یک گوشه می نشینم
یک گوشه می نشینم
خسته تر از همیشه ، لبخند می زنم
لبخندی از تمسخر
لبخندی تلخ تر از نیش عقرب
فریاد می زنم با دهانی محکوم به سکوت
نگاهی پر از کینه ، بر تک تک چشم ها
دستی در جیب فرو کرده
نه در دست های بی روح یخ کرده
خسته ام
خسته تر از همیشه
خسته از آه های دم به دم
خسته از حسرت بر جا مانده
خسته از بودن ها در نبود
خسته از آنچه هست در آهه نبود
خسته از کلمات در بیهودگی
خسته از هر آنچه که باید و نباید
خسته از تو
خسته از او
خسته تر از همه ، از خود که این بسامد واژگان را آبستن شعر می سازد ، این خود دیوانه ی عاقل نشدنی .
خسته تر از همیشه ، لبخند می زنم
لبخندی از تمسخر
لبخندی تلخ تر از نیش عقرب
فریاد می زنم با دهانی محکوم به سکوت
نگاهی پر از کینه ، بر تک تک چشم ها
دستی در جیب فرو کرده
نه در دست های بی روح یخ کرده
خسته ام
خسته تر از همیشه
خسته از آه های دم به دم
خسته از حسرت بر جا مانده
خسته از بودن ها در نبود
خسته از آنچه هست در آهه نبود
خسته از کلمات در بیهودگی
خسته از هر آنچه که باید و نباید
خسته از تو
خسته از او
خسته تر از همه ، از خود که این بسامد واژگان را آبستن شعر می سازد ، این خود دیوانه ی عاقل نشدنی .
- ۶۵۰
- ۲۰ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط