در خونه رو باز کرد..چندتا مرد هیکلی پشت در بودن...یونجو فکر کرد که باز هم طلبکار های باباش اومدن تا باباشو کتک بزنن پس با لکنت گفت:"اگ..اگه با..با..پ..پدرم کار دارید الان خونه نیستش!"
یکی از اون مرد ها گفت:"شما خانم چوی یونجو هستید؟"
+"ی..بله..چطور؟؟"
"وسایلتونو جمع کتید تا ده دقیقه ی دیگه پایین باشید"
+''چی؟؟"
صدای جونگ سوک رو از پشت سرش شنید:"ببخشید بابا...یبخشیدد..من باختم...ولی قرار نبود ببازم.."
یونجو با چشمای اشکی به سمت پدزش رفت:"ب..بابا..تو چی میگی..چی رو باختی..این آقایون کین؟؟"
جونگ سوک فقط سرشو انداخته بود پایین و چیزی نگفته بود
ادامه دارد..
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
- ۵۳.۳k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط