{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غمی دارم ز دلتنگی

غمی دارم ز دلتنگی

اگر  گویم زبان سوزد

اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد

خودم تنها

دلم تنها

وجودم بی کس و تنها

در این شهر فراموشی  در این مستی و بیهوشی به دورافتاده ام تنها
دیدگاه ها (۴)

‏«ﭘﻨﺎﻩ ‏» ؛ ﻣﯿﺒﺮﻡ ‏« ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ‏» ،ﺍﺯ ﻋـﯿﺒﯽ ﮐﻪ؛‏« ﺍﻣﺮﻭﺯ ‏» ﺩﺭ ﺧ...

رفته‌ایو من هر روزبه موریانه‌هایی فکر می‌کنمکه آهسته و آرامگ...

باد موهایت را تکان می دهد باد چقدراز انگشتان منخوشبخت تر است...

برای نوشتن شعر نیازی به جاده و بوسه نیستوقتی دلتنگ باشی قلم ...

دیگر برایم مهم نیست !بی حس شده ام ...از قضاوت و بی انصافیِ ه...

یه تکپارتیییی از شوگا به قلم لینا؟:)ساعت از سه شب گذشته و سک...

میان کارهای روزمره به خودم آمدمدیدم دلم چای دارچینی طلب میکن...

بعضی موسیقی‌ها، فراتر از نت و آهنگ هستند؛ آن‌ها شبیه به یک ز...

گاهی خودمم نمی‌دونم دقیقاً چه حسی دارمفقط می‌دونم یه چیزی تو...

یااَبَالحَسَنِ یا عَلِیَّ بنَ موُسَی الرِضا یَابنَ رَسوُلِ ا...

میل دارم که مثل آن ایّام،باز با من قرار بگذاریتوی دستان خالی...

کیستی که من جز او نمی بینم و نمیابمدریای کدام پشت پنجره ای؟ک...

سناریو(درخواستی):وقتی ایدلی و گروه تو بی تی اس با هم یه برنا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط