{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کودک که بودم

کودک که بودم
گمان میکردم
سردتر از بستنی چیزی وجود ندارد...

حال که فکر میکنم
میبینم سرد تر از بستنی،
قلب آدمهاییست
که تا میفهمند دوستشان داریم،
ما را ترک میکنند...!
دیدگاه ها (۱)

.دلت ڪہ تنگِ یڪ نــفر باشہتموم تلاشت رو بُڪنـے ڪہخوش بگذرونـ...

.گـاهی میرسـد که از خدادیگه نــه پـــــول میخــواینــه خونــ...

روزهایی که سپری میشود و کنار تنهایی خودمان قدم میزنیم....و ب...

کاش زندگی دکمه ی آف داشت !نه حوصله ی مرور خاطره دارم...نه حو...

کودک که بودمگمان می‌کردمسردتر از بستنی چیزی وجود ندارد..حال ...

وقتی که یک کودک بودم.. با عروسک ها و اسباب بازی هایم حرف میز...

پارت14:دفترچه گمشده. چند هفته بعد از عملیات نجات گذشته بود. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط