CHAPTER MY LITTLE DEER
CHAPTER 11 ☆MY LITTLE DEER☆
امروز بلاخره با نانسی(دخترش) و جان(پسرش) برگشتم ژاپن. برگشتن به خونه خیلی حس عجیبی داره.
نانسی:مامان کجا میریم الان؟
مین:میریم هتل عزیزم
جان:من گشنمه
مین:باشه قبلش غذا هم میخوریم
(اینجا جان و نانسی ۱۶ سالشونه)
_فردای آن روز
مین به شیفتش در بیمارستان رفته بود و نانسی و جان توی هتل تنها بودن. ناگهان زنگ اتاق به صدا در میاد. بچه ها فکر میکنم که نظافت چیه. اما باباشون بود که با یک ضربه به سرشون اونا رو دزدید و به عمارت بونتن برد.
شب وقتی مین برمیگرده و با صحنه بهم ریخته اتاق مواجه میشه به شدت هل میکنه و میترسه اما بعد با یک یادداشت مواجه میشه که روی لبه تخت بود.
*خوش اومدی خواهر کوچولو*
وقتی این رو خوند دلش ریخت.
سریع به پذیرش هتل رفت و گفت که چه اتفاقی افتاده و خواست دوربین ها رو چک کنه اما در اون بازه زمانی دوربین ها هک شده بود و هیچی معلوم نبود.
مین اصلا نمیدونست که چیکار کنه و چطور بچه هاش که نفسش به نفسشون بنده رو پیدا کنه.
یکم رفت بیرون و خواست هوایی عوض کنه و فکر کنه که چیکار کنه. اگر به پلیس زنگ میزد ممکن بود برادرش کاری با بچه ها بکنه پس گزینه خوبی نبود. رفت روی همان نیمکتی نشست که همیشه با سانزو میرفت که ناگهان حس کرد یکی پشت سرشه. وقتی خواست سرش رو برگردونه محکم یک ضربه به سرس خورد و بی هوش شد
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
وایییی ببخشید که انقدر دیر شد
امتحانات میانترم شروع شده و باید کلی میخوندم قول میدم که چهارشنبه باز پارت بدم واقعا ببخشید
امروز بلاخره با نانسی(دخترش) و جان(پسرش) برگشتم ژاپن. برگشتن به خونه خیلی حس عجیبی داره.
نانسی:مامان کجا میریم الان؟
مین:میریم هتل عزیزم
جان:من گشنمه
مین:باشه قبلش غذا هم میخوریم
(اینجا جان و نانسی ۱۶ سالشونه)
_فردای آن روز
مین به شیفتش در بیمارستان رفته بود و نانسی و جان توی هتل تنها بودن. ناگهان زنگ اتاق به صدا در میاد. بچه ها فکر میکنم که نظافت چیه. اما باباشون بود که با یک ضربه به سرشون اونا رو دزدید و به عمارت بونتن برد.
شب وقتی مین برمیگرده و با صحنه بهم ریخته اتاق مواجه میشه به شدت هل میکنه و میترسه اما بعد با یک یادداشت مواجه میشه که روی لبه تخت بود.
*خوش اومدی خواهر کوچولو*
وقتی این رو خوند دلش ریخت.
سریع به پذیرش هتل رفت و گفت که چه اتفاقی افتاده و خواست دوربین ها رو چک کنه اما در اون بازه زمانی دوربین ها هک شده بود و هیچی معلوم نبود.
مین اصلا نمیدونست که چیکار کنه و چطور بچه هاش که نفسش به نفسشون بنده رو پیدا کنه.
یکم رفت بیرون و خواست هوایی عوض کنه و فکر کنه که چیکار کنه. اگر به پلیس زنگ میزد ممکن بود برادرش کاری با بچه ها بکنه پس گزینه خوبی نبود. رفت روی همان نیمکتی نشست که همیشه با سانزو میرفت که ناگهان حس کرد یکی پشت سرشه. وقتی خواست سرش رو برگردونه محکم یک ضربه به سرس خورد و بی هوش شد
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
وایییی ببخشید که انقدر دیر شد
امتحانات میانترم شروع شده و باید کلی میخوندم قول میدم که چهارشنبه باز پارت بدم واقعا ببخشید
- ۶۶۴
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط