《 ازدواج نافرجام 》

《 ازدواج نافرجام 》
⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 139 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩


زمان مثل پری در دست باد می‌گذشت نیویورک با اون شلوغی‌ش پشت دیوارهای بلند ویلا جا می‌موند
و داخل خونه همه‌چیز بین عشق و دلهره می‌گذشت هر لحظه‌ای که برادر ویوا حواسش پرت می‌شد جونگکوک ویوا رو یه گوشه‌ی دنج پشت پله‌های چوبی یا توی فضای نیمه‌تاریک آشپزخونه گیر می‌انداخت بوسه‌های دزدکی و کوتاهی که مزه‌ی دل گرمی و اشتیاق می‌داد
از اونایی که نفس آدم رو بند میاره
چون هر لحظه ممکنه صدای قدم‌های کسی روی پارکت‌ها بلند شه جونگکوک به‌شدت مخالف مخفی نگاهداشتن رابطه شون بود اما دختر با سرسختی مخالفت کرد و با گفتن (وقت مناسب خودم بهش میگم) جونگکوک رو رازی می‌کرد
اما دیگه جای مخفی‌کاری نبود با دلهره که از زار بزرگ که از جونگکوک مخفی کرد بود باید از این یکی خلاص میشد
توی سالن بزرگ ویلا در حالی که نور غلیظی که از پنجره بزرگ به صورت‌هاشون می‌تابید ویوا روبروی برادرش و زن‌برادرش نشست ویوا با صدایی که سعی می‌کرد محکم باشه شروع کرد به گفتن
اما نه مستقیم از این گفت که آدم‌ها عوض می‌شن از اینکه بعضی حس‌ها هیچ‌وقت نمی‌میرن و اینکه... جونگکوک رو بخشیده و سر بسته در مورد رابطه شون حرف زد
وقتی حرفش تموم شد انگار هوای ویلا یهو سنگین شد سومین با مهربونی توأم با نگرانی نگاهش می‌کرد اما هیونو... اون اصلا حالش خوب به نظر نمی‌رسید کمرش رو از پشتی مبل جدا کرد به جلو خم شد
و با یه اخم غلیظ که پیشونیش نشسته بود زل زد توی چشمای ویوا اما لحظه‌ای بعد اخم محو شد و جاش رو به نفس
عمیقی داد و گفت : چی میتونم بگم وقتی خودم اونی بودم که آوردمش توی این خونه .. جونگکوک همون روزی که اومده بود نیویورک باهام تماس گرفت حتا قبل از اینکه تو ببینیش
من خیلی عصبانی بودم می‌گفتم اگه ببینمش بخاطر خیانتش به تو استخواناش خورد میکنم اما اون فایل صوتی رو نشونم داد و ثابت کرد هیچ خیانتی بهت نکرده اما من بازم نمی‌خواست اجازه بدم بهت نزدیک بشه
آه عمیقی کلافه کشید نگاهش رو از خواهر متعجبش‌ گرفته
و ادامه داد : اما اون خیلی جدی بود گفت اگه من تک تک استخوان هاش رو خورد کنم بازم ازت دست نمیشه ..من جونگکوک رو بهتر از هر کسی می‌شناختم میدونم شاید زود عصبانی بشه و داد بی داد کنه ...اما اعتماد کسی رو هیچ وقت نمیشکنه بخاطر همینم اجازه دادم بیاد توی این خونه.. اما وقتی اون روز دیدن بازم بخاطر اون داری گریه می‌کنی ...
می‌دونم کارم بچگانه بود... اما کنترل رو از دست دادم و زدمش اما اون هیچ مقاومتی نکرده و این منو بیشتر شرمندش کرد ..تو دیگه بزرگ شدی و من جز خوش بختیت چیزه دیگه نمی‌خوام
دیدگاه ها (۱۰)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۲جونگسو؟ چیکار می‌...

Why Did I Fall in Love with You? P²⁷ | Truth or DareView: Ho...

نمی تونی سگ زرد !!!بخاطر همین با امثال #ظریف می خوای اون 400...

🍷 Red Wineپارت ۲۳ — حقیقت نیمه‌کارهصدای موتور ماشین در جاده‌...

dark life = 40

pشب...اعضا دور میز جمع شده بودند.سکوت بود.جونگکوک به عکس‌های...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

Destiny part 21

Why Did I Fall in Love with You?P¹⁶ | چند روز بعد | ویو خونه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط