{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

#پارت_۸
با اعضا رفتین که پولو پرداخت کنین که یهو یه دختر نچسبِ چغکِ توله ثگ(والا🗿) با صدایی که حسادت ازش میبارید گفت: آره دیگه بعضیام خوب بلدن پسرا رو به خودشون جذب کنن ولی لیاقتشون اندازه ی یه تار مو هم نباشه.
تو منظورشو گرفتی. با لبخند(لبخند موقع عصبانیت چون هودمم اینجورین) به اعضا نگاه کردی.
هیونجین: ا.ت خودتو کنترل کن
ا.ت: تو ساکت شو هنوز قهرم باهات
هیونجین:😳😐
تو در حالی که دستات تو جیبت بودن، به سمت دختر رفتی
ا.ت: نکنه میسوزی؟
خب دوستان اسم دختره رو میزاریم ایکبیری🗿
ایکبری: نه والا فقد متاسفم که خودتو لایق همچین پسرایی میدونی. میدونی چیه؟ تو واقعا لیاقت دوستی با هیچ کسیو نداری. تو یه دختر سرد و بی احساسی. همه هم اینو میدونن.
ویو هیونجین:
دلم میخاس دختررو بگیرم خفش کنم. چون من بهتر از همه میدونستم که ا.ت اصلا سرد و بی احساس نیس. الانم میدونم از درون شکسته و این منو خیلی اذیت میکنه💔. الان همه فک میکنن ا.ت اونو میزنه. اما... اما اون ضعیف تر ازین حرفاست.💔
لینو: هی درست صحبت کن
سونگمینعلی: ا.ت بزنش حقشه
ا.ت لبخند تلخی زد و گفت: نه. حق با اونه من لیاقت هیچ چیزیو ندارم
ایکبیری: چیه نکنه میخای منو بزنی؟
تو دستتو گذاشتی روی شونش و اینکارت باعث شد یکم بترسه و گفتی: ممنونم که باهام رو راست بودی. بعد هم رو به اعضا گفتی: بچه ها، من فردا جشن نمیام. لباسو هم برام نخرین. لطفا
لینو: ولی....(حرفشو قطع کردی)
ا.ت: لینو! همین که گفتم. لطفا دنبالمم نیاین
بعدم رفتی بیرون و سوار ماشینت شدی و با تمام سرعت از اونجا دور شدی.
ویو ا.ت:
حالم بد بود بغض داشت گلومو پاره میکرد دست خودم نبود. مثل همیشه وقتایی که ناراحت میشدم رفتم باشگاهم. نشستم و حسابی مست کردم به طوری که گونه هام قرمز شدن. بعد هم بلند شدم و خودمو با کیسه بوکس مشغول کردم‌‌. طوری محکم میزدم که بعد از چند دقیقه کیسه بوکسمم پاره شد.
با بغض گفتم: کیسه بوکسمم منو نمیخواد چه برسه به آدما. اون هیونجین کثافت که بهش تکیه کرده بودمم میخاد از پیشم بره ینی انقد بی لیاقتم؟
دیگه نتونستی تحمل کنی و اشکات سرازیر شدن. با هر چقدر زوری که داشتی با داد گفتی: خدایاااااا مگه من چیکار کردم؟ مامانم.. بابام.. هیونجین... حتی آدمایی که منو نمیشناسن.... همشون... از من خوششون نمیاد آخه چرا؟ همیشه سرد و بی احساس خطابم کردن ولی هیچکس از درونم خبر نداره که چجوری داره نابود میشهه! چرا..‌ چرا.....
هیونجین که داشت از لای در نگاهت میکرد با شرمندگی و بغض اومد سمتت.
فلش بک.
ویو لینو
بعد از اینکه ا.ت بیرون رفت همه ساکت و متعجب وایساده بودیم و خب نگرانم بودیم. نگران ا.ت که با صدای سونگمینعلی به خودمون اومدیم
سونگمینعلی: هی تو دختره ی روانی از جلو چشام گم شو قبل از اینکه بلایی سرت بیارم. دختره ی ایکبیری که ریده بود به خودش سریع رفت بیرون.
لینو: بچه ها(ناراحت) ا.ت.. ا.ت حالش خیلی بد بود. چیکار کنیم؟
هیونجین به خودش اومد و گفت: هی هی بچه ها شما لباس ا.ت رو بخرین و ببرین بذارین خونم. من میرم پیش ا.ت.
جونگین: هیونگ میدونی کجاست؟
هیونجین: هی من اونو میشناسم معلومه که میدونم. خب من با تاکسی میرم فعلا. بعد هم با عجله رفت.
لینو: بچه ها تاحالا ا.ت رو اینجوری ندیده بودم
فیلیکس: منم
*پایان فلش بک*
هیونجین آروم اومد داخل باشگاه و تویی که سرتو رو زمین گذاشته بودی و گریه میکردی رو دید. با بغضی که گلوشو اسیر کرده بود گفت: ا.ت...
تو با گریه بلند شدی و هیونو بغل کردیو گفتی: هیون
هیونجین آروم سرتو نوازش کردو دیگه نتونست تحمل کنه و اشکی از چشماش سرازیر شد.
تو محکم تر بغلش کردیو با تمام توانت اشک ریختی
هیونجین سرتو بالا آورد و صورتتو تو دستاش گرفت و گفت:
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۶)

عاااااااااا این بشر چرا انقد جذابههههههه🛐🛐🛐

عالی😂

🙃

#پارت_۷چشاتو براش چپ کردیو میخاستی بری که دستتو گرفت و گفت: ...

دو پارتی از لینو.وقتی میخوای بهش اعتراف کنی اما.... علامت ها...

#پارت_۶هیونجین بدون خداحافظی بلند شد و رفت بیرون. تو هم دیگه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط