سلام ارت جدید
سلام ارت جدید
دوباره از خواهر اوسیم
و اینکه بازم ببخشید از ببس استعاده میکنم فعلا هنوز دارم تمرین میکنم که..
خودم کل ارتمو بدون بیش بکشم و اینا
خب ادامه ی بک استوری ی اوسیم
یادم نمیاد که دقیق کجا بودم یا اصلا چیزی از بک استوری گفتم و فقط درمورد خود اعضای خانواده حرف زدم ولی اگه چیزی رو نگفتم و سوالی داشتید بپرسید
از زبون Amitis(اوسیم)
بعد از به دنیا اومدن اولین بچشون Akane(مادرش) فهمید که بچه شیطانه چون میدونست خیلی میتونه بعدا به دردش بوخوره با هنر خونی ی شیطانیش کاری کرد که همه فکر کنن مرده و تو زیر زمین خونه قایمش کرد
بعد بچه ی دوم(Hakuto) به دنیا اومدم اون انسان بود و بچه ی سوم هم که Amitis و بچه ی چهارم که chiyo بود
دقیقا ۱ سال و۳ماه بعد از به دنیا اومدن chiyo بابا تو نبر با شیطان رده ی اول مرد
بعد از مرگ بابا مامان با ما خیلی بد رفتاری میکرد اگه من و Hakuto کارامونو درست انجام نمیدادیم مارو میزد و از وقتی chiyo ۵ سالش شد به اون هم کار داد وقتی ۸ سالم شد منو به منطقه ی سرگرمی فرستاد تا اونجا کار کنم
بعد از چند ماه به خواهر و برادرم گفتم با هم فرار میکنیم و اون موقع مامانم اونا رو هم به منطقه ی سرگرمی فرستاده بود
از زبان Akane
بلخر فرستامشون برن سریع رفتم خونه پیش Shirayuki اولین باری بود که انقدر طولانی تنهاش میزارم ممکنه فرار کنه و خواب بود
از زبان Amitis
همچی داست طبق برنامه پیش میرفت و داشتم به جایب میرفتم که قرار بود chiyo و Hakuto اونجا باشن که از اونجا بریم وقتی نزدیک در خروح شدم ی صدای جیغ از طبقه ی بالا شنیدم سریع رفتم اونجا تو ا-اون اتا-ق ی شیطان واقعی بود...
اون داشت ی دختر بچه رو میخورد خیلی ترسیدم سعی کردم فرار کنم و شیطانه هم خیلی سریع بود تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که از chiyo و Hakuto دورش کنم
نمیدونپ چرا با اینکه Hakuto از من دو سال بزرگ تره خیلی حس مسعولیت بهش دارم خب بگزریم وقتی به جنگل رسیدیم سعی کردم با پرت کردم سنگ بهش سرعتشو کم کنم
ولی کار نکرد بهش حمله کرد و خشبختانه چیزیم نش-
خب.. تقریبا چیزبم نشد ی چشمم کور شد
به طرز عجیبی شانس اوردم و حواسش به یکی دیگه پرت شد...
بنده خدا امیید وارم حالش خوب باشه
ولی بگزریم وقتی به خواهر و برادر رسیدم سریع براشون تعریف کردم چی شده وقتی داشتیم فرار میکردیم به ی شمشیر زن رسدیم
شانس اوردیم، اون خیلی مهربون بود
و حتا زخمو هم باند پیچی کرد مثل اینکه یکیشون ارتباط نزدیکی با یکی از هاشیرا ها داشت نمیدونم از کجا ولی بابامو میشناخت و گفت منو میبره پیش هاشیرا ها
واقعا خیلی شانس اوردیم بازم
راستی تو راه باهاش حرف زدم خیلی کم حرف بود ولی بهم گفت که اسمش کانائو هستش
ببخشید دیگه حال نوشتن ندارم بقیشو پست بعدی میزارم
و اگه غلط املایی داشتم ببخشید
دوباره از خواهر اوسیم
و اینکه بازم ببخشید از ببس استعاده میکنم فعلا هنوز دارم تمرین میکنم که..
خودم کل ارتمو بدون بیش بکشم و اینا
خب ادامه ی بک استوری ی اوسیم
یادم نمیاد که دقیق کجا بودم یا اصلا چیزی از بک استوری گفتم و فقط درمورد خود اعضای خانواده حرف زدم ولی اگه چیزی رو نگفتم و سوالی داشتید بپرسید
از زبون Amitis(اوسیم)
بعد از به دنیا اومدن اولین بچشون Akane(مادرش) فهمید که بچه شیطانه چون میدونست خیلی میتونه بعدا به دردش بوخوره با هنر خونی ی شیطانیش کاری کرد که همه فکر کنن مرده و تو زیر زمین خونه قایمش کرد
بعد بچه ی دوم(Hakuto) به دنیا اومدم اون انسان بود و بچه ی سوم هم که Amitis و بچه ی چهارم که chiyo بود
دقیقا ۱ سال و۳ماه بعد از به دنیا اومدن chiyo بابا تو نبر با شیطان رده ی اول مرد
بعد از مرگ بابا مامان با ما خیلی بد رفتاری میکرد اگه من و Hakuto کارامونو درست انجام نمیدادیم مارو میزد و از وقتی chiyo ۵ سالش شد به اون هم کار داد وقتی ۸ سالم شد منو به منطقه ی سرگرمی فرستاد تا اونجا کار کنم
بعد از چند ماه به خواهر و برادرم گفتم با هم فرار میکنیم و اون موقع مامانم اونا رو هم به منطقه ی سرگرمی فرستاده بود
از زبان Akane
بلخر فرستامشون برن سریع رفتم خونه پیش Shirayuki اولین باری بود که انقدر طولانی تنهاش میزارم ممکنه فرار کنه و خواب بود
از زبان Amitis
همچی داست طبق برنامه پیش میرفت و داشتم به جایب میرفتم که قرار بود chiyo و Hakuto اونجا باشن که از اونجا بریم وقتی نزدیک در خروح شدم ی صدای جیغ از طبقه ی بالا شنیدم سریع رفتم اونجا تو ا-اون اتا-ق ی شیطان واقعی بود...
اون داشت ی دختر بچه رو میخورد خیلی ترسیدم سعی کردم فرار کنم و شیطانه هم خیلی سریع بود تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که از chiyo و Hakuto دورش کنم
نمیدونپ چرا با اینکه Hakuto از من دو سال بزرگ تره خیلی حس مسعولیت بهش دارم خب بگزریم وقتی به جنگل رسیدیم سعی کردم با پرت کردم سنگ بهش سرعتشو کم کنم
ولی کار نکرد بهش حمله کرد و خشبختانه چیزیم نش-
خب.. تقریبا چیزبم نشد ی چشمم کور شد
به طرز عجیبی شانس اوردم و حواسش به یکی دیگه پرت شد...
بنده خدا امیید وارم حالش خوب باشه
ولی بگزریم وقتی به خواهر و برادر رسیدم سریع براشون تعریف کردم چی شده وقتی داشتیم فرار میکردیم به ی شمشیر زن رسدیم
شانس اوردیم، اون خیلی مهربون بود
و حتا زخمو هم باند پیچی کرد مثل اینکه یکیشون ارتباط نزدیکی با یکی از هاشیرا ها داشت نمیدونم از کجا ولی بابامو میشناخت و گفت منو میبره پیش هاشیرا ها
واقعا خیلی شانس اوردیم بازم
راستی تو راه باهاش حرف زدم خیلی کم حرف بود ولی بهم گفت که اسمش کانائو هستش
ببخشید دیگه حال نوشتن ندارم بقیشو پست بعدی میزارم
و اگه غلط املایی داشتم ببخشید
- ۸۷
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط