قسمت پایانی زندگی نامه شهید عیسی اکبری
قسمت پایانی زندگی نامه شهید عیسی اکبری
ابراهیم، برادر دیگرش می گوید: «آخرین شب زندگی عیسی، بعد از نماز مغرب و عشاء آقای صادق نژاد_مداحی که سینه زنی ای خدای جزیره مجنون را خوانده بود- روضه حضرت زهرا را خواند و جوّ بخصوصی در نمازخانه بوجود آمد. من و عیسی همدیگر را بغل کردیم و مدتها گریه کردیم.
ابراهیم ادامه میدهد: آن شب خواب دیدم که خانه شهید نورمحمد اکبری هستیم و همه به اتفاق از خانه خارج شدیم. عیسی و شهید نورمحمد بطرف مزار روستا یعنی امامزاده عبداله رفتند و من هر چه اصرار کردم مرا با خود نبردند. صبح که بیدار شدم به همسنگرم گفتم امروز یا عیسی شهید می شود یا من. شب بعد از عملیات از هرکسی سوال کردم می گفتند که موقع رفتن با هم بودیم ولی هنگام برگشت، عیسی و شهید موسی محسنی با هم داوطلب شدند که آتش تهیه بریزند و بقیه در پناه آتش آنها به عقب برگردند. شهید محسنی می گفت:وقتی برمی گشتیم عیسی داشت تیراندازی می کزد که گلوله تانک به او اصابت کرد و برای من مسجل شد که بشهادت رسید. عیسی در تاریخ 20/10/1365 به شهادت رسید.
بعضی از آشنایان از پدرشوهرم خواستند که لباس های عیسی را تشییع کنند اما او قبول نکرد و گفت: شاید جنازه اش برگردد.
....نه دی سال 1374 بود و پسرمان 9 سالش شده بود که استخوان های پدرش را آوردند. 350 شهید را برای تشییع به ساری آورده بودند و آخرین تابوت، تابوت عیسی بود. وقتی مادر شوهرم تابوت عیسی را دید همان لحظه احساس کرد که آتشی از دلش بیرون آمد و خاموش شد و قلبش آرام گرفت. مادر شوهرم استخوان های عیسی را نوازش می داد و گفت:
سلام مرا به فاطمه زهرا(س) برسان......
و اکنون، "جابر" پسرمان برای خودش مردی شده و ترم آخر شته فیزیک را در دانشگاه می گذراند.....
روح مان با یادش شاد، با ذکر صلوات
ابراهیم، برادر دیگرش می گوید: «آخرین شب زندگی عیسی، بعد از نماز مغرب و عشاء آقای صادق نژاد_مداحی که سینه زنی ای خدای جزیره مجنون را خوانده بود- روضه حضرت زهرا را خواند و جوّ بخصوصی در نمازخانه بوجود آمد. من و عیسی همدیگر را بغل کردیم و مدتها گریه کردیم.
ابراهیم ادامه میدهد: آن شب خواب دیدم که خانه شهید نورمحمد اکبری هستیم و همه به اتفاق از خانه خارج شدیم. عیسی و شهید نورمحمد بطرف مزار روستا یعنی امامزاده عبداله رفتند و من هر چه اصرار کردم مرا با خود نبردند. صبح که بیدار شدم به همسنگرم گفتم امروز یا عیسی شهید می شود یا من. شب بعد از عملیات از هرکسی سوال کردم می گفتند که موقع رفتن با هم بودیم ولی هنگام برگشت، عیسی و شهید موسی محسنی با هم داوطلب شدند که آتش تهیه بریزند و بقیه در پناه آتش آنها به عقب برگردند. شهید محسنی می گفت:وقتی برمی گشتیم عیسی داشت تیراندازی می کزد که گلوله تانک به او اصابت کرد و برای من مسجل شد که بشهادت رسید. عیسی در تاریخ 20/10/1365 به شهادت رسید.
بعضی از آشنایان از پدرشوهرم خواستند که لباس های عیسی را تشییع کنند اما او قبول نکرد و گفت: شاید جنازه اش برگردد.
....نه دی سال 1374 بود و پسرمان 9 سالش شده بود که استخوان های پدرش را آوردند. 350 شهید را برای تشییع به ساری آورده بودند و آخرین تابوت، تابوت عیسی بود. وقتی مادر شوهرم تابوت عیسی را دید همان لحظه احساس کرد که آتشی از دلش بیرون آمد و خاموش شد و قلبش آرام گرفت. مادر شوهرم استخوان های عیسی را نوازش می داد و گفت:
سلام مرا به فاطمه زهرا(س) برسان......
و اکنون، "جابر" پسرمان برای خودش مردی شده و ترم آخر شته فیزیک را در دانشگاه می گذراند.....
روح مان با یادش شاد، با ذکر صلوات
- ۱.۶k
- ۳۰ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط