{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آخونده شب ورق بازی میکرد, صبح بلند شد رفت مسجد واسه اقامه

آخونده شب ورق بازی میکرد, صبح بلند شد رفت مسجد واسه اقامه نماز،
بالای منبر داشت سخنرانی‌ میکرد که یهو یه برگ پاسور از جیبش افتاد
دیدگاه ها (۱)

آخونده شب ورق بازی میکرد, صبح بلند شد رفت مسجد واسه اقامه نم...

جمله ای زیبا از صادق هدایت :" به ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺍﮐﺜﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ﺑ...

دوست دارم دیوونه: روزی زنی روستایی که هرگز حرف دلنشینی از ه...

ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ :- ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ؟- ﻧﻪ- ﻣﻄﻤﺌﻨﯽ؟- ﻧﻪ- ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣ...

dark love

[]عمارت عشق[]Part:7چویا رفت خونه . هیکارو خیلی ازش کار کشیده...

پارت نهم صبح ویو جونگکوک: اووف چقدر بدنم درد میکنه هنوز خواب...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p1صدای زنگ ساعت، برای سومین بار توی اتاق ...

ریندو اگه یاندره بشه ~★♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆ا...

بگین ببینممن بخوام بگم خببب 3 سال پیش قشنگ یادمهتو اتاقم بود...

اوچیها شیسویی

part54. . ساعت حدود سه شب بود و اون تازه نیم ساعت پیش تونسته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط