{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بِن مای بِرُخ شاها شَهآبـــــ..كِبُنِ مایه نَسَرباغ و نت

بِن مای بِرُخ شاها شَهآبـــــ..كِبُنِ مایه نَسَرباغ و نتَهگلستانم آرزوست
بگشای پیمانه لب که شُکـــرُشِــکَر تَراز دارما~رزو ای بسته پیمان به بن یاد آفتابِ صُلحُخَصم وحُسنُ خَوفٰ بُرون‌آی دَمی زُ اَبرُ خَلَف سازُكوك سَبب کن اين اَقَلخَلق سُـسّـت بي عقل راعَلق یکانُ صدگان و دهگان همی چ راسـت..؟
کآن چهرهٔ مُشَعّشَعِ تابانمـآرزوست
بشنیدم از ميان هوا زِتو آوازطبلِ بار
رْ جُور اِنس با دُه هُل به شِک وِهـآمدم ن پُرس!
آمدم که نِيِ!پَنجِ ساعدِ سلطانم آرزوست..،هی گفتیکه: مُرغکم«زآز بیش مرنجان مرا تُجان بروْ'٠»ِ
باز آن سخن گفتنت که:«بیش مرأنجانمآرزوست وهرّوزمّـآرزوست باتو گذاردن نمازروز
وآن دفع گفتنت که: الّاف«برو..!،غَـلآفِ.. پادِ شَه به خانه نیست!»
وlن ناز و دربِـلايـبازُ... بازّّ
هم آن تندی دربانـمآرزوست
حِــــــیـّـــــف...! در دست هر که هست اسباب مِـهـرِ خوب...گوشه قُــرّ یا کِــ مُهـرِ کـامـل قُراضه‌ ئیست!
آن معدن مَلاحتُ پیشهٔ داوُدُ...کوکِ
فَلاحتِ مکانم آرزوست...
این نان و آبُ چرخ... چو سیل است
ب ی و ف ~ | مَ ن چُ آن باب... ماهی‌أم، نهنگمُ آبي عُمانم آرزوست
یعقوب‌وار وا اَسَفاها هَـمیــهِـیّ زنم
درخـشّـدیدار روی یوسف کنعانمُ هم آنـآنـمـآرزوسـت
والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود
دِگر آوارگی و کُـهُ مرگُ بی آبانم آرزوست
زین همرهان سُست‌عناصر دلم گرفت
همآنان که مر گفتند همیشه هم رهند ...
همه زِرو تیغ ببستند بِـرَهّ مَرا زِ آزّ روح
هِئی خدا شیر تو و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعونيان زمان و ظلمشان
آن نور شكاف درختُ روی موسٰیِ عِمرانم آرزوست
زین خَلق پُرشکایتِ گریان شدم ملول
آن هایُّ هویِ نعرهٔ مستانم آرزوست
پویاترم ز بلبلُ امّا زِ رَشـک عام
گِلِمُهری بر دهانم و فغانم آرزوست
دِیّ شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر..؟
کـز إِنس و ديوُ دَدّ ملولمُ حيوانم آرزوست...!
گفتند یافت مِی‌ّنشود..! ماكِـجُـسّـتـه‌ ایم بَـرِ آينه يِ خاصُعآم و هر وَری!
گفت..: ((«٠آن که یافت می نشود، همآنم آرزوست٠»))
دلآرام هر چند مُفلسم به مَـهر و مِـهرّ مُـهری نپذیرم ز هر کسی عَقیق خُرد!
که آن عقیق نادر ارزانم آرزوست
پنهان ز دیده‌ها و همّه دیده‌ها از اوست
آن آشکاره صنعتِ پنهانم آرزوست
خودکار من گذشت زِ هـر آرزو و زَهّـرِ آز و چِـرّ کُـكـينّ

خوشا رِزقِ جوهـراز کویُّ وَز پِ یـِـ بیمکانی اَرکانَّـماز روز
گوشم بشنید قصّهٔ ایمان و مست عهدشد
کُ نیم پیمان بِ قسم چشمه ماه؟ بر آنها نشکستن صوت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف جَعد جغد رامیار
رقّصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست
می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار
دست و کنار و زخم رَبّـانی بر پَهلُ ئِ تُرأنجم آرزوست
من هم رَباب عشقم و عشقم خالِ رُبابیست
وان لطف‌های زخمهٔ رحمانم آرزوست
باقی این غزل را ای مطرب انیس ظرف خیس جـنّ و اِنـس
زین سان همی شمار که بی لسانم آرزوست
بنمای شمس مفخّر تبریزُ رو ز شرق
آحَ نَم مَّن هدهدم حضور چشم تر آن ۳ِ پـاهِ پُـر۳ِ پـاس ُ۳لـیـّمانم آرزوست
دیدگاه ها (۳)

#بنمای_رخ_که_باغ_و_گلستانم_آرزوستبگشای لب که قند فراوانم آرز...

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستبگشای لب که قند فراوانم آرزو...

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستبگشای لب که قند فراوانم آرزو...

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستبگشای لب که قند فراوانم آرزو...

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرز...

حتما خیلیاتون با این صحنه هم روبه رو شدید...شاعر در این مورد...

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم اوآن نور روی موسیِ عمرانم آرزوست...

http://dl.irmp3.ir/data/song/Alireza_Assar-Ensanam_Arezoost-...

#مخاطبِ_جانِ_من❤این‌روزها#روبراهی_عایا😞اینکه #دلتنگِ_توام اق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط