{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در چشم من آمد آن سهی سرو بلند

در چشم من آمد آن سهی سرو بلند
بربود دلم ز دست و در پای افکند

این دیدهٔ شوخ می‌برد دل به کمند
خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند

#سعدی

#عاشقانه_های_پاک #عاشقانه #عشق
دیدگاه ها (۱)

پردهٔ شرم است مانع در میان ما و دوستشمع را فانوس از پروانه م...

گر چه خاکسترم و مصلحتم خاموشی است آتش افروزم و شرح شب هجرا...

بگذار به حال ما سیر بخندد دنیا درهای خوشی به روی ما ببندد دن...

دهمین قهوه ی تلخ و ، نگرانم که چرا بازتَهِ فنجان من از بوسه ...

مرا این حکایت  ز سودای توست ..خماری و ، مستی ، ز صهبای توست ...

هر که رو انداخت، خاطرجمع زائر می شودقبل زائر کوله بار راه، ح...

ارباب منPart20چاعان:با صدای بلند و عصبانی گفتم کسی حق نداره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط