ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 138 (๑˙❥˙๑)
نور نرم صبحگاه نیویورک از لای پردههای حریر به داخل اتاق میتابید اما تمام دنیای دختر توی همین چند سانتیمتر خلاصه شده بود بین آغوش جونگکوک بعد از اون شب طولانی که انگار زمان توش متوقف شده بود حالا تماشای صورت غرق در خوابش یه آرامش محض داشت
جونگکوک توی خواب همونقدر جذابیتی رو داشت که توی بیداری دختر رو از نفس میانداخت خط فک مردونهش که حالا روی بالش نرم شده بود و مژههای کوتاهش که روی گونهاش سایه انداخته بودن دختر همونطور که غرق تماشای این منظره بود لبخند ریزی روی لباش نشست یه لبخند از ته دل که ترکیبی از شیطنت شب گذشته و امنیت الان بود
دلش میخواست زمان همونجا متوقف بشه با یه حرکت ظریف سرش رو بیشتر توی گودی گردن و آغوش گرمش جا کرد بوی تنش که حالا با بوی ملحفههای تمیز قاطی شده بود بهترین عطری بود که تا حالا نفس کشیده بود چشمهاش رو بست و خودش رو بیشتر به اون هیکل ورزیده چسبوند انگار که میخواست مطمئن بشه این حجم از خوشبختی واقعیه و اون قراره تا ابد همینجا توی امنترین نقطه زمین بمونه
جونگکوک بین خواب و بیداری گرمای تن ویوا رو حس کرد
که مثل یه دونهی الماس به سینهش چسبیده بود همونطور که پلکاش سنگین بود و هنوز توی خلسهی
اون شب پرحرارت دستوپا میزد ناخودآگاه لبخند محوی گوشهی لبش نشست و با صدایی که از ته گلو میاومد و بهخاطر خوابآلودگی بمتر و خشدار شده بود زیر لب زمزمه کرد : صبح بخیر خانومم
و انگشتای کشیدهش رو لای موهای ویوا تکون داد و حلقه دستاش رو دور کمر ظریفش تنگتر کرد انگار میخواست با کل بدنش بهش بفهمونه که حتی توی خواب هم حواسش بهش هست
جونگکوک پاهاش رو آروم حرکت داد و دور پاهای ویوا گره زد جوری که هیچ شکافی بینشون باقی نمونه
سرش رو کمی خم کرد و با بینیش پوست لطیف شونهی دختر رو نوازش کرد نفسی عمیق کشید تا عطر تن دختر رو که حالا با بوی عشقبازی دیشب یکی شده بود تا ته ریههاش ببلعه توی همون حالت نیمههوشیار ویوا رو بیشتر به خودش فشار داد و دستش رو زیر ملافه روی تن برهنهاش کشید
دختر که از آغوشش تنگ جدایی ناپذیر رازی بود بوسه به قفسه سینه اش گذاشت با صدای که مهربان تر از همیشه بود گفت : صبح بخیر عشقم
اما با یادآوری برادرش تند نیم خیز شد
و ملافه رو دوره بدنش پیچیده با اضطراب عجله گفت : جونگکوک بلند شو زود باش ممکنه الان داداشم اینا بیان
(๑˙❥˙๑) پارت 138 (๑˙❥˙๑)
نور نرم صبحگاه نیویورک از لای پردههای حریر به داخل اتاق میتابید اما تمام دنیای دختر توی همین چند سانتیمتر خلاصه شده بود بین آغوش جونگکوک بعد از اون شب طولانی که انگار زمان توش متوقف شده بود حالا تماشای صورت غرق در خوابش یه آرامش محض داشت
جونگکوک توی خواب همونقدر جذابیتی رو داشت که توی بیداری دختر رو از نفس میانداخت خط فک مردونهش که حالا روی بالش نرم شده بود و مژههای کوتاهش که روی گونهاش سایه انداخته بودن دختر همونطور که غرق تماشای این منظره بود لبخند ریزی روی لباش نشست یه لبخند از ته دل که ترکیبی از شیطنت شب گذشته و امنیت الان بود
دلش میخواست زمان همونجا متوقف بشه با یه حرکت ظریف سرش رو بیشتر توی گودی گردن و آغوش گرمش جا کرد بوی تنش که حالا با بوی ملحفههای تمیز قاطی شده بود بهترین عطری بود که تا حالا نفس کشیده بود چشمهاش رو بست و خودش رو بیشتر به اون هیکل ورزیده چسبوند انگار که میخواست مطمئن بشه این حجم از خوشبختی واقعیه و اون قراره تا ابد همینجا توی امنترین نقطه زمین بمونه
جونگکوک بین خواب و بیداری گرمای تن ویوا رو حس کرد
که مثل یه دونهی الماس به سینهش چسبیده بود همونطور که پلکاش سنگین بود و هنوز توی خلسهی
اون شب پرحرارت دستوپا میزد ناخودآگاه لبخند محوی گوشهی لبش نشست و با صدایی که از ته گلو میاومد و بهخاطر خوابآلودگی بمتر و خشدار شده بود زیر لب زمزمه کرد : صبح بخیر خانومم
و انگشتای کشیدهش رو لای موهای ویوا تکون داد و حلقه دستاش رو دور کمر ظریفش تنگتر کرد انگار میخواست با کل بدنش بهش بفهمونه که حتی توی خواب هم حواسش بهش هست
جونگکوک پاهاش رو آروم حرکت داد و دور پاهای ویوا گره زد جوری که هیچ شکافی بینشون باقی نمونه
سرش رو کمی خم کرد و با بینیش پوست لطیف شونهی دختر رو نوازش کرد نفسی عمیق کشید تا عطر تن دختر رو که حالا با بوی عشقبازی دیشب یکی شده بود تا ته ریههاش ببلعه توی همون حالت نیمههوشیار ویوا رو بیشتر به خودش فشار داد و دستش رو زیر ملافه روی تن برهنهاش کشید
دختر که از آغوشش تنگ جدایی ناپذیر رازی بود بوسه به قفسه سینه اش گذاشت با صدای که مهربان تر از همیشه بود گفت : صبح بخیر عشقم
اما با یادآوری برادرش تند نیم خیز شد
و ملافه رو دوره بدنش پیچیده با اضطراب عجله گفت : جونگکوک بلند شو زود باش ممکنه الان داداشم اینا بیان
- ۹۵۹
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط