خونه مادربزرگم مینشستیم آلبوم عکسهای قدیم رو میدیذیم و چا

خونه مادربزرگم مینشستیم آلبوم عکسهای قدیم رو میدیذیم و چایی که روی چراغ علاالدین درست شده بود میخوردیم
یادش بخیر
سالهاست نه مادربزرگی هست
و نه پدر بزرگی....
یه خونه سوت و کور و یه دنیا حرف
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینو مینویسم با چشمانی پر از اشک
#آلبوم#خاطره#قدیم
دیدگاه ها (۱۵)

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وششم 𓆪 🖤🥀تاریکی همه‌جا را گرفته بود.ـ «...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۸۴نشستم. عوضي برگشت تو اتاقش....

✏️_: خانجون، یادش بخیر! اون زمانا که توی خونتون بودیم، همیشه...

——یه روزهایی همه چیز خوب بودیه روزهایی هیچ غصه ای نداشتمیادش...

یه روزهایی همه چیز خوب بودیه روزهایی هیچ غصه ای نداشتمیادش ب...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۲ چند ساعت بعد، لیا تقریباً همه‌چیز رو...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ * #قسمت_پانزدهم ..با صدای ...

خونه مادربزرگ

لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه توی رختخواببین ساعات ۷:۰۰ ...

بیاد دوران مدرسه:لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه توی رختخو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط