{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 13
+ توی لعنتی نمیخوای برگردی همون خراب شده ای که ازش اومدی؟
_ مشکل چیه ؟
+ مشکل خود تویی
_ چه بی ادب
از رو کاناپه بلند شد و با یه نیشخند گفت
_ امروز صبح یکی داشت با لذت منو میبوسید...عاممم اون کی بود چویا من یادم نمیاد
چویا سرخ شد و نگاهشو دزدید ولی اخماش تو هم بود
+ خ...خفه شو منم...یادم نمیاد
_ پس بیا یاد اوری کنیم
+ برو اونور
سریع خودشو عقب کشید که دازای خندید و دوباره رو کاناپه لش کرد
_ از اون گونه های سرخت معلومه یادت اومده
+ تو چرا برنمیگردی اصلا مگه کار زندگی نداری ور دل من نشستی
_ اگه انقدر نگران کار های منی چرا زودتر نمیای تا باهم بریم عمارت تا منم به کارام برسم؟
+ من با تو هیچ جا نمیام
_ پس منم هیچ جا نمیرم
چویا اهی کشید بعد با یه خنده عصبی گفت
+ که هیچ جا نمیری هوم؟؟ انقدر بشین تا زیر پات علف سبز شه
_ من مشکلی با این موضوع ندارم
+ کارات عقب که بیوفته خودت ضرر میکنی
_ تو نگران کارای من نباش اکوتاگاوا حلش میکنه
+ مرتیکه گستاخ
دازای چشماشو بست و،سرشو به عقب پرت کرد و گفت
_ چیزی گفتی؟ نشنیدم
+ نخیر
دازای لبخندی رو لبش نشست و از لجبازی های چویا لذت میبرد و این یه نوع تعطیلات هم برای خودش بود
به ساعت نگاه کرد و از جاش بلند شد و مودش به طور کامل تغییر کرد انگار نه انگار چند دقیقه پیش خوش خنده و رو مخ بود.
با لحن سرد و ظاهری جدی و از نظر چویا ترسنا‌ک اکوتاگاوا رو صدا کرد و فورا جلوش ایستاد
_ من باید به یه مراسم جشنی برسم...چویا از این خونه جم بخوره تو باید تقاصشو پس بدی این مسئولیت توعه
" چشم "
دازای کتش رو برداشت و موقع رفتن چشمکی برای چویا زد و رفت اما متوجه سرخی چویا نشد
+ عوضی و مخ!!!!!
داد زد و اروم جوری که نمیخواست خودشم قبول کنه با اخم و لپ های باد کرده گفت
+ ولی...جذابه...گستاخ!
اکوتاگاوا تموم مدت رو ایستاده کنار چویا بود که چویا نگاهی بهش انداخت و فحشی نثار دازای کرد و گفت
+ اکوتاکاوا سان چرا نمیشینی؟
" همچین اجازه ای ندارم "
+ خسته نمیشی؟
" من عادت دارم همیشه تموم مدت رو کنار دازای ساما می ایستم "
+ چقدر خودخواه...من میگم بشین دازای هم چیزی بهت نمیگه
" ممنون چویا سان "
روی مبل نشست که چویا لبخندی زد
+ الان خوبه
_________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۸)

ابلیس

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

ابلیس

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

یادمه یه هوش مصنوعی بود اسم برنامه رو یادم نیست ولی با شخصیت...

بهار بدون تو

یک سگ زیادی ولگرد

عشق بی رحم (ویژه)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط