قسمت پنجم زندگی نامه شهید عیسی اکبری
قسمت پنجم زندگی نامه شهید عیسی اکبری
هشت ماه از بارداری ام گذشته بود که عیسی دوباره عزم جبهه کرد. آخرین اعزام هر رزمنده حال و هوای دیگری دارد. انگار همه می دانند این آخرین دیدار است. تمام خانه به بدرقه اش آمده بودند. عیسی همیشه با بدرقه کردن خانواده مخالف بود اما این بار اعتراضی نکرد. به خانواده اش سفارش کرد که مواظب من و فرزندمان باشند.
خیلی دلم گرفته بود. یک حسی به من می گفت که این بار خوب نگاهش کن... بغض راه گلویم را بسته بود و چشم هایم پر از اشک شده بودند اما از دیگران خجالت می کشیدم که گریه کنم. عیسی از نگاههای من فهمید که نگرانم. آمد کنارم و گفت: مرا ببخش. دعا کن که خدا از گناهانم بگذرد. من شرمنده ام که نتوانستم کاری برای تو انجام بدهم.
یکماه بعد از رفتن عیسی، فرزندمان بدنیا آمد. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد چشم های درشت و سیاه پسرم بود. مادرم به پرستارها گفت: شبیه پدرش است. مادرم راست می گفت خیلی شبیه عیسی بود. خیلی دلم می خواست که به عیسی خبر بدهم پسرش بدنیا آمده. هر زنی در این زمان تنها احتاج به مردش دارد، دنبال محبت شوهرش می گردد، می خواهد ببیند او چطور بچه اش را بغل می کند و با او بازی می کند.
چهار روز بعد از تولد پسرم، پسرخاله ام توانست که با عیسی تماس بگیرد. عیسی خیلی خوشحال شد اما گفت عملیات کربلای پنج است، اینجا آماده باش داده اند و نمی توانم بیایم.
عملیات کربلای پنج تمام شده بود و پسرمان هم یک ماهه شده بود. برادرهای عیسی از جبهه برگشتند اما هیچ کس خبری از او نداشت. عسکری برادر عیسی که در کربلای پنج با او بود، تعریف می کند: من و عیسی با هم بودیم. من زخمی شدم. حواسم بود که عیسی آمده بود بالای سرم. بعد رفت، اطرافم انفجار بود و من دیگر چیزی نفهمیدم
ادامـــــــه دارد.......
هشت ماه از بارداری ام گذشته بود که عیسی دوباره عزم جبهه کرد. آخرین اعزام هر رزمنده حال و هوای دیگری دارد. انگار همه می دانند این آخرین دیدار است. تمام خانه به بدرقه اش آمده بودند. عیسی همیشه با بدرقه کردن خانواده مخالف بود اما این بار اعتراضی نکرد. به خانواده اش سفارش کرد که مواظب من و فرزندمان باشند.
خیلی دلم گرفته بود. یک حسی به من می گفت که این بار خوب نگاهش کن... بغض راه گلویم را بسته بود و چشم هایم پر از اشک شده بودند اما از دیگران خجالت می کشیدم که گریه کنم. عیسی از نگاههای من فهمید که نگرانم. آمد کنارم و گفت: مرا ببخش. دعا کن که خدا از گناهانم بگذرد. من شرمنده ام که نتوانستم کاری برای تو انجام بدهم.
یکماه بعد از رفتن عیسی، فرزندمان بدنیا آمد. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد چشم های درشت و سیاه پسرم بود. مادرم به پرستارها گفت: شبیه پدرش است. مادرم راست می گفت خیلی شبیه عیسی بود. خیلی دلم می خواست که به عیسی خبر بدهم پسرش بدنیا آمده. هر زنی در این زمان تنها احتاج به مردش دارد، دنبال محبت شوهرش می گردد، می خواهد ببیند او چطور بچه اش را بغل می کند و با او بازی می کند.
چهار روز بعد از تولد پسرم، پسرخاله ام توانست که با عیسی تماس بگیرد. عیسی خیلی خوشحال شد اما گفت عملیات کربلای پنج است، اینجا آماده باش داده اند و نمی توانم بیایم.
عملیات کربلای پنج تمام شده بود و پسرمان هم یک ماهه شده بود. برادرهای عیسی از جبهه برگشتند اما هیچ کس خبری از او نداشت. عسکری برادر عیسی که در کربلای پنج با او بود، تعریف می کند: من و عیسی با هم بودیم. من زخمی شدم. حواسم بود که عیسی آمده بود بالای سرم. بعد رفت، اطرافم انفجار بود و من دیگر چیزی نفهمیدم
ادامـــــــه دارد.......
- ۱.۲k
- ۲۹ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط