{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤پارت ۸ | 《گذشته لانا》

🖤پارت ۸ | 《گذشته لانا》
مرد چند قدم جلو آمد.

کوک جلوی لانا ایستاد.

— «اسم.»

مرد با آرامش گفت:

— «سام.»

کوک اخم کرد.

— «از کجا لانا رو می‌شناسی؟»

سام نگاهش را به لانا دوخت.

— «چون قبل از اینکه مأمور بشه، من مربیش بودم.»

کوک برگشت سمت لانا.

— «مأمور؟»

لانا سکوت کرد.

سام ادامه داد:

— «اون دختری که تو می‌شناسی، فقط یه دختر معمولی نیست.»

لانا با صدای آرام گفت:

— «سام، کافیه.»

— «نه. دیگه وقتشه.»

سام پوشه‌ای به سمت کوک گرفت.

— «همه‌چیز اینجاست.»

کوک پوشه را گرفت.

داخلش عکس‌ها، گزارش‌ها و اطلاعاتی درباره‌ی مأموریتی بود که لانا برایش وارد عمارت شده بود.

کوک چند صفحه را خواند.

بعد سرش را بالا آورد.

— «تو از اول برای من فرستاده شده بودی.»

لانا بالاخره گفت:

— «آره.»

سکوت.

کوک پوشه را بست.

— «چرا؟»

— «چون قرار بود بفهمم چه اتفاقی داخل این عمارت می‌افته.»

کوک چند لحظه چیزی نگفت.

بعد آرام پرسید:

— «پس تمام این مدت... به من دروغ می‌گفتی؟»

لانا نگاهش را پایین انداخت.

— «بعضی چیزها رو.»

کوک بدون حرف از کنارش رد شد.

اما قبل از ورود به عمارت گفت:

— «از امشب هیچ‌کس بدون اجازه‌ی من به لانا نزدیک نمی‌شه.»

لانا با تعجب نگاهش کرد.

هنوز به او اعتماد نداشت...

اما هنوز هم نمی‌خواست او را تنها بگذارد.
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت ۳۲ | «دختر من»لانا با ناباوری به پدرش خیره شد.— «منظو...

🖤 پارت ۷ | «فرار از حقیقت»چند ثانیه...هیچ‌کس حرف نزد.صدای آژ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط